#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_422
+سلام بر بهترین و جذاب ترینو.. ها.ت ترین شوهر دنیا!
با تعجب به چهره پر انرژیم زل زدو بعد با کمی تردید سمتم اومد
محکم بغـ لم کردو سرشو برد توی گر.دنم، عمیق بویید و همونجا نفس عمیقی کشید.
فکش باعث قلقلکم شدو با خنده کمی سرمو عقب بردم.
نگاه دوق زدش رو بهم دوختو گفت
_اگه هروز که از سرکار برمیگردم اینطور بیای استقبالم، مطمئن باش خوشبخت ترین شوهر دنیا هم میشم خانومم!
سعی کردم بروز ندم چقد از شنیدن کلمه خانومم از دهنش خوشحالم و با گرفتن کیف کاریش از دستش چشم غرهای بهش رفتم
+مگه الان نیستی؟
ریز خندیدو گفت
_معلومه که هستم فسقلی! منظورم اینه خوشبخت ترم میشم.
لبخند بهش زدم و گفتم
+غذارو گذاشتم گرم بشه، زیاد معطل نکنیا برو لباس عوض کن یه دوش بگیر بیا.
بو.سه دیگهای روی موهام کاشتو با گفتن چشم ارومی سمت طبقه بالا رفت.
میزو چیدم و منتظر شدم برگرده..
وقتی برگشت موهاش هنوز خیـ س بودن و داشت با یه حوله کوچیک گر.دنش رو خشک میکرد.
یه شلوارک طوسی همراه تیشرت آبی پوشیده بود.
رو بهش گفتم
+بشین غذارو بیارم
_میام کمکت
+نیازی نیست عزیزم
لبخندی زدو منتظر بهم زل زد.
برای هردو توی بشقاب غذا ریختم و گذاشتم روی میز..
ریز به ریز کارام رو زیر نظر داشتو این اصلا اذیتم نمیکردو بیشتر باعث خوشحالیم میشد.
همینکه لیوانش رو گذاشتم کنار دستش دستم رو گرفتو بو.سید
_مرسی قربونت برم!
لبخند پهنی زدمو شروع کردم به خوردن غذام.
متوجه نگاهاش زیر زیرکیش به پاها و دستای لـ ختم بودم..
نخودی خندیدم.. پسریه جنتلمن من!
...
غذامو خوردم و داشتم آب میخوردم که صدای جونگکوک توجهمو به خودش جلب کرد
_لیلی؟ صبح مادرجون و دخترا میان خونه، فرداشب یه مهمونی داریم خونمون.. غریبه نمیاد فقط خودمون بچههاییم.. گفتن بیان کمک دستت باشن
ابو گذاشتم روی میزو گفتم
+مهمونی؟ به چه مناسبتی؟
_هم خوب شدن تو و هم اینکه خیلی وقته دور هم جمع نشدیم.. بهونه خوبیه برای نشستن دور هم.
+کار خیلی خوبی کردین برای گرفتن این مهمونی، دلم برای بچها تـ نگ شده بود.
هومی کشید و اخرین قاشقش رو هم خورد.
بلند شدم که میزو جمع کنم ولی اجازه نداد.
خودش بلند شدو همه ظرف هارو جمع کردو گذاشت توی سینک.
..
هردو باهم رفتیم بالا و مسواک زدیم، بگذریم از شیطونی ها و خرابکاری هایی که توی دستشویی انجام دادیم که خودمون از شدت شیطون بودمون خندمون گرفته بود.
رفتیم پایین و دوتایی شروع کردیم به شستن ظرف ها..
همیشه توی رویاهام دوست داشتم کنار شوهرم، کسی که عاشقشم دوتایی با خنده و خوشی ظرف بشوریمو الان داشتم توی رویام زندگی میکردم.
ظرفا که تموم شد هردو توی سکوت یه گوشه از اشپزخونه ایستادیم.
_شرکت خیلی کاراش به هم ریخته، درسته یونگی تمام تلاششو میکرد ولی غیبت من باعث کلی بی نظمی بین کارمندا شده.
+درست میشه! نگران نباش..
کلافه بود ولی لبخندی زدو چیزی نگفت...
سعی کردم خودم رو بکشم بالای اپن، یکم سخت بود ولی میتونستم..
قبل اینکه دوباره به خودم فـ شار بیارم جونگکوک اومد و مثل پر کاه منو گذاشت روی اپن.
دستاش رو دو طرف بـ.دنم گذاشتو گفت
_فسقلی!
اخم ساختگیی کردم و یکی زدم رو نوک بینیش
+دست از گفتن این کلمه بر نمیداری؟
_نه.. فسقلی..
خندیدم و سرمو بردم عقب.
نگاهش قفل لـ بام شد..
کم کم خندم بند اومدو به چشمای نا ارومش زل زدم..
دستمو گذاشتم دو طرف صورتش و بو.سه ای روی پیشونیش کاشتم
+چیکار کنم ذهنت اروم بشه مرد من؟
نگاه دو دو زنش رو از لـ بام گرفتو به چشمام دوخت
_ارومم کن، خانومم!
و دوباره نگاهشو دوخت به لـ بام.
اون هوای نسبتا خنک اشپزخونه، توی کمتر از دو ثانیه به مقدار قابل توجهی گرم شد.. شایدم فقط برای من!
اروم سرشو نزدیک اوردو بو.سه ای نرم روی لـ بم کاشت.
و اینبار نگاهش رو به چشمام دوخت.
انگار تایید من رو میخواست...
بی طاقت دستمو دور گرد.نش حلقه کردم و اون هم کم نیاوردو سرش رو نزدیکم اورد، تـ ند و پرحرارت شروع کرد به بو..سیدنم
350 لایک
130 بازنشر
#season_Third
#part_422
+سلام بر بهترین و جذاب ترینو.. ها.ت ترین شوهر دنیا!
با تعجب به چهره پر انرژیم زل زدو بعد با کمی تردید سمتم اومد
محکم بغـ لم کردو سرشو برد توی گر.دنم، عمیق بویید و همونجا نفس عمیقی کشید.
فکش باعث قلقلکم شدو با خنده کمی سرمو عقب بردم.
نگاه دوق زدش رو بهم دوختو گفت
_اگه هروز که از سرکار برمیگردم اینطور بیای استقبالم، مطمئن باش خوشبخت ترین شوهر دنیا هم میشم خانومم!
سعی کردم بروز ندم چقد از شنیدن کلمه خانومم از دهنش خوشحالم و با گرفتن کیف کاریش از دستش چشم غرهای بهش رفتم
+مگه الان نیستی؟
ریز خندیدو گفت
_معلومه که هستم فسقلی! منظورم اینه خوشبخت ترم میشم.
لبخند بهش زدم و گفتم
+غذارو گذاشتم گرم بشه، زیاد معطل نکنیا برو لباس عوض کن یه دوش بگیر بیا.
بو.سه دیگهای روی موهام کاشتو با گفتن چشم ارومی سمت طبقه بالا رفت.
میزو چیدم و منتظر شدم برگرده..
وقتی برگشت موهاش هنوز خیـ س بودن و داشت با یه حوله کوچیک گر.دنش رو خشک میکرد.
یه شلوارک طوسی همراه تیشرت آبی پوشیده بود.
رو بهش گفتم
+بشین غذارو بیارم
_میام کمکت
+نیازی نیست عزیزم
لبخندی زدو منتظر بهم زل زد.
برای هردو توی بشقاب غذا ریختم و گذاشتم روی میز..
ریز به ریز کارام رو زیر نظر داشتو این اصلا اذیتم نمیکردو بیشتر باعث خوشحالیم میشد.
همینکه لیوانش رو گذاشتم کنار دستش دستم رو گرفتو بو.سید
_مرسی قربونت برم!
لبخند پهنی زدمو شروع کردم به خوردن غذام.
متوجه نگاهاش زیر زیرکیش به پاها و دستای لـ ختم بودم..
نخودی خندیدم.. پسریه جنتلمن من!
...
غذامو خوردم و داشتم آب میخوردم که صدای جونگکوک توجهمو به خودش جلب کرد
_لیلی؟ صبح مادرجون و دخترا میان خونه، فرداشب یه مهمونی داریم خونمون.. غریبه نمیاد فقط خودمون بچههاییم.. گفتن بیان کمک دستت باشن
ابو گذاشتم روی میزو گفتم
+مهمونی؟ به چه مناسبتی؟
_هم خوب شدن تو و هم اینکه خیلی وقته دور هم جمع نشدیم.. بهونه خوبیه برای نشستن دور هم.
+کار خیلی خوبی کردین برای گرفتن این مهمونی، دلم برای بچها تـ نگ شده بود.
هومی کشید و اخرین قاشقش رو هم خورد.
بلند شدم که میزو جمع کنم ولی اجازه نداد.
خودش بلند شدو همه ظرف هارو جمع کردو گذاشت توی سینک.
..
هردو باهم رفتیم بالا و مسواک زدیم، بگذریم از شیطونی ها و خرابکاری هایی که توی دستشویی انجام دادیم که خودمون از شدت شیطون بودمون خندمون گرفته بود.
رفتیم پایین و دوتایی شروع کردیم به شستن ظرف ها..
همیشه توی رویاهام دوست داشتم کنار شوهرم، کسی که عاشقشم دوتایی با خنده و خوشی ظرف بشوریمو الان داشتم توی رویام زندگی میکردم.
ظرفا که تموم شد هردو توی سکوت یه گوشه از اشپزخونه ایستادیم.
_شرکت خیلی کاراش به هم ریخته، درسته یونگی تمام تلاششو میکرد ولی غیبت من باعث کلی بی نظمی بین کارمندا شده.
+درست میشه! نگران نباش..
کلافه بود ولی لبخندی زدو چیزی نگفت...
سعی کردم خودم رو بکشم بالای اپن، یکم سخت بود ولی میتونستم..
قبل اینکه دوباره به خودم فـ شار بیارم جونگکوک اومد و مثل پر کاه منو گذاشت روی اپن.
دستاش رو دو طرف بـ.دنم گذاشتو گفت
_فسقلی!
اخم ساختگیی کردم و یکی زدم رو نوک بینیش
+دست از گفتن این کلمه بر نمیداری؟
_نه.. فسقلی..
خندیدم و سرمو بردم عقب.
نگاهش قفل لـ بام شد..
کم کم خندم بند اومدو به چشمای نا ارومش زل زدم..
دستمو گذاشتم دو طرف صورتش و بو.سه ای روی پیشونیش کاشتم
+چیکار کنم ذهنت اروم بشه مرد من؟
نگاه دو دو زنش رو از لـ بام گرفتو به چشمام دوخت
_ارومم کن، خانومم!
و دوباره نگاهشو دوخت به لـ بام.
اون هوای نسبتا خنک اشپزخونه، توی کمتر از دو ثانیه به مقدار قابل توجهی گرم شد.. شایدم فقط برای من!
اروم سرشو نزدیک اوردو بو.سه ای نرم روی لـ بم کاشت.
و اینبار نگاهش رو به چشمام دوخت.
انگار تایید من رو میخواست...
بی طاقت دستمو دور گرد.نش حلقه کردم و اون هم کم نیاوردو سرش رو نزدیکم اورد، تـ ند و پرحرارت شروع کرد به بو..سیدنم
350 لایک
130 بازنشر
- ۸.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط