#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۳۷
<ویو لیلی>
بعد از خوش و بش کردن با پدر جون
مادرجون تصمیم گرفت که چند روزی اونجا بمونه و من و یونگی بریم خونه.....
رفتیم بیرون و نشستیم تو ماشین ...یونگی هی اصرار میکرد که اون ماشین رو برونه ولی ... چون خواب نداشت نمیتونست...
ماشین رو شروع کردم به روندن........بعد چند نیم ساعت رسیدیم .....واقعا نمیدونم ولی وقتی از بیمارستان میرسم خسته میشم
رفتم بالا و خودم رو پرت کردم رو تخت
یونگی اومد و نشست پیشم
سرشو گذاشت رو سینم ....ازاین کارش تعجب کردم .....بعد بغلم کرد
نفسمو تو سینه حبس کردم .....و بعد گفت
_دلم برات تنگ شده بود فسقلی خانم
چند دقیقه ای همینجوری تو بغلم موند...بعد دیدم که نفساش منظم شد فهمیدم خوابش برده ...از بغلش اومدم بیرون و رفتم پایین
خونه سوت و کور بود خدمتکار ها همشون ساکت یه جا وایستاده بودن هیچی نمیگفتن
سکوت همه جا رو پر کرده بود ..یونگی هم نبود که بگم هست رفتم و در یخجال رو باز کردم توش همه چی بود جز ادم(😂)بعد یدونه نولدو دوتا دوکبوکی گوشت گوساله برداشتم و رفتم تا بپزمشون
بعد نیم ساعت آماده شد
بوش همه جارو گرفته بود جوری که از صدای پله ها فهمیدم که یونگی هم از این بو بیدار شده
_بح
فک‌نمیکردم انقدر سرآشپز باشی فسقلی
+لطفا میشه حداقل اینجا نگی فسقلی
_نه نمیشه

اومد پایین و رفت یه جاپستیک برداشت

حمایت یادت نره خوشگلا
#شوگا
#لیسا
#بی_تی_اس
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۰)

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۶<ویو یونگی>_من میمونم اینجا +منم همین...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۵<ویو یونگی >لیلی و مامان هر دو حالشون...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۱<ویو لیلی>وقتی بیدار شدم هنوز توی بغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط