فیک شبیدرقلبمافیا
فیک: •شبیدرقلبمافیا•
««پارت سه»»
(جیمین به شهر نانوو رفت و اطراف خانه قدیمیاش رو گشت و یاد خاطرات کودکیاش افتاد آنقدر فکر کرد به همه چی و همه خاطرات که اعصابش خورد شد و با ماشین به سمت سئول حرکت کرد)
ویو جیمین
( خیلی خستم اما طبق برنامه ام باید پیش میرفتم ساعت ۱۰ شب بود خیلی سوت و کور ، یکی در میان چراغ های جاده روشن بود خیلی طول نکشید که تو جاده تنها باشم وارد پلی طولانی شدم ناگهان یه ماشین با سرعت جلوی من گرفت سریع کلاژ رو گرفتم و ترمز فشار دادم ماشین بی حرکت موند 3 نفر از ماشین پیاده شدند دست یکیشون چاقو و دیگری طناب و دیگری زنجیر هدف کارشون خیلی واضح گویا بود اما برای مافیایی مثل من چیز خاصی نیست گوشی یکیشون زنگ خورد نمیدونم مخاطب پشت چه کسی بود اما فقط شنیدم که گفت{جیمین رو میکشم برا جمع کردن جنازش بیا} از ماشین پیاده شدم.
چاقوییه: پارک جیمین..خطرناک ترین مافیا درسته؟
(حمله کرد جیمین جای خالی داد و چاقوش روی کاپوت ماشین خط انداخت از پشت به سرش ضربه زد و سرش محکم کوبیده شد گیج میزد طناب دور گردن جیمین انداختن و کشیدن جیمین اسلحه رو درآورد به شونهی پشتیش شلیک کرد اما با چاقو به پهلوی جیمین زد اما اسلحه رو سمت اون گرفت و به پهلوش شلیک کرد وقتی با زنجیر خواست دور پهلوش رو فشار بده تا جیمین خونریزی شدید تری داشته باشه به پیشونیاش شلیک کرد و افتاد.....)
[جیمین از خونریزی که داشت روی زمین نشست توان رانندگی نداشت برای همین درد شدیدی را تحمل کرد و سوار ماشین شد از شدت خونریزی بی حال شد ناگهان یه ماشین از روبهرو در اومد از ماشینش پیاده شد و سمت ماشین جیمین حرکت کرد سمت راننده رفت و در رو باز کرد....]
جسیکا: جیمین حالت خوبه؟
جیمین: جسی..کا...چرا...اینـ...جایی؟[بیحال]
جسیکا: جیمین من پرستاری رو بلدم زخمی شدی باید ببندیش
جیمین: نه...بیخیـ...ال...شو...زخم...خاصی..نیست
[جسیکا: نمیدونم چرا اگه کمکش نمیکردم عذاب وجدان میگرفتم من بی احساس من مافیا چطور این رفتار رو دارم قلبم با دیدنش به تپش میوفته برای اولین بار نتونستم احساساتم رو کنترل کنم.
جیمین: نمیدونم چرا میخواست کمکم کنه و اینقدر احساس نگرانی رو بهم منتقل میکنه ما هر دو مافیاییم اما احساساتمون به هم برای اولین بار غیر قابل کنترله]
ادامه دارد.....
««پایان پارت سه»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
««پارت سه»»
(جیمین به شهر نانوو رفت و اطراف خانه قدیمیاش رو گشت و یاد خاطرات کودکیاش افتاد آنقدر فکر کرد به همه چی و همه خاطرات که اعصابش خورد شد و با ماشین به سمت سئول حرکت کرد)
ویو جیمین
( خیلی خستم اما طبق برنامه ام باید پیش میرفتم ساعت ۱۰ شب بود خیلی سوت و کور ، یکی در میان چراغ های جاده روشن بود خیلی طول نکشید که تو جاده تنها باشم وارد پلی طولانی شدم ناگهان یه ماشین با سرعت جلوی من گرفت سریع کلاژ رو گرفتم و ترمز فشار دادم ماشین بی حرکت موند 3 نفر از ماشین پیاده شدند دست یکیشون چاقو و دیگری طناب و دیگری زنجیر هدف کارشون خیلی واضح گویا بود اما برای مافیایی مثل من چیز خاصی نیست گوشی یکیشون زنگ خورد نمیدونم مخاطب پشت چه کسی بود اما فقط شنیدم که گفت{جیمین رو میکشم برا جمع کردن جنازش بیا} از ماشین پیاده شدم.
چاقوییه: پارک جیمین..خطرناک ترین مافیا درسته؟
(حمله کرد جیمین جای خالی داد و چاقوش روی کاپوت ماشین خط انداخت از پشت به سرش ضربه زد و سرش محکم کوبیده شد گیج میزد طناب دور گردن جیمین انداختن و کشیدن جیمین اسلحه رو درآورد به شونهی پشتیش شلیک کرد اما با چاقو به پهلوی جیمین زد اما اسلحه رو سمت اون گرفت و به پهلوش شلیک کرد وقتی با زنجیر خواست دور پهلوش رو فشار بده تا جیمین خونریزی شدید تری داشته باشه به پیشونیاش شلیک کرد و افتاد.....)
[جیمین از خونریزی که داشت روی زمین نشست توان رانندگی نداشت برای همین درد شدیدی را تحمل کرد و سوار ماشین شد از شدت خونریزی بی حال شد ناگهان یه ماشین از روبهرو در اومد از ماشینش پیاده شد و سمت ماشین جیمین حرکت کرد سمت راننده رفت و در رو باز کرد....]
جسیکا: جیمین حالت خوبه؟
جیمین: جسی..کا...چرا...اینـ...جایی؟[بیحال]
جسیکا: جیمین من پرستاری رو بلدم زخمی شدی باید ببندیش
جیمین: نه...بیخیـ...ال...شو...زخم...خاصی..نیست
[جسیکا: نمیدونم چرا اگه کمکش نمیکردم عذاب وجدان میگرفتم من بی احساس من مافیا چطور این رفتار رو دارم قلبم با دیدنش به تپش میوفته برای اولین بار نتونستم احساساتم رو کنترل کنم.
جیمین: نمیدونم چرا میخواست کمکم کنه و اینقدر احساس نگرانی رو بهم منتقل میکنه ما هر دو مافیاییم اما احساساتمون به هم برای اولین بار غیر قابل کنترله]
ادامه دارد.....
««پایان پارت سه»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
- ۲.۸k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط