#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۰: صبحِ دردسر
نور صبح آرام از میان پرده‌های بلند اتاق ولیعهد داخل می‌ریخت.
هوای اتاق خنک و آرام بود.
بوی ضعیف داروی گیاهی هنوز در فضا مانده بود.
جونگ‌کوک اولین کسی بود که بیدار شد.
پلک‌هایش آهسته باز شد و چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.
سقف اتاق… پرده‌ها… و بعد خاطره‌ی شب گذشته.
سم.
بیهوشی.
و سوآ.
سرش را کمی چرخاند.
و همان‌جا خشکش زد.
سوآ کنار تخت خوابش برده بود.
سرش روی دست‌هایش بود و هنوز دست جونگ‌کوک را گرفته بود، انگار حتی در خواب هم حاضر نبود رهایش کند.
موهایش کمی روی صورتش ریخته بود و نفس‌های آرامش بالا و پایین می‌رفت.
جونگ‌کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند آرامی روی لبش نشست.
— دیوونه…
خیلی آهسته دستش را از زیر سر سوآ بیرون کشید، اما سوآ در خواب کمی تکان خورد و دوباره دستش را محکم گرفت.
جونگ‌کوک خنده‌ی بی‌صدایی کرد.
با احتیاط از تخت بلند شد و نشست.
هنوز کمی ضعف داشت، اما حالش خیلی بهتر بود.
چند ثانیه به سوآ نگاه کرد.
بعد آرام خم شد.
صورتش را نزدیک گوش سوآ برد.
و با صدایی خیلی آرام، شیطنت‌آمیز گفت:
— خدمتکار قصر…اینجا خوابگاه نیست.
سوآ تکان خورد.
ابروهایش در هم رفت.
جونگ‌کوک دوباره زمزمه کرد:
— اگه پادشاه ببینه، فکر می‌کنه داری شیفت شب اضافه کار می‌کنی.
چشم‌های سوآ ناگهان باز شد.
چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد وقتی دید صورت جونگ‌کوک چند سانتی‌متر با صورتش فاصله دارد، از جا پرید.
— جونگ‌کوک!
جونگ‌کوک خندید.
— صبح بخیر.
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— تو… بیداری؟
جونگ کوک با خنده گفت:
— ظاهراً.
سوآ فوراً جلو آمد.
— حالت خوبه؟ سرت گیج نمی‌ره؟ هنوز درد داری؟
جونگ‌کوک با شیطنت گفت:
— سوال‌هات تموم شد یا ادامه داره؟
سوآ اخم کرد.
— جدی می‌گم!
جونگ‌کوک لبخند زد.
— خوبم. خیلی بهتر از دیشب.
سوآ نفس راحتی کشید و روی صندلی نشست.
— داشتی منو می‌ترسوندی.
جونگ‌کوک با خنده گفت:
— تو هم دیشب داشتی منو می‌کشتی.
— چی؟
— دستمو اون‌قدر محکم گرفته بودی که فکر کردم استخونام می‌شکنه.
سوآ با خجالت دستش را عقب کشید.
— من نگران بودم!
جونگ‌کوک خندید.
— معلومه.
چند ثانیه به هم نگاه کردند.
بعد هر دو بی‌اختیار خندیدند.
اما همان لحظه در اتاق با شدت باز شد.
صدای قدم‌های تند در اتاق پیچید.
ملکه.
و پشت سرش… یه‌جین.
لبخند از صورت سوآ پاک شد.
ملکه چند قدم جلو آمد.
نگاه سردش مستقیم روی سوآ افتاد.
و قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید...
صدای سیلی در اتاق پیچید.
صورت سوآ به طرفی چرخید.
جونگ‌کوک شوکه شد.
— مادر!
ملکه با خشم گفت:
— تو جرأت کردی به ولیعهد نزدیک شی؟
سوآ هنوز گیج بود.
ملکه با صدایی سرد ادامه داد:
— تو قصد جون پادشاه آینده رو داشتی.
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— چی…؟
ملکه فریاد زد:
— اون رو مسموم کردی! می‌خواستی بکشیش!
جونگ‌کوک فوراً از تخت پایین آمد.
— بسه!
نگاهش خشمگین بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۸)

بانو فالو شه؟ https://wisgoon.com/rose1127

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۹: سکوتِ رضایتاتاق ولیعهد در آرامشی غریب ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط