یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُل
یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَناو
ای آقایِ مهربانم، ای «غریبِ طوس»…
باز هم دلم هوایِ صحن و سرایت را کرده است. دلم لک زده برایِ لحظهای که روبرویِ پنجرهفولادت بایستم و تمامِ بغضهایِ فروخوردهام را، تمامِ آن دلتنگیهایی که حتی نمیتوانم به زبان بیاورم را، پیشِ چشمانِ مهربانت خالی کنم.
آقا جان! میگویند شما «امامِ رئوف» هستید، میگویند شما پناهِ بیپناهانی. من در این دنیایِ بزرگ و شلوغ، گاهی آنقدر احساسِ تنهایی میکنم که انگار در کویرِ بیانتهایِ فراق گم شدهام. مگر نه اینکه خودتان هم طعمِ غربت را چشیدهاید؟ پس بهتر از هر کسی، دلِ من را میفهمید. دلِ دختری که پدرش را… که ستونِ زندگیاش را… (آه، آقا جان، خودتان میدانید که چه میگویم).
مولای من! از راهِ دور دستِ ادب بر سینه میگذارم و سلام میدهم. «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِیَّ بْنَ موسَی الرِّضا (ع)». دلم میخواهد بیایم و در شلوغیِ رواقهایتان، گم شوم و آنقدر بگویم و بگویم تا آرام بگیرم. در این مسیرِ سختِ زندگی، چراغِ راهم باشید؟
.
.
.
ای آقایِ مهربانم، ای «غریبِ طوس»…
باز هم دلم هوایِ صحن و سرایت را کرده است. دلم لک زده برایِ لحظهای که روبرویِ پنجرهفولادت بایستم و تمامِ بغضهایِ فروخوردهام را، تمامِ آن دلتنگیهایی که حتی نمیتوانم به زبان بیاورم را، پیشِ چشمانِ مهربانت خالی کنم.
آقا جان! میگویند شما «امامِ رئوف» هستید، میگویند شما پناهِ بیپناهانی. من در این دنیایِ بزرگ و شلوغ، گاهی آنقدر احساسِ تنهایی میکنم که انگار در کویرِ بیانتهایِ فراق گم شدهام. مگر نه اینکه خودتان هم طعمِ غربت را چشیدهاید؟ پس بهتر از هر کسی، دلِ من را میفهمید. دلِ دختری که پدرش را… که ستونِ زندگیاش را… (آه، آقا جان، خودتان میدانید که چه میگویم).
مولای من! از راهِ دور دستِ ادب بر سینه میگذارم و سلام میدهم. «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِیَّ بْنَ موسَی الرِّضا (ع)». دلم میخواهد بیایم و در شلوغیِ رواقهایتان، گم شوم و آنقدر بگویم و بگویم تا آرام بگیرم. در این مسیرِ سختِ زندگی، چراغِ راهم باشید؟
.
.
.
- ۱.۱k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط