ᴘᴀʀᴛ ۸ | یه قول کوچولو
ᴘᴀʀᴛ ۸ | یه قول کوچولو
آرا هنوز جعبه شکلات دستش بود.
درشو باز کرد و یه نگاه بهش انداخت.
ـ وای... شکلات فندقی!
چشماش برق زد.
ولی به جای اینکه خودش بخوره، جعبه رو برد سمت بچهها.
ـ بچهها... هرکی یکی برداره، دعوام نشهها!
همه با ذوق دورش جمع شدن.
چند دقیقه بعد...
از اون همه شکلات، فقط یه دونه مونده بود.
جونگکوک که از دور نگاه میکرد، پرسید:
ـ خودت نخوردی؟
آرا شونه بالا انداخت.
ـ اونا بیشتر خوشحال میشن.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ ولی اون هدیه برای خودت بود.
آرا خندید.
ـ خب... خوشحالی اونا هم خوشحالی منه.
جونگکوک چیزی نگفت.
همون موقع یکی از بچههای کوچولو دوید سمت آرا.
ـ آرااا... اون یکی شکلاتو تو بخور.
آرا خم شد و شکلات رو گرفت.
ـ باشه... فقط چون تو گفتی.
شکلات رو باز کرد و یه گاز کوچولو زد.
ـ آخ جون... چقدر خوشمزس!
جونگکوک برای اولین بار، بدون اینکه خودش متوجه بشه، لبخند زد.
آرا تا چشمش به لبخندش افتاد، با تعجب گفت:
ـ وای...!
جونگکوک اخماش رفت تو هم.
ـ چی؟
آرا با خنده گفت:
ـ بالاخره خندیدی!
جونگکوک سرفهای کرد و نگاهش رو برگردوند.
ـ اشتباه دیدی.
آرا ریز خندید.
ـ نه... کاملاً دیدم!
جونگکوک چیزی نگفت، اما ته دلش حس عجیبی داشت...
حسی که خودش هم هنوز اسمش رو نمیدونست.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
آرا هنوز جعبه شکلات دستش بود.
درشو باز کرد و یه نگاه بهش انداخت.
ـ وای... شکلات فندقی!
چشماش برق زد.
ولی به جای اینکه خودش بخوره، جعبه رو برد سمت بچهها.
ـ بچهها... هرکی یکی برداره، دعوام نشهها!
همه با ذوق دورش جمع شدن.
چند دقیقه بعد...
از اون همه شکلات، فقط یه دونه مونده بود.
جونگکوک که از دور نگاه میکرد، پرسید:
ـ خودت نخوردی؟
آرا شونه بالا انداخت.
ـ اونا بیشتر خوشحال میشن.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ ولی اون هدیه برای خودت بود.
آرا خندید.
ـ خب... خوشحالی اونا هم خوشحالی منه.
جونگکوک چیزی نگفت.
همون موقع یکی از بچههای کوچولو دوید سمت آرا.
ـ آرااا... اون یکی شکلاتو تو بخور.
آرا خم شد و شکلات رو گرفت.
ـ باشه... فقط چون تو گفتی.
شکلات رو باز کرد و یه گاز کوچولو زد.
ـ آخ جون... چقدر خوشمزس!
جونگکوک برای اولین بار، بدون اینکه خودش متوجه بشه، لبخند زد.
آرا تا چشمش به لبخندش افتاد، با تعجب گفت:
ـ وای...!
جونگکوک اخماش رفت تو هم.
ـ چی؟
آرا با خنده گفت:
ـ بالاخره خندیدی!
جونگکوک سرفهای کرد و نگاهش رو برگردوند.
ـ اشتباه دیدی.
آرا ریز خندید.
ـ نه... کاملاً دیدم!
جونگکوک چیزی نگفت، اما ته دلش حس عجیبی داشت...
حسی که خودش هم هنوز اسمش رو نمیدونست.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۳۸۳
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط