شیطون کوچولوی من
شیطون کوچولوی من »
۱۴
ویو آنا::
چند لحظه همونطور بی حرکت ایستادم و به رفتنش نگاه کردم ..
از من .. دفاع کرد؟ ... تا حالا تو زندگیم هیچکس از من دفاع نکرده بود...
همیشه فقط خودم بودم ... هیچوقت نمیخواستم یه مرد از من دفاع کنه!
نمیخواستم یه دختر لوس و بی عرضه باشم... ولی.. چرا آنقدر دلگرم کننده بود؟؟..
فلور: بانوی من؟ بانو آنااا؟
آنا: ب...بله؟
فلور: بانو نمیرید داخل؟
آنا: چرا..
....چند ساعت بعد...
تو اتاق نشسته بودم به اشک های آسمون که آروم آروم به پنجره میخوردند و صدای تق و تق ایجاد میکردند نگاه میکردم
تو فکر بودم آنقدری که صدای بازو بسته شدن در رو نشنیدم
اماندانا: بانو آنا ؟
آنا: اوه...ملکه!
بلند شدم و تعظیمی کردم
چی باعث شده بیاید دیدن من ؟
اماندانا: نمیتونم از احوال عروسم با خبر بشم؟
آنا: از لطفتون ممنونم بانوی من..
اماندانا : میشه یک سوال ازت بپرسم؟
آنا: البته!
اماندانا : بیشتر از یک ماهه که اینجایی .. اما نامه ای به قصر تون نفرستادی.. نامه از انگلستان هم برات نیومده.. به چه دلیل؟
آنا: بانو.. فکر نمیکنم کسی در کاخ انگلستان الان منو یادش باشه.. البته کسی هست که بخوام براش نامه بنویسم اما ..فکر نمیکردم اجازه فرستادنش رو داشته باشم؟
اماندانا: معلومه که داری! به حرف های خدمتکار ها و بقیه ی بانو های دربار اهمیت نده! تو دومین بانوی قصر هستی ! پس تمام اختیارات رو داری..
آنا: ممنونم بانوی من...
اماندانا: راستی، میخواستم یه خبر دیگه هم بهت بدم... فردا شب در تالار مهمانی بزرگی برگزار میشه و پادشاه گفتن شما هم باید شرکت کنید .. میفرستم ندیمه ها لباس و جواهراتت رو برات بیارن... آماده باش
آنا:بله بانوی من..فقط..این مهمانی به چه مناسبتی هست؟
اماندانا: از کشور هایی که با ما صلح دارن سفیر ها و افراد بزرگ و تاجر های برجسته، به این مهمانی برای عرض ادب به سلطنت و پادشاه جدید ما میان،
آنا: حضور من حتماً نیازه بانو؟
اماندانا: بله! میدونم از این قصر و
آدم هاش متنفری ولی با نشستن داخل اتاقت چیزی تغییر نمیکنه!
#هیونجین #فیک
۱۴
ویو آنا::
چند لحظه همونطور بی حرکت ایستادم و به رفتنش نگاه کردم ..
از من .. دفاع کرد؟ ... تا حالا تو زندگیم هیچکس از من دفاع نکرده بود...
همیشه فقط خودم بودم ... هیچوقت نمیخواستم یه مرد از من دفاع کنه!
نمیخواستم یه دختر لوس و بی عرضه باشم... ولی.. چرا آنقدر دلگرم کننده بود؟؟..
فلور: بانوی من؟ بانو آنااا؟
آنا: ب...بله؟
فلور: بانو نمیرید داخل؟
آنا: چرا..
....چند ساعت بعد...
تو اتاق نشسته بودم به اشک های آسمون که آروم آروم به پنجره میخوردند و صدای تق و تق ایجاد میکردند نگاه میکردم
تو فکر بودم آنقدری که صدای بازو بسته شدن در رو نشنیدم
اماندانا: بانو آنا ؟
آنا: اوه...ملکه!
بلند شدم و تعظیمی کردم
چی باعث شده بیاید دیدن من ؟
اماندانا: نمیتونم از احوال عروسم با خبر بشم؟
آنا: از لطفتون ممنونم بانوی من..
اماندانا : میشه یک سوال ازت بپرسم؟
آنا: البته!
اماندانا : بیشتر از یک ماهه که اینجایی .. اما نامه ای به قصر تون نفرستادی.. نامه از انگلستان هم برات نیومده.. به چه دلیل؟
آنا: بانو.. فکر نمیکنم کسی در کاخ انگلستان الان منو یادش باشه.. البته کسی هست که بخوام براش نامه بنویسم اما ..فکر نمیکردم اجازه فرستادنش رو داشته باشم؟
اماندانا: معلومه که داری! به حرف های خدمتکار ها و بقیه ی بانو های دربار اهمیت نده! تو دومین بانوی قصر هستی ! پس تمام اختیارات رو داری..
آنا: ممنونم بانوی من...
اماندانا: راستی، میخواستم یه خبر دیگه هم بهت بدم... فردا شب در تالار مهمانی بزرگی برگزار میشه و پادشاه گفتن شما هم باید شرکت کنید .. میفرستم ندیمه ها لباس و جواهراتت رو برات بیارن... آماده باش
آنا:بله بانوی من..فقط..این مهمانی به چه مناسبتی هست؟
اماندانا: از کشور هایی که با ما صلح دارن سفیر ها و افراد بزرگ و تاجر های برجسته، به این مهمانی برای عرض ادب به سلطنت و پادشاه جدید ما میان،
آنا: حضور من حتماً نیازه بانو؟
اماندانا: بله! میدونم از این قصر و
آدم هاش متنفری ولی با نشستن داخل اتاقت چیزی تغییر نمیکنه!
#هیونجین #فیک
- ۹.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط