~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"6"
ویو ارم
قدمم رو به سمت در بردم و بازش کردم و به سمت اتاق ات رفتم...درش رو به ارومی باز کردم...
اتاقش کمی تاریک بود...
ات خواب بود...و گربه زیر دستاش بود و جایی برای رفتن نداشت پس به خاطر همین سرو صدا می کرد...
ولی چرا ات سرش رو روی بالش نذاشته بود...
اروم گربه رو از توی دست های ات بیرون کشیدم...
با فکر اینکه کمر ات درد نگیره بالش رو درست کردم و اروم ات رو روی تخت خوابوندم...
عجیب بود...
ات هیچ حرکتی نداشت...
اروم دستم رو به سمت گونش بردم...
و نوازش دادم و اسمش رو اروم صدا زدم...
×ات...؟
هیچ جوابی نداد...
دوباره صداش کردم...
×ات...
بازم هیچ جوابی نداد...
چندیدن بار این کارو انجام دادم ولی...هیچ جوابی یا کاری از ات سر نزد...
همین جوری به ات خیره بودم که حرف دکتر یادم اومد....
(فلش بک به صحبت ارم با دکتر)
دکتر: باید حواستون خوب به خانم ات باشه...
×چشم...و این که چه کاری از دست من بر میاد...؟
دکتر: شما گفتید یکی از افراد نزدیکش هستید...پس تنها کاری که می تونید بکنید اینه که خاطرات گذشته رو به اون یاد اوری کنید شاید کمکی به قوی شدن خافظش کرد یا چیز های دیگه مثل بازی فکری...
×راستش من شغلم جوری نیست که بتونم ازش زیاد مراقبت کنم بیستو چهار ساعته...ولی تمام تلاشم رو می کنم...
دکتر:بهتره تمام تلاشتون رو بکنید چون...احتمال اتفاق افتادن این رخداد بد دوباره برای خانم کیم ات زیاد هستش...
(پایان فلش بک)
.
.
.
.
.
.
.
نه....
امکان نداره...
یعنی...ات...
دوباره حافظش رو از دست داده..؟
لعنت به من....
من...اصلا حواسم به ات نبود....لعنتی....
.
.
.
.
.
.
.
.
چند مین گذشته بود...
دکتر هنوز توی اتاق ات بود...
قلبم خیلی سریع می زد...
می تونستم حسش کنم...صداش توی گوشم می پیچید...
اگر....ات دوباره حافظش رو از دست داده باشه چی؟...
من چجوری حواسم بهش نبود...
باید ازش بیشتر مراقبت می کردم...لعنتی...
با باز شدن در اتاق به خودم اومدم و با سرعت به سمت دکتر رفتم...
×حالش خوبه؟(نگران)
دکتر:خوبن...هیچ الائمی که نشون دهنده این هست که ایشنو حافظشون رو از دست داده باشه نیست...ولی مثل این که به احتمال زیاد بهبود پیدا می کنن این یه معجزست جناب کیم...
×چ...چی؟
دکتر: حافظشون...به خاطر دارو هایی که مصرف کردن داره بر می گرده...فکر کنم خوب میشن...ولی خب..باز هم زمان می بره جناب...
×الان....الان من باید چی کار کنم؟
دکتر:اگر می تونید یه امشب رو بیشتر حواستون بهش باشه...شاید حالشون بد بشه..یا از هوش برن به خاطر این که حافظشون به سختی داره به خودش فشار میاره تا چیزی به یاد بیارن...یکم براشون دشواره...پس امروز یکم گذشته رو براشون مرور کنید شاید یکم تاثیر داشته باشه...
×خیلی ممنون دکتر...
دکتر:اگر با من امری ندارین من دیگه می رم...
×می تونید برین...
.
.
.
.
.
.
.
.
خبببب اینم یه پارت دیگههههه😀
حمایت؟💃🏻
زحمت کشیدمممم پسسس ممنون که لایک می کنی🤝🏻
~فصل دوم~
Part:"6"
ویو ارم
قدمم رو به سمت در بردم و بازش کردم و به سمت اتاق ات رفتم...درش رو به ارومی باز کردم...
اتاقش کمی تاریک بود...
ات خواب بود...و گربه زیر دستاش بود و جایی برای رفتن نداشت پس به خاطر همین سرو صدا می کرد...
ولی چرا ات سرش رو روی بالش نذاشته بود...
اروم گربه رو از توی دست های ات بیرون کشیدم...
با فکر اینکه کمر ات درد نگیره بالش رو درست کردم و اروم ات رو روی تخت خوابوندم...
عجیب بود...
ات هیچ حرکتی نداشت...
اروم دستم رو به سمت گونش بردم...
و نوازش دادم و اسمش رو اروم صدا زدم...
×ات...؟
هیچ جوابی نداد...
دوباره صداش کردم...
×ات...
بازم هیچ جوابی نداد...
چندیدن بار این کارو انجام دادم ولی...هیچ جوابی یا کاری از ات سر نزد...
همین جوری به ات خیره بودم که حرف دکتر یادم اومد....
(فلش بک به صحبت ارم با دکتر)
دکتر: باید حواستون خوب به خانم ات باشه...
×چشم...و این که چه کاری از دست من بر میاد...؟
دکتر: شما گفتید یکی از افراد نزدیکش هستید...پس تنها کاری که می تونید بکنید اینه که خاطرات گذشته رو به اون یاد اوری کنید شاید کمکی به قوی شدن خافظش کرد یا چیز های دیگه مثل بازی فکری...
×راستش من شغلم جوری نیست که بتونم ازش زیاد مراقبت کنم بیستو چهار ساعته...ولی تمام تلاشم رو می کنم...
دکتر:بهتره تمام تلاشتون رو بکنید چون...احتمال اتفاق افتادن این رخداد بد دوباره برای خانم کیم ات زیاد هستش...
(پایان فلش بک)
.
.
.
.
.
.
.
نه....
امکان نداره...
یعنی...ات...
دوباره حافظش رو از دست داده..؟
لعنت به من....
من...اصلا حواسم به ات نبود....لعنتی....
.
.
.
.
.
.
.
.
چند مین گذشته بود...
دکتر هنوز توی اتاق ات بود...
قلبم خیلی سریع می زد...
می تونستم حسش کنم...صداش توی گوشم می پیچید...
اگر....ات دوباره حافظش رو از دست داده باشه چی؟...
من چجوری حواسم بهش نبود...
باید ازش بیشتر مراقبت می کردم...لعنتی...
با باز شدن در اتاق به خودم اومدم و با سرعت به سمت دکتر رفتم...
×حالش خوبه؟(نگران)
دکتر:خوبن...هیچ الائمی که نشون دهنده این هست که ایشنو حافظشون رو از دست داده باشه نیست...ولی مثل این که به احتمال زیاد بهبود پیدا می کنن این یه معجزست جناب کیم...
×چ...چی؟
دکتر: حافظشون...به خاطر دارو هایی که مصرف کردن داره بر می گرده...فکر کنم خوب میشن...ولی خب..باز هم زمان می بره جناب...
×الان....الان من باید چی کار کنم؟
دکتر:اگر می تونید یه امشب رو بیشتر حواستون بهش باشه...شاید حالشون بد بشه..یا از هوش برن به خاطر این که حافظشون به سختی داره به خودش فشار میاره تا چیزی به یاد بیارن...یکم براشون دشواره...پس امروز یکم گذشته رو براشون مرور کنید شاید یکم تاثیر داشته باشه...
×خیلی ممنون دکتر...
دکتر:اگر با من امری ندارین من دیگه می رم...
×می تونید برین...
.
.
.
.
.
.
.
.
خبببب اینم یه پارت دیگههههه😀
حمایت؟💃🏻
زحمت کشیدمممم پسسس ممنون که لایک می کنی🤝🏻
- ۶۸۱
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط