#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۳۶
<ویو یونگی>
_من میمونم اینجا
+منم همینطور
_پس مادرجون تنها بمونه
+نه نه
باشه مادرجون بریم
_مادر
حتما خبر بده نگران میشم
هم از تو هم از پدرت
کاش تا اومدن جیهوپ برگردین
_تا اونموقع برمیگردیم مامان خانم
حالا میتونین برین
+باشه
<ویو لیلی>
رفتم و یونگی بغل کردم
یواشکی جوری که فقط من بشنوم گفت
_دلم برات تنگ میشه فسقلی
+خدافظ
دستم و براش تکون دادم و با مادرجون رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم
و رفتیم خونه

چند روز بعد
امروز باید میرفتیم ملاقات پدرجون
با مادر جون حاضر شدیمو رفتیم بیمارستان
بعد چند دقیقه رسیدیم
من بلاخره تونسم یونگی رو ببینم
زیر چشماش گود افتاده بود
معلوم بود که نخوابیده
سریع رفتم پیشش
+چه بلایی سر خودت آوردی
_سلام فسقلی خانم
+الان بحث سلام نیست
نخوابیدی نه؟؟؟
_نه چند روزیه که نخوابیدم
+دراز بکشی
_چی
+هیچی دراز بکش رو پاهام بخواب
دراز کشید و رو پاهام خوابید
دستمو فرو کردم تو موهاش
واقعا موهاش خیلی خوشگل بود
جوری که خودشون حالت گرفته بودن و نیازی نبود که حالتشون بدی
۲ ساعتی گذشت و هنوز مادرجون تو اتاق پدرجون بود
یونگی هم رو پاهام خوابش برده بود
+یونگیا
نمیخوای بیدار شی
خواب خواب بود
فک کنم زیادی خسته شده بود
واقعا کسی که سه روز نخوابه چه انتظاری میشه داشت
+یونگی
میشه بلند شی
پاهام درد گرفت
_اهم
الان بلند میشم
و بلند شد
آخیش بلاخره پاهام اروم گرفت
+بریم پیش مامان و بابات
_اهم
با یونگی همزمان وارد شدیم
مادرجون داشت پانسمان پدر جون رو عوض میکرد
واقعا عشقشون به هم زیاد بود
کاش عشق من و یونگی هم اینشکلی بود
رفتیم پیششون و من به پدرجون سلام کردم
+سلام پدرجون
خوبید
÷ممنون دخترم
به امید شماها خوبم

اول حمایت خوشگله
#شوگا
#لیسا
#بی_تی_اس
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۰)

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۷<ویو لیلی>بعد از خوش و بش کردن با پدر...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۵<ویو یونگی >لیلی و مامان هر دو حالشون...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۴ <ویو لیلی>داشتیم غذا میخوردیم که تل...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۳<ویو لیلی>+میگم_بگو+اگه من و تو ازدو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط