#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفس
ماشین قصر از دروازه بزرگ رد شد.
درهای آهنی پشت سرشون بسته شد.
سوآ از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد.
باغ‌های بزرگ…
ساختمان عظیم قصر…
یه لحظه زیر لب گفت:
— باز برگشتم اینجا.
جونگ‌کوک کنارش نشسته بود. نگاهش کرد.
— پشیمون شدی؟
سوآ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
— نه.
بعد بالاخره برگشت سمتش.
— فقط یادم افتاد آخرین باری که از اینجا رفتم…اوضاع خیلی خوب نبود.
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
— این بار فرق داره.
ماشین جلوی پله‌های اصلی قصر ایستاد.
خدمتکار در رو باز کرد.
جونگ‌کوک اول پیاده شد، بعد دستشو دراز کرد سمت سوآ.
سوآ چند ثانیه به دستش نگاه کرد…
بعد گرفتش.
با هم از پله‌ها بالا رفتن.
اما یه جای دیگه قصر…
طبقه بالا…
پشت پنجره بزرگ سالن.
ملکه ایستاده بود.
کنارش یه‌جین.
هر دو پایین رو نگاه می‌کردن.
ملکه آروم گفت:
— پس بالاخره اومد.
یه‌جین دست به سینه ایستاده بود.
— فکر نمی‌کردم جرئت کنه.
ملکه یه لبخند خیلی ریز زد.
— عشق آدم‌ها رو خیلی شجاع می‌کنه.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
— و دقیقاً همین باعث میشه راحت‌تر بشکنن.
یه‌جین گفت:
— فکر می‌کنید کم میاره؟
ملکه نگاهش هنوز روی سوآ بود که داشت از پله‌ها بالا می‌اومد.
— نه...کاری می‌کنم خودش بخواد کم بیاره.
پایین…
در بزرگ سالن باز شد.
سوآ و جونگ‌کوک وارد شدن.
پادشاه روی صندلی بزرگ نشسته بود.
ملکه هم کنارش.
یه‌جین کمی عقب‌تر.
سوآ چند قدم جلو رفت و یه تعظیم کوتاه کرد.
پادشاه نگاه دقیقی بهش انداخت.
— پس برگشتی؟
سوآ صاف ایستاد.
— بله.
پادشاه گفت:
— هنوز هم می‌خوای این آزمون رو قبول کنی؟
سوآ بدون مکث گفت:
— آره.
ملکه با یه لحن طعنه‌آمیز گفت:
— امیدوارم بدونی داری وارد چه دردسری میشی.
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
— مادر.
ملکه فقط شونه بالا انداخت.
پادشاه ادامه داد:
— خب… پس باید قوانینش رو هم بدونی.
جونگ‌کوک کمی جلو رفت.
پادشاه گفت:
— از امروز… به مدت یک ماه…تو توی این قصر زندگی می‌کنی.
سوآ سر تکون داد.
پادشاه ادامه داد:
— اما بدون هیچ کمکی از طرف ولیعهد.
سالن یه لحظه ساکت شد.
جونگ‌کوک اخم کرد.
پادشاه ادامه داد:
— نه دیدار نه حرف زدن نه پیام دادن.
بعد اضافه کرد:
— برای همین…
— برادر و خواهر ولیعهد...شاهزاده تهیونگ و شاهدخت سوهیون توی این یک ماه اجازه ندارن توی قصر بمونن.
جونگ‌کوک سریع گفت:
— پدر این دیگه...
پادشاه جدی گفت:
— تصمیم گرفته شده.
بعد نگاهش رفت سمت سوآ.
— گوشیت.
سوآ چند ثانیه مکث کرد.
بعد گوشی رو از جیبش درآورد.
یکی از خدمتکارها جلو اومد و گرفتش.
پادشاه ادامه داد:
— از الان به بعد…تو حق نداری از محوطه قصر خارج بشی تحت هیچ شرایطی...مگر اینکه بخوای از آزمون عقب بکشی.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
— این خیلی افراطیه.
پادشاه آروم گفت:
— این تنها راهیه که بفهمیم واقعاً برای این جایگاه مناسبه یا نه.
سوآ چند لحظه ساکت موند.
ملکه با دقت نگاهش می‌کرد.
یه‌جین هم لبخند کوچیکی زده بود.
بعد سوآ گفت:
— قبول می‌کنم.
جونگ‌کوک سریع برگشت سمتش.
— سوآ…
سوآ خیلی آروم نگاهش کرد.
نگاهی که انگار می‌گفت:
«من می‌تونم.»
پادشاه گفت:
— خیلی خب پس آزمون از همین لحظه شروع شد.
ملکه کمی جلو خم شد.
لبخند سردش برگشت.
— خوش اومدی به قصر، سوآ.
یه مکث کوتاه کرد.
— امیدوارم از اقامتت لذت ببری.
سوآ هم یه لبخند خیلی ریز زد.
— نگران نباشید من مهمون خوبی‌ام.
ملکه زیر لب گفت:
— خواهیم دید.
و درست همون لحظه…
یه‌جین یه قدم جلو اومد.
نگاهش مستقیم روی سوآ.
و با یه لبخند معنی‌دار گفت:
— فکر کنم قراره خیلی با هم روبه‌رو بشیم.
سوآ هم بدون اینکه عقب بکشه گفت:
— امیدوارم آماده باشی.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۲: صبح قبل از جنگچند ساعت بعد…نور کامل صب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۱: عملیات فرار قبل از باباصبح خیلی زود…خا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۲: این بحث تمومی ندارهدرهای بزرگ سالن سلط...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط