part 2
part 2
بعد اینکه پزشک دارو ها رو تجویز کرد.. با تشکر از اتاقش بیرون اومدیم..
همچنان بغل کوک بودم..
رفتیم سمت اتاقی که قرار بود سرم رو بزنم..
وارد اتاق شدیم و پرستار گفت که بزارتم روی تخت..
برگه رو تحویل داد و پرستار بعد از مطالعه سرم رو اماده کرد..
اروم سوزن رو نزدیک دستم برد..
دست مخالفم رو تو دستای کوک فشردم..
نگاهی به کوک کردم که با نگرانی تمام داشت به سوزن نگاه میکرد..
همینطور که خیره اش بودم.. پرستار سرم رو تنظیم کرد و از اتاق خارج شد..
اصلا حسش نکردم.. چون فقط حواسم به کوک بود..
نشست روی صندلی کنار تختم..
_دختر بابا.. چرا مراقبت نکردی؟
+ببخشید..
_چرا بهم چیزی نگفتی؟ اگه خدایی نکرده اسیب بدی بهت وارد میشد چی؟ دوست داشتی ددی بمیره؟
+عههه خدانکنه بابایی.. فقط میخواستم نگرانت نکنم
_وقتی هیچی بهم نمیگی بیشتر نگران میشم پرنسس بابا
+ببخشید.. از این به بعد بهت میگم..
_افرین دخترم..
از روی صندلی پا شد و سرشو اورد نزدیک صورتم..
کمی نگاهم کرد و بعد به لبام خیره شد..
+کوک.. فکرشم نک...
یهو لباشو گذاشت رو لبام.. چشماشو بست و با لذت میبوسید..
خدایا.. من مریض بودم و ممکن بود بهش منتقل بشه..
هرچی تقلا کردم جدا بشه اصلا مهم نبود و بیشتر مک میزد..
صدای بوسه های پی در پی اش کل اتاق رو گرفته بود..
همینطور داشت از لبام کام های عمیق میگرفت که یهو پرستار وارد شد و همونجا ایستاد..
سریع پسش زدم و اونم کنار رفت.. خیلی ریلکس داشت به پرستار نگاه میکرد..
سرمو به سمتی چرخوندم و سعی کردم با پرستاره مواجه نشم..
*اوه.. شما واقعا زوج خاصی هستین.. و انگار بد موقع اومدم..
کوک بهم نگاه کرد و لبخندی زد..
+ن.. نه نه نه.. اصلا..بد موقع نیومدین..
*خیلی خب عزیزم..
پرستار لبخندی زد و اومد سمتم.. سرم رو در اورد و یه سری توصیه ها کرد..
بعدش با کمک کوک دوباره از تخت پا شدم و بغلم کرد..
با تشکری از پرستار از اتاق خارج شدیم..
رفتیم و سوار ماشین شدیم..
15 مین بعد..
بالاخره به خونه رسیدیم.. کوک بردم سمت کاناپه و گذاشتم اونجا..
_از این به بعد دست به هیچی نمیزنی.. که اگه بفهمم تنبیهت میکنم
+کوک بخدا خیلی بهتر شدم..
_بهتر شدی.. کامل که خوب نشدی.. با منم بحث نکن بچه..
و رفت و مشغول آشپزی شد.
کوکی یه جنتلمن واقعی بود.. پیشبندش رو بسته بود و با دقت در حال اشپزی بود..
30 مین بعد..
اومد و بغلم کرد.. پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و اونم دستشو زیر باسنم قرار داد..
سمت میز بردم و خودش نشست و منم روی پاهاش گذاشت..
بدون هیچ حرفی قاشق رو داخل بشقاب برد و یه قاشق از سوپ مخصوص رو برداشت..
کمی فوتش کرد و بعد اروم اورد جلوی لبم.. چون دیر دهنم رو باز کردم باعث شد کمی ازش روی لبم بمونه..
وقتی خوردمش کوک سریع سرشو جلو اورد.. و مک عمیقی از لبم گرفت و اون سوپ رو لبم رو خورد..
نگاهی بهم کرد و لبخندی زد.. دستشو برد پشت سرم و اروم شروع به نوازش کردن موهام کرد..
_دختر خوشگل بابا..
+جانم بابایی؟
_قربون جونت برم همه کسم..شب با هم فیلم میبینیم
+واقعاااا؟؟ اخجوننننننن(ذوق)
_آخ.. پرنسس بابا.. چطور انقدر قشنگ ذوق میکنی؟
+حیحی..
+اما کوک.. کارت چی میشه؟
_یک ماه نمیرم..
+چ.. چی؟ مگه میشه؟ کوک کارات عقب میوفته.. باور کن من حالم خیلی خوبه..
_کار به درک.. وقتی همه زندگیم حالش خوب نیست.
+اخه..
_اخه نداره.. همین که گفتم
+هوفففف
بیخیال شدم.. میدونستم تصمیمشو عوض نمیکنه..
20 مین بعد..
کوک میز رو جمع کرد و اومد کنارم نشست..
منو بلند کرد و روی پاهاش گذاشت..
بعد اینکه پزشک دارو ها رو تجویز کرد.. با تشکر از اتاقش بیرون اومدیم..
همچنان بغل کوک بودم..
رفتیم سمت اتاقی که قرار بود سرم رو بزنم..
وارد اتاق شدیم و پرستار گفت که بزارتم روی تخت..
برگه رو تحویل داد و پرستار بعد از مطالعه سرم رو اماده کرد..
اروم سوزن رو نزدیک دستم برد..
دست مخالفم رو تو دستای کوک فشردم..
نگاهی به کوک کردم که با نگرانی تمام داشت به سوزن نگاه میکرد..
همینطور که خیره اش بودم.. پرستار سرم رو تنظیم کرد و از اتاق خارج شد..
اصلا حسش نکردم.. چون فقط حواسم به کوک بود..
نشست روی صندلی کنار تختم..
_دختر بابا.. چرا مراقبت نکردی؟
+ببخشید..
_چرا بهم چیزی نگفتی؟ اگه خدایی نکرده اسیب بدی بهت وارد میشد چی؟ دوست داشتی ددی بمیره؟
+عههه خدانکنه بابایی.. فقط میخواستم نگرانت نکنم
_وقتی هیچی بهم نمیگی بیشتر نگران میشم پرنسس بابا
+ببخشید.. از این به بعد بهت میگم..
_افرین دخترم..
از روی صندلی پا شد و سرشو اورد نزدیک صورتم..
کمی نگاهم کرد و بعد به لبام خیره شد..
+کوک.. فکرشم نک...
یهو لباشو گذاشت رو لبام.. چشماشو بست و با لذت میبوسید..
خدایا.. من مریض بودم و ممکن بود بهش منتقل بشه..
هرچی تقلا کردم جدا بشه اصلا مهم نبود و بیشتر مک میزد..
صدای بوسه های پی در پی اش کل اتاق رو گرفته بود..
همینطور داشت از لبام کام های عمیق میگرفت که یهو پرستار وارد شد و همونجا ایستاد..
سریع پسش زدم و اونم کنار رفت.. خیلی ریلکس داشت به پرستار نگاه میکرد..
سرمو به سمتی چرخوندم و سعی کردم با پرستاره مواجه نشم..
*اوه.. شما واقعا زوج خاصی هستین.. و انگار بد موقع اومدم..
کوک بهم نگاه کرد و لبخندی زد..
+ن.. نه نه نه.. اصلا..بد موقع نیومدین..
*خیلی خب عزیزم..
پرستار لبخندی زد و اومد سمتم.. سرم رو در اورد و یه سری توصیه ها کرد..
بعدش با کمک کوک دوباره از تخت پا شدم و بغلم کرد..
با تشکری از پرستار از اتاق خارج شدیم..
رفتیم و سوار ماشین شدیم..
15 مین بعد..
بالاخره به خونه رسیدیم.. کوک بردم سمت کاناپه و گذاشتم اونجا..
_از این به بعد دست به هیچی نمیزنی.. که اگه بفهمم تنبیهت میکنم
+کوک بخدا خیلی بهتر شدم..
_بهتر شدی.. کامل که خوب نشدی.. با منم بحث نکن بچه..
و رفت و مشغول آشپزی شد.
کوکی یه جنتلمن واقعی بود.. پیشبندش رو بسته بود و با دقت در حال اشپزی بود..
30 مین بعد..
اومد و بغلم کرد.. پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و اونم دستشو زیر باسنم قرار داد..
سمت میز بردم و خودش نشست و منم روی پاهاش گذاشت..
بدون هیچ حرفی قاشق رو داخل بشقاب برد و یه قاشق از سوپ مخصوص رو برداشت..
کمی فوتش کرد و بعد اروم اورد جلوی لبم.. چون دیر دهنم رو باز کردم باعث شد کمی ازش روی لبم بمونه..
وقتی خوردمش کوک سریع سرشو جلو اورد.. و مک عمیقی از لبم گرفت و اون سوپ رو لبم رو خورد..
نگاهی بهم کرد و لبخندی زد.. دستشو برد پشت سرم و اروم شروع به نوازش کردن موهام کرد..
_دختر خوشگل بابا..
+جانم بابایی؟
_قربون جونت برم همه کسم..شب با هم فیلم میبینیم
+واقعاااا؟؟ اخجوننننننن(ذوق)
_آخ.. پرنسس بابا.. چطور انقدر قشنگ ذوق میکنی؟
+حیحی..
+اما کوک.. کارت چی میشه؟
_یک ماه نمیرم..
+چ.. چی؟ مگه میشه؟ کوک کارات عقب میوفته.. باور کن من حالم خیلی خوبه..
_کار به درک.. وقتی همه زندگیم حالش خوب نیست.
+اخه..
_اخه نداره.. همین که گفتم
+هوفففف
بیخیال شدم.. میدونستم تصمیمشو عوض نمیکنه..
20 مین بعد..
کوک میز رو جمع کرد و اومد کنارم نشست..
منو بلند کرد و روی پاهاش گذاشت..
- ۱.۷k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط