~عشق وجدایی~
~عشق وجدایی~
~فصل دوم~
Part:"8"
ویو کوک
شب شده بود...
ماه کامل بود، درست مثل یه قرص...
از پنجره به ماه خیره بودم...
ات...
یعنی الان کجاست..؟
حالش خوبه..؟
کسی پیشش هست..؟
ناراحته...؟
مدام این سوالات توی ذهنم تکرار می شد...
ولی به زودی قرار بود برگرده خونه...
خونه ای که لیاقتش رو داره...
نقشه رو باید کامل کنیم...بدون هیچ نقصی...
نمی دونم چجوری ولی جیمین شوگا رو راضی کرد...
همین که احساس کنم پشتم به چیزی گرمه خودش کافی بود...
ما زمان های زیادی هستش هم دیگه رو می شناسیم...و هم مون یه اشتباه بزرگ داریم...
که هیچ وقت نباید مرتکب می شدیم...
شاید همون اشتباه هامون باعث شدن...که راهمون از همه جدا بشه...حتی از هم دیگه...
نمیشه اشتباهات رو درست کرد...
ولی می تونیم اونا رو جبران کنیم...
ویو ات
چند ساعت از بیدار شدنم می گذشت...
برای گربم اسم گذاشتم...
اون حالا اسم داشت...اسمش پنبه بود...
درست همون قدر سفید...
و نرم...
×بیدار شدی...؟
+اوهوم...
×کارامو انجام دادم...می تونیم زود تر بریم..امروز خوبه..؟
+واقعا....ولی من وسایلم رو هنوز جمع نکردم..
×اشکال نداره چند ساعتی وقت داریم...پس ، می....
با تقی که به در خورد نامجون حرفش رو نصفه گذاشت...
×بیا تو...
با حرفی که زد یه دختر که خدمتکار بود وارد اتاق شد و تعظیم ریزی کرد..
خدمتکار: ارباب...یه خانومی اومدن و میگن با شما کار دارن...
×من با کسی هماهنگ نکردم..پس چرا راش دادین...؟
خدمتکار :ببخشید ارباب...ولی اجوما ایشون رو می شناختن...به خاطر همین به من گفتن به شما بگم...
نامجونی دستی به صورتش کشید...
معلوم بود خستس...
×باشه.. می تونی بری...
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و رفت...
×ات...، تو وسایلت رو جمع کن...من برم ببینم مشکل چیه...بعدا با هم حرف می زنیم...
اروم سری تکون دادم که پا تند کرد و از اتاق بیرون رفت...
رفتارش نشون میداد که خستس...
ولی چرا با این حالش می خواد زودتر بریم..؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ویو ارم
اروم از پله ها پایین رفتم و به سمت اجوما رفتم...
×اجوما..کی رو راه دادی توی عمارت هان..؟(یکم عصبی و کلافه)
اجوما اروم به سمتم قدم براشت و با چشماش به پذیرایی اشاره کرد...
سرم رو برگردوندم...
و به سمت مبلی رفتم که زنی مشکلی پوش روی اون بود...
تا اومدم حرفی بزنم...
و ل.ب هامو از هم فاصله بدم...
با فردی که روبه روم دیدم...برای لحظه ای شوکه شد...
اون چرا اینجاست..؟
.
.
.
.
.
.
ناشناس : فکر کردم فرار کردی با مشوقت..(نیشخند)
×ت...تو..؟
ناشناس : ارعه منم...(با خنده)
.
.
.
.
.
ویو ات
چند مین از رفتن نامجون گذشته بود...
پنبه خواب بود...
وسایلم رو گوشه ای جمع کرده بود...
صدا های کمی بلندی از طبقه پایین می یومد...
کمی کنجکاو بود...
ولی...
حتی اگر گوش هم می دادم چیزی متوجه نمی شدم....
پاهام رو به سمت در بردم...
و گوشم رو به در چسبوندم صدا ها کمی واضح و تار بود ولی شنیده می شد...
(مکالمه ای که ات میشنوه)
×چی می خوای..؟
ناشناس:چیزی نمی خوام...ولی...خودت خوب چیزی رو می دونی...مگه نه..؟
×متوجه نمی شم..
ناشناس: خنده داره...واقعا...
×بس کن...ساده بگو چی می خوای...
ناشناس: می دونی که کوک به زودی پیداش می کنه...مگه نه..؟ اگر این دفعه ازش مراقبت نکنی هم خودشو از دست میدی...و همون چیزی که می دونی...
×پیداش نمی کنه..!
ناشناس: چرا انقدر مطمئینی؟..هان؟ مگه خبر داری؟
×از چی..؟
ناشناس:داره دست به کار میشه...من..میرم هر موقع فکر کردی کاری که می تونی برام انجام بدی در توانته هست.. بهم زنگ بزن...
×ولی...
ناشناس:هسسس..عزیزم...، تو خودت اومدی تو بازی ای که من ساختمش...پس.. فکر نکنم بتونی حرف زیادی بزنی...چون فقط باید یه جواب بهم بدی....اره...یا..نه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خببب اینم از پارت جدید!😀
حمایت؟💃🏻
زحمت کشیدمممم...پسسس لطفا یه لایک بکن🤝🏻
👁👃🏻👁
~فصل دوم~
Part:"8"
ویو کوک
شب شده بود...
ماه کامل بود، درست مثل یه قرص...
از پنجره به ماه خیره بودم...
ات...
یعنی الان کجاست..؟
حالش خوبه..؟
کسی پیشش هست..؟
ناراحته...؟
مدام این سوالات توی ذهنم تکرار می شد...
ولی به زودی قرار بود برگرده خونه...
خونه ای که لیاقتش رو داره...
نقشه رو باید کامل کنیم...بدون هیچ نقصی...
نمی دونم چجوری ولی جیمین شوگا رو راضی کرد...
همین که احساس کنم پشتم به چیزی گرمه خودش کافی بود...
ما زمان های زیادی هستش هم دیگه رو می شناسیم...و هم مون یه اشتباه بزرگ داریم...
که هیچ وقت نباید مرتکب می شدیم...
شاید همون اشتباه هامون باعث شدن...که راهمون از همه جدا بشه...حتی از هم دیگه...
نمیشه اشتباهات رو درست کرد...
ولی می تونیم اونا رو جبران کنیم...
ویو ات
چند ساعت از بیدار شدنم می گذشت...
برای گربم اسم گذاشتم...
اون حالا اسم داشت...اسمش پنبه بود...
درست همون قدر سفید...
و نرم...
×بیدار شدی...؟
+اوهوم...
×کارامو انجام دادم...می تونیم زود تر بریم..امروز خوبه..؟
+واقعا....ولی من وسایلم رو هنوز جمع نکردم..
×اشکال نداره چند ساعتی وقت داریم...پس ، می....
با تقی که به در خورد نامجون حرفش رو نصفه گذاشت...
×بیا تو...
با حرفی که زد یه دختر که خدمتکار بود وارد اتاق شد و تعظیم ریزی کرد..
خدمتکار: ارباب...یه خانومی اومدن و میگن با شما کار دارن...
×من با کسی هماهنگ نکردم..پس چرا راش دادین...؟
خدمتکار :ببخشید ارباب...ولی اجوما ایشون رو می شناختن...به خاطر همین به من گفتن به شما بگم...
نامجونی دستی به صورتش کشید...
معلوم بود خستس...
×باشه.. می تونی بری...
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و رفت...
×ات...، تو وسایلت رو جمع کن...من برم ببینم مشکل چیه...بعدا با هم حرف می زنیم...
اروم سری تکون دادم که پا تند کرد و از اتاق بیرون رفت...
رفتارش نشون میداد که خستس...
ولی چرا با این حالش می خواد زودتر بریم..؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ویو ارم
اروم از پله ها پایین رفتم و به سمت اجوما رفتم...
×اجوما..کی رو راه دادی توی عمارت هان..؟(یکم عصبی و کلافه)
اجوما اروم به سمتم قدم براشت و با چشماش به پذیرایی اشاره کرد...
سرم رو برگردوندم...
و به سمت مبلی رفتم که زنی مشکلی پوش روی اون بود...
تا اومدم حرفی بزنم...
و ل.ب هامو از هم فاصله بدم...
با فردی که روبه روم دیدم...برای لحظه ای شوکه شد...
اون چرا اینجاست..؟
.
.
.
.
.
.
ناشناس : فکر کردم فرار کردی با مشوقت..(نیشخند)
×ت...تو..؟
ناشناس : ارعه منم...(با خنده)
.
.
.
.
.
ویو ات
چند مین از رفتن نامجون گذشته بود...
پنبه خواب بود...
وسایلم رو گوشه ای جمع کرده بود...
صدا های کمی بلندی از طبقه پایین می یومد...
کمی کنجکاو بود...
ولی...
حتی اگر گوش هم می دادم چیزی متوجه نمی شدم....
پاهام رو به سمت در بردم...
و گوشم رو به در چسبوندم صدا ها کمی واضح و تار بود ولی شنیده می شد...
(مکالمه ای که ات میشنوه)
×چی می خوای..؟
ناشناس:چیزی نمی خوام...ولی...خودت خوب چیزی رو می دونی...مگه نه..؟
×متوجه نمی شم..
ناشناس: خنده داره...واقعا...
×بس کن...ساده بگو چی می خوای...
ناشناس: می دونی که کوک به زودی پیداش می کنه...مگه نه..؟ اگر این دفعه ازش مراقبت نکنی هم خودشو از دست میدی...و همون چیزی که می دونی...
×پیداش نمی کنه..!
ناشناس: چرا انقدر مطمئینی؟..هان؟ مگه خبر داری؟
×از چی..؟
ناشناس:داره دست به کار میشه...من..میرم هر موقع فکر کردی کاری که می تونی برام انجام بدی در توانته هست.. بهم زنگ بزن...
×ولی...
ناشناس:هسسس..عزیزم...، تو خودت اومدی تو بازی ای که من ساختمش...پس.. فکر نکنم بتونی حرف زیادی بزنی...چون فقط باید یه جواب بهم بدی....اره...یا..نه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خببب اینم از پارت جدید!😀
حمایت؟💃🏻
زحمت کشیدمممم...پسسس لطفا یه لایک بکن🤝🏻
👁👃🏻👁
- ۶۳۵
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط