شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
ویو آنا:
بعد از یک ماه و نیم ...قراره یه تنوعی احساس کنم ..یه مهمونی..راستش همیشه از مهمونی های تجملاتی قصر بدم میومد..اما برای این یکی شوق خاصی داشتم..چون خیلی وقت بود که توی حالت بی حس و معلق گیر افتاده بودم به یه تلنگر احتیاج داشتم
ندیمه ها یکی یکی لباس هام رو آوردن و رو به روم قرار دادن رفتارشون خیلی بهتر شده بود، بعد از اون اتفاق،
رفتار همه بهتر شده بود..
نمیتونم انکار کنم جذبش واقعا به طور خاصی جادو میکرد... خیلی بهش فکر نکرده بودم..برام اهمیتی نداشت..شایدم از سر تنفر بود..
هر طور که بود ..تا حالا بهش توجه نکرده بودم ..به اون جذبه خاص وعجیب که موقع راه رفتن داشت..
به اون موهای لخت و مثل ابریشم مشکیش...به صداش ، که که آروم به وجودت نفوذ میکرد ...به اون چیزی که تو چشماش بود...من تو خوندن احساس آدم ها ماهر بودم ولی از روز اول ..نفهمیدم ..نفهمیدم اون حس .. اون برق داخل چشمهاش چیه؟..اما الان متوجه شدم!...غم بود ..غمی که پشت کمی غرور مخفی بود ..چشمهاش نفوذ ناپذیر بود اما!
اما وقتی بیهوش شدم و اومد داخل اتاق...وقتی دستم رو تو دستش گرفت ..وقتی بهم نگاه کرد...همون لحظه بود که تونستم اون سد نفوذ ناپذیر چشمهاش رو بشکنم و غم پشتش رو ببینم...دلم سوخت ..برای چشم هایی که به جای
یک پادشاه بی رحم متعلق به یک پسر بچه بی گناه بود...نمیدونم راز اون غم چی بود ..خیلی کنجکاو بودم بدونم چی اینطوری شکستش کرده بود...
برام مهم بود؟!..نمیدونم، شاید از سر دلسوزی ...
لباس هام رو عوض کردم..
یه لباس ارغوانی تیره بود...ساده اما سلطنتی، جواهراتم هم ارغوانی بود ..گردنبندی از مروارید های ریز ارغوانی..راستش خیلی زیبا بود...خیلی زیاد ...درسته ساده بود اما ...خاص بود
سلیقه کی میتونست آنقدر زیبا و برانگیختنی باشه؟..
آنا: فلور.. این لباس ها رو ..به انتخاب کی این لباس رو برام اوردی؟ انتخاب ملکه بوده؟؟..
فلور: اوه..نه بانوی من... شخصه پادشاه دستور دادن این لباس رو خیاط براتون بدوزه...جواهراتتون هم ایشون انتخاب کردن..
آنا: پادشاه؟..سلیقه پادشاهه؟!..
فلور: بله بانو... قشنگه نه؟..تو این لباس به طرز خاصی میدرخشید...
یادم میاد ایشون وقتی بچه بودن هم همینطور بودن
اون زمان مادرم ندیمه این قصر بود و من هم کنارش همینجا زندگی میکردم...حدود ۱۰ سالم بود
پادشاه ۸ سالشون بود یادمه همیشه تو باغ میشست و نقاشی میکشید
از پروانه ها ..از گل ها..از پرنده ها..برای یه بچه ۸ ساله خیلی زیبا میکشید
یادمه ارغوانی یکی از رنگ های مورد علاقش بود رنگ های زیادی به وجد می آوردنش ..بنظرش پروانه های رنگی خارقالعاده ترین چیز تو دنیا بودن!
آنقدر برام عجیب بود، یه ولیعهد اینطوری رفتار کنه که هنوز یادمه بانو!
آنا: اوه .. واقعاً اینطور بود؟ ..بهش نمیومد...فلور...بنظرت پادشاه هنوز نقاشی میکشه؟؟...
فلور: نمیدونم بانو، چه سوالایی میپرسیناا.. فکر نکنم آخه سرشون خیلی شلوغه...ولی چه حیف ..
وای بانوی من ! زمان از دستم در رفت!
الانه که مهمونی شروع بشههه! زود بیاید بریم پایین!
#هیونجین #فیک
ویو آنا:
بعد از یک ماه و نیم ...قراره یه تنوعی احساس کنم ..یه مهمونی..راستش همیشه از مهمونی های تجملاتی قصر بدم میومد..اما برای این یکی شوق خاصی داشتم..چون خیلی وقت بود که توی حالت بی حس و معلق گیر افتاده بودم به یه تلنگر احتیاج داشتم
ندیمه ها یکی یکی لباس هام رو آوردن و رو به روم قرار دادن رفتارشون خیلی بهتر شده بود، بعد از اون اتفاق،
رفتار همه بهتر شده بود..
نمیتونم انکار کنم جذبش واقعا به طور خاصی جادو میکرد... خیلی بهش فکر نکرده بودم..برام اهمیتی نداشت..شایدم از سر تنفر بود..
هر طور که بود ..تا حالا بهش توجه نکرده بودم ..به اون جذبه خاص وعجیب که موقع راه رفتن داشت..
به اون موهای لخت و مثل ابریشم مشکیش...به صداش ، که که آروم به وجودت نفوذ میکرد ...به اون چیزی که تو چشماش بود...من تو خوندن احساس آدم ها ماهر بودم ولی از روز اول ..نفهمیدم ..نفهمیدم اون حس .. اون برق داخل چشمهاش چیه؟..اما الان متوجه شدم!...غم بود ..غمی که پشت کمی غرور مخفی بود ..چشمهاش نفوذ ناپذیر بود اما!
اما وقتی بیهوش شدم و اومد داخل اتاق...وقتی دستم رو تو دستش گرفت ..وقتی بهم نگاه کرد...همون لحظه بود که تونستم اون سد نفوذ ناپذیر چشمهاش رو بشکنم و غم پشتش رو ببینم...دلم سوخت ..برای چشم هایی که به جای
یک پادشاه بی رحم متعلق به یک پسر بچه بی گناه بود...نمیدونم راز اون غم چی بود ..خیلی کنجکاو بودم بدونم چی اینطوری شکستش کرده بود...
برام مهم بود؟!..نمیدونم، شاید از سر دلسوزی ...
لباس هام رو عوض کردم..
یه لباس ارغوانی تیره بود...ساده اما سلطنتی، جواهراتم هم ارغوانی بود ..گردنبندی از مروارید های ریز ارغوانی..راستش خیلی زیبا بود...خیلی زیاد ...درسته ساده بود اما ...خاص بود
سلیقه کی میتونست آنقدر زیبا و برانگیختنی باشه؟..
آنا: فلور.. این لباس ها رو ..به انتخاب کی این لباس رو برام اوردی؟ انتخاب ملکه بوده؟؟..
فلور: اوه..نه بانوی من... شخصه پادشاه دستور دادن این لباس رو خیاط براتون بدوزه...جواهراتتون هم ایشون انتخاب کردن..
آنا: پادشاه؟..سلیقه پادشاهه؟!..
فلور: بله بانو... قشنگه نه؟..تو این لباس به طرز خاصی میدرخشید...
یادم میاد ایشون وقتی بچه بودن هم همینطور بودن
اون زمان مادرم ندیمه این قصر بود و من هم کنارش همینجا زندگی میکردم...حدود ۱۰ سالم بود
پادشاه ۸ سالشون بود یادمه همیشه تو باغ میشست و نقاشی میکشید
از پروانه ها ..از گل ها..از پرنده ها..برای یه بچه ۸ ساله خیلی زیبا میکشید
یادمه ارغوانی یکی از رنگ های مورد علاقش بود رنگ های زیادی به وجد می آوردنش ..بنظرش پروانه های رنگی خارقالعاده ترین چیز تو دنیا بودن!
آنقدر برام عجیب بود، یه ولیعهد اینطوری رفتار کنه که هنوز یادمه بانو!
آنا: اوه .. واقعاً اینطور بود؟ ..بهش نمیومد...فلور...بنظرت پادشاه هنوز نقاشی میکشه؟؟...
فلور: نمیدونم بانو، چه سوالایی میپرسیناا.. فکر نکنم آخه سرشون خیلی شلوغه...ولی چه حیف ..
وای بانوی من ! زمان از دستم در رفت!
الانه که مهمونی شروع بشههه! زود بیاید بریم پایین!
#هیونجین #فیک
- ۹.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط