ᴘᴀʀᴛ ۹ | خبر مهم
ᴘᴀʀᴛ ۹ | خبر مهم
چند روز بعد...
آرا توی آشپزخونه پرورشگاه داشت به خانم آشپز کمک میکرد.
ـ خاله، امروز شام چیه؟
ـ ماکارونی.
آرا ذوق کرد.
ـ آخ جون! بچهها امروز خوشحال میشن.
همون موقع مدیر پرورشگاه وارد شد.
ـ آرا.
ـ جانم؟
ـ بیا دفتر، یه کار مهم دارم.
آرا اخم ریزی کرد.
ـ نکنه باز گلدون شکسته رو فهمیدین؟
مدیر خندید.
ـ نه، این دفعه نه!
آرا نفس راحتی کشید.
ـ اوف... ترسیدم.
چند دقیقه بعد داخل دفتر...
آرا روی صندلی نشست.
ـ خب... چی شده؟
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
ـ آقای جونگکوک چند بار اینجا اومدن...
آرا سرش رو کج کرد.
ـ خب؟
ـ میخوان بیشتر باهات آشنا بشن و درباره آیندهات صحبت کنن.
آرا با تعجب پلک زد.
ـ با... من؟
ـ آره.
ـ ولی چرا؟
مدیر لبخند زد.
ـ هنوز چیزی قطعی نیست، فقط میخوان کمکم باهات آشنا بشن.
آرا چند ثانیه ساکت موند.
بعد با خنده گفت:
ـ یعنی از اخمو بودنم خوشش اومده؟
مدیر زد زیر خنده.
ـ نه... فکر کنم از شیطنتات!
آرا خندید، اما ته دلش پر از سؤال شده بود.
«چرا اون مرد انقدر به من اهمیت میده...؟»
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
چند روز بعد...
آرا توی آشپزخونه پرورشگاه داشت به خانم آشپز کمک میکرد.
ـ خاله، امروز شام چیه؟
ـ ماکارونی.
آرا ذوق کرد.
ـ آخ جون! بچهها امروز خوشحال میشن.
همون موقع مدیر پرورشگاه وارد شد.
ـ آرا.
ـ جانم؟
ـ بیا دفتر، یه کار مهم دارم.
آرا اخم ریزی کرد.
ـ نکنه باز گلدون شکسته رو فهمیدین؟
مدیر خندید.
ـ نه، این دفعه نه!
آرا نفس راحتی کشید.
ـ اوف... ترسیدم.
چند دقیقه بعد داخل دفتر...
آرا روی صندلی نشست.
ـ خب... چی شده؟
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
ـ آقای جونگکوک چند بار اینجا اومدن...
آرا سرش رو کج کرد.
ـ خب؟
ـ میخوان بیشتر باهات آشنا بشن و درباره آیندهات صحبت کنن.
آرا با تعجب پلک زد.
ـ با... من؟
ـ آره.
ـ ولی چرا؟
مدیر لبخند زد.
ـ هنوز چیزی قطعی نیست، فقط میخوان کمکم باهات آشنا بشن.
آرا چند ثانیه ساکت موند.
بعد با خنده گفت:
ـ یعنی از اخمو بودنم خوشش اومده؟
مدیر زد زیر خنده.
ـ نه... فکر کنم از شیطنتات!
آرا خندید، اما ته دلش پر از سؤال شده بود.
«چرا اون مرد انقدر به من اهمیت میده...؟»
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۶۲۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط