امروز وقتی داشتم میزم را

امروز وقتی داشتم میزم را
مرتب می کردم ،
یک هو چشمم وسط خط خطی های
دفتر به اسم تو افتاد..‌.؛
نمیدانم چه شد،دلم لرزید
و
ساعت ها همان جا وسط دفتر با تو
قدم زدم.!
دیدگاه ها (۰)

برای توبرای چشم هایت....برای منبرای دردهایم....برای مابرای ا...

تو نیستی اما من برایت چای می ریزمدیروز هم نبودی که برایت بلی...

نیستی و عادت شبانه هایمرویایِ با تو بودن ست و خیال یک بغل آغ...

‌‌زنی که حالش با کتاب ، شعر ، ترانه و یا فنجانی قهوه خوب شود...

عاشقانه های شبنم

ددی آرتای سئول پارت 5

پدر بزرگ من یه کله پز بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط