~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"5"
ویو ات
یه گربه سفید بود توی جعبه...
برای لحظه ای ماتم برد و به نامجون خیره شدم...
+نام...نامجون...(شوکه با ذوق)
×مبارکت باشه پرنسس...
ناخداگاه به سمتش رفتم و با ذوق به اغوشش کشیدم...
+ممنون نامجون...
نامجون اروم دستش رو روی مو هام گذاشت و نوازشوار تکون داد...
×این کمترین کاریه که می تونم برات انجام بدم ات...
اروم ازش فاصله گرفتم و گربه گوچولو رو توی اغوشم گرفتم...خیلی قشنگ بود...
+تو بهم لطف داری نامجون...تو مجبور نیستی این کارا رو برام انجام بدی...
×چرا....این مدت زیاد پیشت نبودم..پس می خوام جبران کنم ات...یه خبر بهتر بدم..؟
+چی..؟
×می خوایم بریم مسافرت چند روز پشت سر هم(با لبخند)
+واقعا..؟(متعجب)
×ارعه...تازه توی تایمی که مسافرتیم مهمونی هم می خوایم بریم...یه جشن بالماسکه هستش...
+اوه...راستش نمی دونم چیه....
×چیز خواستی نیست پرنسس بعدا متوجه می شی....پس الان استراحت کن...دو روز دیگه می خوایم بریم...
+باشه...ممنون..
×برای گربت هم یه جا خریدم می گم بزارن توی اتاقت....
+اوکی....
نامجون اروم از روی تختم پایین اومدم و لبخند کوچیکی زد و اروم به سمت در رفت...و از دیدم دور شد...
حالا من مونده بودم و یه گربه کوچولو که همش در حال میو میو کردن بود...
اروم بلندش کردم و با جزعیات نگاهش کردم...تا رسیدم به چشماش...توی چشماش یه چیز خواستی بود...یه حس اشنایی...
چشماش خیلی مشکلی بود...
احساس می کردم قبلا دیدمش...
جوری برام اشنا بود که انگار قبلا توشون غرق شده بودم...
که ناخدا گاه سرم تیر کشید...چشمام تار شد...
و بعدش تاریکی مطلق...
ویو ارم
توی دفتر کارم بودم...
و بعد از ساعت ها بلخره کارم تموم شده بود و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و داشتم استراحت می کردم که...
صدایی به گوشم خورد...
صدای گربه ات بود...
صداش خیلی بلند بود...
قدم رو به سمت در بردم و بازش کردم و به سمت اتاق ات رفتم...
درش رو به ارومی باز کردم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خبببب اینم از این پارتتت💃🏻
حمایت بشه؟
سرش زحمت کشیدمممم پسسس ممنون که لایک می کنی🤝🏻
👁👃🏻👁
~فصل دوم~
Part:"5"
ویو ات
یه گربه سفید بود توی جعبه...
برای لحظه ای ماتم برد و به نامجون خیره شدم...
+نام...نامجون...(شوکه با ذوق)
×مبارکت باشه پرنسس...
ناخداگاه به سمتش رفتم و با ذوق به اغوشش کشیدم...
+ممنون نامجون...
نامجون اروم دستش رو روی مو هام گذاشت و نوازشوار تکون داد...
×این کمترین کاریه که می تونم برات انجام بدم ات...
اروم ازش فاصله گرفتم و گربه گوچولو رو توی اغوشم گرفتم...خیلی قشنگ بود...
+تو بهم لطف داری نامجون...تو مجبور نیستی این کارا رو برام انجام بدی...
×چرا....این مدت زیاد پیشت نبودم..پس می خوام جبران کنم ات...یه خبر بهتر بدم..؟
+چی..؟
×می خوایم بریم مسافرت چند روز پشت سر هم(با لبخند)
+واقعا..؟(متعجب)
×ارعه...تازه توی تایمی که مسافرتیم مهمونی هم می خوایم بریم...یه جشن بالماسکه هستش...
+اوه...راستش نمی دونم چیه....
×چیز خواستی نیست پرنسس بعدا متوجه می شی....پس الان استراحت کن...دو روز دیگه می خوایم بریم...
+باشه...ممنون..
×برای گربت هم یه جا خریدم می گم بزارن توی اتاقت....
+اوکی....
نامجون اروم از روی تختم پایین اومدم و لبخند کوچیکی زد و اروم به سمت در رفت...و از دیدم دور شد...
حالا من مونده بودم و یه گربه کوچولو که همش در حال میو میو کردن بود...
اروم بلندش کردم و با جزعیات نگاهش کردم...تا رسیدم به چشماش...توی چشماش یه چیز خواستی بود...یه حس اشنایی...
چشماش خیلی مشکلی بود...
احساس می کردم قبلا دیدمش...
جوری برام اشنا بود که انگار قبلا توشون غرق شده بودم...
که ناخدا گاه سرم تیر کشید...چشمام تار شد...
و بعدش تاریکی مطلق...
ویو ارم
توی دفتر کارم بودم...
و بعد از ساعت ها بلخره کارم تموم شده بود و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و داشتم استراحت می کردم که...
صدایی به گوشم خورد...
صدای گربه ات بود...
صداش خیلی بلند بود...
قدم رو به سمت در بردم و بازش کردم و به سمت اتاق ات رفتم...
درش رو به ارومی باز کردم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خبببب اینم از این پارتتت💃🏻
حمایت بشه؟
سرش زحمت کشیدمممم پسسس ممنون که لایک می کنی🤝🏻
👁👃🏻👁
- ۸۶۲
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط