#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۳۵
<ویو یونگی >
لیلی و مامان هر دو حالشون خیلی بد بود
اگه اینجوری میگذشت لیلی از حال میرفت
رفتم بوفه و چندتا کیک و آبمیوه گرفتم
نشستم پیش لیلی و یدونه کیک آبمیوه به مامانم دادم
_لیلی
بیا اینارو بخور ضعف میکنی
+نمیخورم یونگی
_لجبازی نکن دیگه
+نمیخورم
با صدایی بم تر گفتم
_لیلی گفتم بخور ضعف میکنی
+اه از دست تو
باشه
......
یه نیم ساعتی شده بود که دکتر نیومده بود بیرون
بلاخره اومد
_آقای دکتر حالشون چطوره
-خون زیادی ازش رفت
وای حالشون خوبه نگران نباشین
یه ۱هفته ای بستری میشن تا ما بهشون رسیدگی کنیم تا بهتر بشن
_ممنونم
-خواهش میکنم
+چیشد یونگی
_هیچی
گفت که باید یک هفته ای ازشون مراقبت کنیم تا حالشون خوب شه
_خدایا شکرت
+وای داشتم میمردم از استرس
نمیزارم که بری حمایت کن بعد
#شوگا
#لیسا
#بی_تی_اس
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#کمپانی_ویکتور
پارت ۳۵
<ویو یونگی >
لیلی و مامان هر دو حالشون خیلی بد بود
اگه اینجوری میگذشت لیلی از حال میرفت
رفتم بوفه و چندتا کیک و آبمیوه گرفتم
نشستم پیش لیلی و یدونه کیک آبمیوه به مامانم دادم
_لیلی
بیا اینارو بخور ضعف میکنی
+نمیخورم یونگی
_لجبازی نکن دیگه
+نمیخورم
با صدایی بم تر گفتم
_لیلی گفتم بخور ضعف میکنی
+اه از دست تو
باشه
......
یه نیم ساعتی شده بود که دکتر نیومده بود بیرون
بلاخره اومد
_آقای دکتر حالشون چطوره
-خون زیادی ازش رفت
وای حالشون خوبه نگران نباشین
یه ۱هفته ای بستری میشن تا ما بهشون رسیدگی کنیم تا بهتر بشن
_ممنونم
-خواهش میکنم
+چیشد یونگی
_هیچی
گفت که باید یک هفته ای ازشون مراقبت کنیم تا حالشون خوب شه
_خدایا شکرت
+وای داشتم میمردم از استرس
نمیزارم که بری حمایت کن بعد
#شوگا
#لیسا
#بی_تی_اس
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#کمپانی_ویکتور
- ۳۴۹
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط