چند پارتی..
چند پارتی..
وقتی مجبوری با رئیست سفر کاری بری..
Part 1
(ویو ا.ت)
صدای باز و بسته شدن در اتاق جلسه، همراه با صدای قدمهای کارمندها، کل طبقه رو برداشته بود..
همه با تعجب به هم نگاه میکردن..
هیچکس نمیدونست چرا جونگکوک، برخلاف همیشه، از همه خواسته بود راس ساعت ده توی اتاق جلسه جمع بشن..
من هم با یه لیوان قهوه توی دستم از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاق جلسه حرکت کردم..
وارد اتاق شدم و کنار یکی از همکارام نشستم.
ـ خب... چه خبره؟
شونههام رو بالا انداختم..
+نمیدونم.. فقط گفتن همه بیان
چند ثانیه بعد، در باز شد... جونگکوک وارد شد
مثل همیشه مرتب و جدی، با یه پوشه مشکی توی دستش..
نگاهش خیلی کوتاه روی جمع چرخید و بعد روی صندلی روبهروی ما نشست..
_ممنون که اومدین
همه ساکت شدن..
جونگکوک پوشه رو باز کرد و چند برگه روی میز گذاشت..
_فردا یه جلسه مهم با یکی از شرکتهای طرف قراردادمون در نیویورک داریم..
چند نفر با شنیدن اسم نیویورک زیرلب با تعجب چیزی گفتن..
من هم ناخودآگاه صافتر نشستم..
نیویورک؟
جونگکوک ادامه داد..
_جلسه فقط یه جلسه معمولی نیست. نتیجهش میتونه روی قرارداد چند ماه آینده شرکت تاثیر بذاره..
بعد نگاهش رو بین افراد چرخوند
_برای همین.. من و چند نفر از تیم باید برای این جلسه به نیویورک سفر کنیم..
شروع کرد اسامی افرادی که قرار بود همراهش برن رو خوندن..
_پارک جیهون.. لی سوآ.. مین لورا.. و....... و کیم ا.ت..
در کل 8 نفر از اعضای مهم پروژه و باقی هم محافظ ها و بادیگارد ها..
برای یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم..
+من؟
جونگکوک نگاهش رو از روی برگه برداشت و مستقیم نگاهم کرد..
_بله.. شما.
+ولی... چرا من؟
یه سکوت کوتاه افتاد..
جونگکوک خیلی خونسرد گفت..
_چون بخش مربوط به پروندهای که قراره دربارهش مذاکره کنیم، تحت نظر شما بوده.. حضور شما ضروریه..
سرم رو تکون دادم.
+اوو.. باشه
دوباره نگاهش رفت سمت برگهها..
_خیلی خب.. مرخصین.. خسته نباشید.
همه با خداحافظی از جونگکوک رفتن.. منم بلند شدم و همراهشون رفتم..
📅 Thursday, September 17, 2026
🛫 پنجشنبه، ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
Seoul, South Korea — 6:40 AM
هواپیمای خصوصی شرکت روی باند فرودگاه آمادهی پرواز بود..
چند چمدون در قسمت بار قرار گرفته بود و اعضای تیم یکییکی وارد هواپیما میشدن.. داخل هواپیما، فضای آروم و لوکسی داشت..
صندلیهای چرمی، میزهای کوچک و پنجرههای بزرگی که منظرهی باند فرودگاه رو نشون میدادن..
من جزو آخرین نفرهایی بودم که سوار شدم..
نگاهم ناخودآگاه بین صندلیها چرخید تا جای خودم رو پیدا کنم...
و همون لحظه چشمم به جونگکوک افتاد..
استایل فوق العاده شیک و رسمی ای داشت..
واقعا جذاب بود..
روی یکی از صندلیهای روبهروی پنجره نشسته بود.. لپتاپش روی میز باز بود و مشغول بررسی پروندهی جلسهی نیویورک بود..
یهو سرش رو بالا اورد و باهام چشم تو چشم شد..
نگاهش چند لحظه بیشتر از حد معمول روم موند..
_چرا نمیای بشینی؟
+عا.. چند لحظه رئیس.. با.. باید چمدونم رو بزارم..
_اوهوم..
چمدون رو گذاشتم تو فضای کوچیک بالای صندلی ها و اروم نشستم کنار جونگکوک..
+کمک لازم ندارین؟
_نه.. دارم پرونده ها و کارایی که قراره اونجا انجام بشه رو بررسی میکنم.
+عام.. رئیس
_بله
+چند روز توی نیویورک میمونیم؟
_معلوم نیست ا.ت.. ممکنه جلسات با چند روز تاخیر برگزار بشه یا برعکسش..
+اهان..
تا نیویورک 14 ساعت پرواز بود..
پس..
تکیه دادم به صندلیم و چشمام رو بستم.. به ثانیه نکشید خوابم برد..
(ویو کوک)
در حال بررسی تایم جلسات بودم که دیدم صدایی از ا.ت نمیاد..
برگشتم سمتش دیدم خوابه..
چقدر توی خواب بامزه اس..
اروم سرمو نزدیکش بردم.. توی کابین فقط من و ا.ت بودیم.. پس از کارام مطمئن بودم..
چند لحظه خیره اش شدم و لبخند محوی زدم..
نمیدونم چرا هروقت این دختر رو میبینم انقدر قلبم تند تند میزنه..
وقتایی که باهام کار داره..
میخواد باهام حرف بزنه..
قلبم تو دهنم میکوبه.. اما همه چی رو عادی جلوه میدم..
وقتی مجبوری با رئیست سفر کاری بری..
Part 1
(ویو ا.ت)
صدای باز و بسته شدن در اتاق جلسه، همراه با صدای قدمهای کارمندها، کل طبقه رو برداشته بود..
همه با تعجب به هم نگاه میکردن..
هیچکس نمیدونست چرا جونگکوک، برخلاف همیشه، از همه خواسته بود راس ساعت ده توی اتاق جلسه جمع بشن..
من هم با یه لیوان قهوه توی دستم از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاق جلسه حرکت کردم..
وارد اتاق شدم و کنار یکی از همکارام نشستم.
ـ خب... چه خبره؟
شونههام رو بالا انداختم..
+نمیدونم.. فقط گفتن همه بیان
چند ثانیه بعد، در باز شد... جونگکوک وارد شد
مثل همیشه مرتب و جدی، با یه پوشه مشکی توی دستش..
نگاهش خیلی کوتاه روی جمع چرخید و بعد روی صندلی روبهروی ما نشست..
_ممنون که اومدین
همه ساکت شدن..
جونگکوک پوشه رو باز کرد و چند برگه روی میز گذاشت..
_فردا یه جلسه مهم با یکی از شرکتهای طرف قراردادمون در نیویورک داریم..
چند نفر با شنیدن اسم نیویورک زیرلب با تعجب چیزی گفتن..
من هم ناخودآگاه صافتر نشستم..
نیویورک؟
جونگکوک ادامه داد..
_جلسه فقط یه جلسه معمولی نیست. نتیجهش میتونه روی قرارداد چند ماه آینده شرکت تاثیر بذاره..
بعد نگاهش رو بین افراد چرخوند
_برای همین.. من و چند نفر از تیم باید برای این جلسه به نیویورک سفر کنیم..
شروع کرد اسامی افرادی که قرار بود همراهش برن رو خوندن..
_پارک جیهون.. لی سوآ.. مین لورا.. و....... و کیم ا.ت..
در کل 8 نفر از اعضای مهم پروژه و باقی هم محافظ ها و بادیگارد ها..
برای یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم..
+من؟
جونگکوک نگاهش رو از روی برگه برداشت و مستقیم نگاهم کرد..
_بله.. شما.
+ولی... چرا من؟
یه سکوت کوتاه افتاد..
جونگکوک خیلی خونسرد گفت..
_چون بخش مربوط به پروندهای که قراره دربارهش مذاکره کنیم، تحت نظر شما بوده.. حضور شما ضروریه..
سرم رو تکون دادم.
+اوو.. باشه
دوباره نگاهش رفت سمت برگهها..
_خیلی خب.. مرخصین.. خسته نباشید.
همه با خداحافظی از جونگکوک رفتن.. منم بلند شدم و همراهشون رفتم..
📅 Thursday, September 17, 2026
🛫 پنجشنبه، ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
Seoul, South Korea — 6:40 AM
هواپیمای خصوصی شرکت روی باند فرودگاه آمادهی پرواز بود..
چند چمدون در قسمت بار قرار گرفته بود و اعضای تیم یکییکی وارد هواپیما میشدن.. داخل هواپیما، فضای آروم و لوکسی داشت..
صندلیهای چرمی، میزهای کوچک و پنجرههای بزرگی که منظرهی باند فرودگاه رو نشون میدادن..
من جزو آخرین نفرهایی بودم که سوار شدم..
نگاهم ناخودآگاه بین صندلیها چرخید تا جای خودم رو پیدا کنم...
و همون لحظه چشمم به جونگکوک افتاد..
استایل فوق العاده شیک و رسمی ای داشت..
واقعا جذاب بود..
روی یکی از صندلیهای روبهروی پنجره نشسته بود.. لپتاپش روی میز باز بود و مشغول بررسی پروندهی جلسهی نیویورک بود..
یهو سرش رو بالا اورد و باهام چشم تو چشم شد..
نگاهش چند لحظه بیشتر از حد معمول روم موند..
_چرا نمیای بشینی؟
+عا.. چند لحظه رئیس.. با.. باید چمدونم رو بزارم..
_اوهوم..
چمدون رو گذاشتم تو فضای کوچیک بالای صندلی ها و اروم نشستم کنار جونگکوک..
+کمک لازم ندارین؟
_نه.. دارم پرونده ها و کارایی که قراره اونجا انجام بشه رو بررسی میکنم.
+عام.. رئیس
_بله
+چند روز توی نیویورک میمونیم؟
_معلوم نیست ا.ت.. ممکنه جلسات با چند روز تاخیر برگزار بشه یا برعکسش..
+اهان..
تا نیویورک 14 ساعت پرواز بود..
پس..
تکیه دادم به صندلیم و چشمام رو بستم.. به ثانیه نکشید خوابم برد..
(ویو کوک)
در حال بررسی تایم جلسات بودم که دیدم صدایی از ا.ت نمیاد..
برگشتم سمتش دیدم خوابه..
چقدر توی خواب بامزه اس..
اروم سرمو نزدیکش بردم.. توی کابین فقط من و ا.ت بودیم.. پس از کارام مطمئن بودم..
چند لحظه خیره اش شدم و لبخند محوی زدم..
نمیدونم چرا هروقت این دختر رو میبینم انقدر قلبم تند تند میزنه..
وقتایی که باهام کار داره..
میخواد باهام حرف بزنه..
قلبم تو دهنم میکوبه.. اما همه چی رو عادی جلوه میدم..
- ۱.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط