#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_420
اشکامو پاک کرد، میگم درکی از زمان نداشتم ولی احساس میکنم مدت خیلی طولانیی بغـ. لش بودم
در اخر وقتی دیگه اشکی برام باقی نمونده بود ازش جدا شدمو به چهره ارومو لطیفش نگاه کردم
خیلی زود صدای خنده بچه ای کنارش توجهمو جلب کرد
یه دختر بچه بود! باورت نمیشه جونگکوک! قشنگ و ناز بود.. چشماش آبی بودو بقیه اجزای صورتش تقریبا مثل تو
نتونستم ازش بپرسم کیه چون همون لحظه مامانم گفت که باید بگردم پیش تو و همون موقع از اون مکان به طور یهویی زدم بیرون.
ندیدم که اومدم توی جسمم یا هرچیزی، فقط بعد اون حرف مامانم دیگه هیچی یادم نمیاد.
وقتی به هوش اومدم که دکتر پیشم بودو ازم سوال میپرسید
سرمو بالا اوردم و به چهره متعجبش زل زدم.
+میدونی شاید اینایی که گفتم برای کسی چیز عجیبی نباشه! بگن خب یه خواب بود.. چرا یه خواب باید ترو به این روز بندازه، ولی جونگکوک من هروقت به اون خواب فکر میکنم دلم مثل سیرو سرکه میجوشه.
نمیدونمم چرا!
هنوز ناباوری توی چشماش بیداد میکرد.
نمیفهمیدم چرا، ولی انگار یه جایی از حرفام خیلی توجهشو جلب کرده.
نفس عمیقی کشیدو چندبار پشت سر هم سرشو اینور اونور تکون داد
_یه دختر کوچولو دیدی؟ مثل منو تو؟
لبخندی ریزی زدم
+اره مثل منو تو!
سرشو بالا گرفتو زمزمه ای کرد
لبخندم جمع شد
_جونگکوکا حالت خوبه؟
+چیزی نیست عزیزم نگران نباش
ناراحت سر تکون دادم
+تو نمیخوای بگی؟
نفسش حبس شدو بهم زل زد، یعنی چی میخواد بگه که اینقدر براش سخته؟
_میگم ، الان میگم.
کمی از قهوهاش خوردو اینبار اون بود که به میز زل زده بود.
+وقتی اوردیمت بیمارستان مدت خیلی زیادی تو اتاق عمل بودی.. نه دکترا نه پرستارا تا چند ساعت اصلا از اتاق عمل بیرون نیومدن.
وقتی دکتر اومد و از حال تو ازش پرسیدیم گفت حالت اصلا خوب نیستو احتمال.. احتمال اینکه برنگردی زیاده!
دنیا روی سرم خراب شده بود لیلی، شکستم..
بهم گفت برم اتاقش.
رفتم اتاقشو اون شروع کرد به گفتن درباره یه دختر بچه کوچولو..
میگفت اگه سقط نشده بود الان چهار ماهش بوده!
من باور نمیکردم، گفتم ما فقط یکبار باهم رابطه داشتیم، یعنی؟..
وقتی دیدم چقدر مصممه، اینبار کل روانم بهم ریخت.
من یه دختر بچه داشتمو به خاطر یه مشت عو.ضی و ضربه هایی که.. به شکم همسرم میخورد بچم سقط شد.
لیلد دیوونه شدم، مگه چقد تحمل داشتم که باید هم با حال بد تو و هم مر.گ بچم کنار میومدم؟(پوفی کشیدو ادامه داد)
ببخشید میترسیدم حالت بد بشه وگرنه باید خیلی زودتر این خبرو بهت میدادم م..
بالاخره سرشو بالا گرفت.
نمیدونم چی تو قیاقتم دید که سریع از روی صندلی بلند شدو سمتم اومد
_خدای بزرگ لیلی؟؟ نفس بکش دورت بگردم
تروخدا اینطوری نباش لیلی!
دست لرزونم رو بالا اوردم، نگاه جونگکوک کشیده شد سمت دستم..
گذاشتمش روی شکم تختم و هقی زدم.
+جونگکوکا؟
نگاه سرخش رو از چشمام گرفت گفتو
_جان جونگکوک؟ داری منو میکشی دختر تروخدا اینطور نگاهم نکن
+داری باهام شوخی میکنی نه؟ اصلا بچه ای درکار نیست مگه نه؟
زانوهاش خم شدو نشست روی زمین، هنوزم به چشمام نگاه نمیکرد.
_کاش دروغ بود، کاش شوخی بودن همه اینا.. لیلی ترو خدا اینطوری نباش! نمیتونم اینطوری ببینمت، همش تقصیر منه!
اشکام از چشمم سرازیر شدن.
لحظه ای بند نمیومدن.
بدنم شروع کرد به لرزیدن و بعد تمام اتفاقات جلوی چشمم نقش بستن!
از حالت تهوع هایی که خونه بابا بهم دست میداد، از بی حوصلگی و اضافه وزنام گرفته..
پس اونا نشونه های.. وجود بچم بودن؟
پس وقتی اون کثاــــفت لگدشو زد به شکمم و من احساس کردم یچیزی از وجودم کم شد، واقعا هم کم شده بود؟
خدایا این یه کابوس دیگست؟ داری بخاطر کدوم گناهم مجازاتم میکنی؟
روی تخت دراز کشیده بودم و دست راستم روی شکمم بود.
احساس میکردم همش کابوسه، ولی نبود!
بچهای که از پو.ست و استخون منو جونگکوک بود، حاصل عشقمون بود.. بخاطر یه مشت ادم از بین رفته بود
حالا.. اصلا نمیدونم کجاست؟؟
بغض کردم و رو به جونگکوک که توی این چند ساعت پا به پام گریه میکرد ولی میخواست من متوجه نشم گفتم
+جونگکوکا؟
سریع از پایین تخت بلند شدو چشمای خیـ سم رو بو.سید
_جان دلم؟
+کجاست؟ بچم..
350 لایک
130 بازنشر
#season_Third
#part_420
اشکامو پاک کرد، میگم درکی از زمان نداشتم ولی احساس میکنم مدت خیلی طولانیی بغـ. لش بودم
در اخر وقتی دیگه اشکی برام باقی نمونده بود ازش جدا شدمو به چهره ارومو لطیفش نگاه کردم
خیلی زود صدای خنده بچه ای کنارش توجهمو جلب کرد
یه دختر بچه بود! باورت نمیشه جونگکوک! قشنگ و ناز بود.. چشماش آبی بودو بقیه اجزای صورتش تقریبا مثل تو
نتونستم ازش بپرسم کیه چون همون لحظه مامانم گفت که باید بگردم پیش تو و همون موقع از اون مکان به طور یهویی زدم بیرون.
ندیدم که اومدم توی جسمم یا هرچیزی، فقط بعد اون حرف مامانم دیگه هیچی یادم نمیاد.
وقتی به هوش اومدم که دکتر پیشم بودو ازم سوال میپرسید
سرمو بالا اوردم و به چهره متعجبش زل زدم.
+میدونی شاید اینایی که گفتم برای کسی چیز عجیبی نباشه! بگن خب یه خواب بود.. چرا یه خواب باید ترو به این روز بندازه، ولی جونگکوک من هروقت به اون خواب فکر میکنم دلم مثل سیرو سرکه میجوشه.
نمیدونمم چرا!
هنوز ناباوری توی چشماش بیداد میکرد.
نمیفهمیدم چرا، ولی انگار یه جایی از حرفام خیلی توجهشو جلب کرده.
نفس عمیقی کشیدو چندبار پشت سر هم سرشو اینور اونور تکون داد
_یه دختر کوچولو دیدی؟ مثل منو تو؟
لبخندی ریزی زدم
+اره مثل منو تو!
سرشو بالا گرفتو زمزمه ای کرد
لبخندم جمع شد
_جونگکوکا حالت خوبه؟
+چیزی نیست عزیزم نگران نباش
ناراحت سر تکون دادم
+تو نمیخوای بگی؟
نفسش حبس شدو بهم زل زد، یعنی چی میخواد بگه که اینقدر براش سخته؟
_میگم ، الان میگم.
کمی از قهوهاش خوردو اینبار اون بود که به میز زل زده بود.
+وقتی اوردیمت بیمارستان مدت خیلی زیادی تو اتاق عمل بودی.. نه دکترا نه پرستارا تا چند ساعت اصلا از اتاق عمل بیرون نیومدن.
وقتی دکتر اومد و از حال تو ازش پرسیدیم گفت حالت اصلا خوب نیستو احتمال.. احتمال اینکه برنگردی زیاده!
دنیا روی سرم خراب شده بود لیلی، شکستم..
بهم گفت برم اتاقش.
رفتم اتاقشو اون شروع کرد به گفتن درباره یه دختر بچه کوچولو..
میگفت اگه سقط نشده بود الان چهار ماهش بوده!
من باور نمیکردم، گفتم ما فقط یکبار باهم رابطه داشتیم، یعنی؟..
وقتی دیدم چقدر مصممه، اینبار کل روانم بهم ریخت.
من یه دختر بچه داشتمو به خاطر یه مشت عو.ضی و ضربه هایی که.. به شکم همسرم میخورد بچم سقط شد.
لیلد دیوونه شدم، مگه چقد تحمل داشتم که باید هم با حال بد تو و هم مر.گ بچم کنار میومدم؟(پوفی کشیدو ادامه داد)
ببخشید میترسیدم حالت بد بشه وگرنه باید خیلی زودتر این خبرو بهت میدادم م..
بالاخره سرشو بالا گرفت.
نمیدونم چی تو قیاقتم دید که سریع از روی صندلی بلند شدو سمتم اومد
_خدای بزرگ لیلی؟؟ نفس بکش دورت بگردم
تروخدا اینطوری نباش لیلی!
دست لرزونم رو بالا اوردم، نگاه جونگکوک کشیده شد سمت دستم..
گذاشتمش روی شکم تختم و هقی زدم.
+جونگکوکا؟
نگاه سرخش رو از چشمام گرفت گفتو
_جان جونگکوک؟ داری منو میکشی دختر تروخدا اینطور نگاهم نکن
+داری باهام شوخی میکنی نه؟ اصلا بچه ای درکار نیست مگه نه؟
زانوهاش خم شدو نشست روی زمین، هنوزم به چشمام نگاه نمیکرد.
_کاش دروغ بود، کاش شوخی بودن همه اینا.. لیلی ترو خدا اینطوری نباش! نمیتونم اینطوری ببینمت، همش تقصیر منه!
اشکام از چشمم سرازیر شدن.
لحظه ای بند نمیومدن.
بدنم شروع کرد به لرزیدن و بعد تمام اتفاقات جلوی چشمم نقش بستن!
از حالت تهوع هایی که خونه بابا بهم دست میداد، از بی حوصلگی و اضافه وزنام گرفته..
پس اونا نشونه های.. وجود بچم بودن؟
پس وقتی اون کثاــــفت لگدشو زد به شکمم و من احساس کردم یچیزی از وجودم کم شد، واقعا هم کم شده بود؟
خدایا این یه کابوس دیگست؟ داری بخاطر کدوم گناهم مجازاتم میکنی؟
روی تخت دراز کشیده بودم و دست راستم روی شکمم بود.
احساس میکردم همش کابوسه، ولی نبود!
بچهای که از پو.ست و استخون منو جونگکوک بود، حاصل عشقمون بود.. بخاطر یه مشت ادم از بین رفته بود
حالا.. اصلا نمیدونم کجاست؟؟
بغض کردم و رو به جونگکوک که توی این چند ساعت پا به پام گریه میکرد ولی میخواست من متوجه نشم گفتم
+جونگکوکا؟
سریع از پایین تخت بلند شدو چشمای خیـ سم رو بو.سید
_جان دلم؟
+کجاست؟ بچم..
350 لایک
130 بازنشر
- ۹.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط