ᴘᴀʀᴛ ۷ | دوباره اومدی؟
ᴘᴀʀᴛ ۷ | دوباره اومدی؟
دو روز بعد...
آرا طبق معمول داشت باغچه رو آب میداد و زیر لب آهنگ میخوند.
همون موقع صدای ماشین از جلوی پرورشگاه اومد.
سرش رو بلند کرد.
ـ اِ...؟
همون ماشین مشکی...
چند ثانیه بعد جونگکوک از ماشین پیاده شد.
آرا با تعجب گفت:
ـ بازم اومد؟
مدیر پرورشگاه رفت استقبالش.
ـ خوش اومدین آقای جون.
جونگکوک سری تکون داد.
ـ خواستم یه سر به بچهها بزنم.
آرا آروم زیر لب گفت:
ـ مگه اینجا شرکتشه که هی میاد...
جونگکوک از کنارش رد شد.
بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ـ صدات از چیزی که فکر میکنی بلندتره.
آرا همون لحظه خشکش زد.
ـ وای... شنید؟!
چند دقیقه بعد، همه بچهها توی حیاط جمع شده بودن.
جونگکوک برای همهشون خوراکی و چند تا وسیله بازی آورده بود.
بچهها با ذوق دورش جمع شدن.
آرا از دور نگاه میکرد و لبخند میزد.
یکی از دختر کوچولوها گفت:
ـ آرا... تو چرا نمیای؟
آرا شونه بالا انداخت.
ـ اول شماها بردارین.
جونگکوک که متوجه این صحنه شده بود، یه جعبه شکلات برداشت و رفت سمتش.
ـ اینم برای تو.
آرا با تعجب گفت:
ـ برای من؟
ـ آره.
آرا جعبه رو گرفت و لبخند زد.
ـ مرسی... آقای اخمو.
جونگکوک این بار فقط یه نگاه کوتاه بهش کرد و گفت:
ـ اسمم جونگکوکه.
آرا خندید.
ـ باشه... ولی فعلاً همون آقای اخمو قشنگتره!
جونگکوک آروم سرش رو تکون داد و از کنارش رد شد.
برای اولین بار، گوشه لبش یه لبخند خیلی کوچیک نشست...
ادامه دارد...
دو روز بعد...
آرا طبق معمول داشت باغچه رو آب میداد و زیر لب آهنگ میخوند.
همون موقع صدای ماشین از جلوی پرورشگاه اومد.
سرش رو بلند کرد.
ـ اِ...؟
همون ماشین مشکی...
چند ثانیه بعد جونگکوک از ماشین پیاده شد.
آرا با تعجب گفت:
ـ بازم اومد؟
مدیر پرورشگاه رفت استقبالش.
ـ خوش اومدین آقای جون.
جونگکوک سری تکون داد.
ـ خواستم یه سر به بچهها بزنم.
آرا آروم زیر لب گفت:
ـ مگه اینجا شرکتشه که هی میاد...
جونگکوک از کنارش رد شد.
بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ـ صدات از چیزی که فکر میکنی بلندتره.
آرا همون لحظه خشکش زد.
ـ وای... شنید؟!
چند دقیقه بعد، همه بچهها توی حیاط جمع شده بودن.
جونگکوک برای همهشون خوراکی و چند تا وسیله بازی آورده بود.
بچهها با ذوق دورش جمع شدن.
آرا از دور نگاه میکرد و لبخند میزد.
یکی از دختر کوچولوها گفت:
ـ آرا... تو چرا نمیای؟
آرا شونه بالا انداخت.
ـ اول شماها بردارین.
جونگکوک که متوجه این صحنه شده بود، یه جعبه شکلات برداشت و رفت سمتش.
ـ اینم برای تو.
آرا با تعجب گفت:
ـ برای من؟
ـ آره.
آرا جعبه رو گرفت و لبخند زد.
ـ مرسی... آقای اخمو.
جونگکوک این بار فقط یه نگاه کوتاه بهش کرد و گفت:
ـ اسمم جونگکوکه.
آرا خندید.
ـ باشه... ولی فعلاً همون آقای اخمو قشنگتره!
جونگکوک آروم سرش رو تکون داد و از کنارش رد شد.
برای اولین بار، گوشه لبش یه لبخند خیلی کوچیک نشست...
ادامه دارد...
- ۷۷۹
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط