(بخونید بعد ورق بزنید)
« شیطون کوچولوی من »
ویو هیون جین::
از اینجور مهمونیا حالم بهم میخورد
اما چاره دیگه ای نبود اجباری بود..باید با سفیر کشور ها ملاقات میکردم..
کمی دیر تر وارد تالار شدم جمعیت زیادی حضور داشت ،
میگفتن میخندیدن و.نوشیدنی میخوردن..
هیچوقت نتونستم این جور فضا های شلوغ و پر سر و صدا رو تحمل کنم همیشه به گوشه ای پناه میبردم اما این بار..من پادشاه بودم!..انگار داشتم تو کابوسم زندگی میکردم..هنوز قاتل پدرم پیدا نشده بود ...ته دلم به خیلیا مشکوک بودم ولی مهم بود؟..الان؟.. اونا میخواستن منو بکشن..ایرادی داشت؟ برای من ..نه! این آرزوم بود ... این که تمومش کنم این زندگیه احمقانه رو اما..اما انگار هنوز جرئت انجامش رو نداشتم...خیلی خوب میشد که یکی دیگه این کار رو برام میکرد..ازش ممنون میبودم..
در یک لحظه همه ساکت شدن و برگشتن.... آنا..وارد تالار شده بود..
نگاهش کردم... تو اون لباس ...خیلی..خیلی قشنگ شده بود....آروم قدم برداشت ، یک آن نگاهمون بهم گره خورد ...چشم های قهوه ای سوخته اش رو به چشم هام دوخت .. انگار تو چشمام دنبال چیزی میگشت ...فکری به سرم اومد...چیزی که نباید می اومد...
اگه منو میکشتن، اونم میمرد؟ درسته!
مسلماً اونم میکشتن..وجود یک عروس از انگلستان به نفعشون نبود...بعد از من هم ..دیگه بود و نبودش مهم نبود..میکشتنش..شاید حتی زود تر از من...
چرا برام اهمیت داشت که زنده بمونه؟ من آدمی نبودم که زندگی آدم ها برام خیلی ارزشی داشته باشه ..اما این حس گناه چی بود؟ این که بخاطر من به دختر بچه بیگناه رو بکشن؟ نه نمیتونستم بزارم...یعنی در همین یک لحظه برنامم برای آینده تغییر کرد؟؟..
#هیونجین #فیک
ویو هیون جین::
از اینجور مهمونیا حالم بهم میخورد
اما چاره دیگه ای نبود اجباری بود..باید با سفیر کشور ها ملاقات میکردم..
کمی دیر تر وارد تالار شدم جمعیت زیادی حضور داشت ،
میگفتن میخندیدن و.نوشیدنی میخوردن..
هیچوقت نتونستم این جور فضا های شلوغ و پر سر و صدا رو تحمل کنم همیشه به گوشه ای پناه میبردم اما این بار..من پادشاه بودم!..انگار داشتم تو کابوسم زندگی میکردم..هنوز قاتل پدرم پیدا نشده بود ...ته دلم به خیلیا مشکوک بودم ولی مهم بود؟..الان؟.. اونا میخواستن منو بکشن..ایرادی داشت؟ برای من ..نه! این آرزوم بود ... این که تمومش کنم این زندگیه احمقانه رو اما..اما انگار هنوز جرئت انجامش رو نداشتم...خیلی خوب میشد که یکی دیگه این کار رو برام میکرد..ازش ممنون میبودم..
در یک لحظه همه ساکت شدن و برگشتن.... آنا..وارد تالار شده بود..
نگاهش کردم... تو اون لباس ...خیلی..خیلی قشنگ شده بود....آروم قدم برداشت ، یک آن نگاهمون بهم گره خورد ...چشم های قهوه ای سوخته اش رو به چشم هام دوخت .. انگار تو چشمام دنبال چیزی میگشت ...فکری به سرم اومد...چیزی که نباید می اومد...
اگه منو میکشتن، اونم میمرد؟ درسته!
مسلماً اونم میکشتن..وجود یک عروس از انگلستان به نفعشون نبود...بعد از من هم ..دیگه بود و نبودش مهم نبود..میکشتنش..شاید حتی زود تر از من...
چرا برام اهمیت داشت که زنده بمونه؟ من آدمی نبودم که زندگی آدم ها برام خیلی ارزشی داشته باشه ..اما این حس گناه چی بود؟ این که بخاطر من به دختر بچه بیگناه رو بکشن؟ نه نمیتونستم بزارم...یعنی در همین یک لحظه برنامم برای آینده تغییر کرد؟؟..
#هیونجین #فیک
- ۷.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط