نهنگپنجاهدوهرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_چهارم

باید براش شرط میزاشتم..

تو همین فکرا بودم که یهو یاد اون طرح ها افتادم..

باید تا چند روز دیگه همه شونو چک میکردم و اجازه ی ساخت و ساز رو براشون صادر میکردم..


از روی تخت پا شدم و راه افتادم به سمت میز مطالعه ام که با یه چراغ شب تاب نسبتا کوچیک روشن شده بود..
همه جایِ خونه تاریک بود و من تو اتاقم..
تنها روشنایی ای که داشتم اون چراغ کوچولو بود؛

رفتم سمت میزم و عینکم رو روی چشمام گذاشتم..

بعد از چک کردن حدودا شیش تا طرح وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم ۴ ساعت گذشته و الان ساعت ۴ صبحِ..

فقط دوتا طرحِ دیگه مونده بود..

پس رفتم سمت طرح بعدی اما متوجه ی اسم اون شخص رویِ طرحِ عجیب و غریبش شدم..

درسته..اون طرح برای پدرم بود..کیم یونگ هو..

تهیونگ:چ_چی..چ_چرا...چرا باید.....این طرح هارو بیاره پیش من؟....

امکان نداره...امکان نداره اجازه بدم این ساختمونا اینجاها ساخته بشن..
اینجا درست وسطِ جنگله..جنگلا آسیب میبینن..

*داشت با خودش حرف می‌زد

اون طرح رو یبار دیگه چک کردم..درسته اونا وسط جنگل میخواستن خونه بسازن...و خب من کارم این بود جلوی این ساخت و ساز های غیر قانونی رو بگیرم.

ولی...چطور باید به پدرم بگم نمیتونم اجازه ی ساخت و ساز رو براش صادر کنم..؟
___
ویو جین*

بعد از اون اتفاق وحشتناکی که برای تهیونگ توی اتاقِ شرکت افتاد خیلی حالم گرفته شد..

آخه اون بیچاره چه گناهی کرده که اینجوری رفتار میکنن باهاش؟..

اون اتفاق هیچوقت تقصیر تهیونگ نبوده..
ولی همیشه اون مقصر میشد..


بعد از نیم ساعت رانندگی و فکر و خیال..رسیدم خونه..

شاید اینجا..پیشِ همسر قشنگم بتونم یکم استراحت کنم..

جین:نامیییی*فریاد

نامجون:جونه دل نامییی*فریاد

جین میپره بغلش و نامجون ام محکم تر اونو بغل میکنه


ویو نامجون*

اون جثه ی کوچولوشو انداخت تو بغلم..درست مثله بچه ها..

منم که دلتنگ و دلباخته ی تمامِ وجودش بودم...
محکم تر اونو به آغوش کشیدم..

نامجون:لیلیوم..لیلیومِ من بلاخره اومدی..این چند ساعت مث چند سال برام‌گذشت

جین:من‌که بهت گفتم بیا باهم بریم شرکت، ولی تو گفتی خسته ام نمیام...*ناراحت.

ویو نامجون*

از تو بغل هم در اومدیم و با یه بو.سه ی ریز ولی عمیق همو حس کردیم..

نامجون:اشکال نداره قشنگم،امشب از دلت در میارم..

جین:اووووو*ذوق

نامجون:خوشت اومدااا*خنده

جین:شیطون نشو دیگه*طعنه+خنده

نامجون:خوب خوشگله..بگو ببینم امروز تو شرکت چی شد؟خبری نبود؟

ویو جین*

نمیدونستم چی‌بگم...نامجون خیلی تهیونگو دوست داشت..
البته خودشم میدونست این که یونگ هو تهیونگو بزنه چیز جدیدی نیست..ولی بازم خیلی ناراحت میشد

واسه همین نمیدونستم بهش بگم یا نه..

جین:عامم..نامی..یونگ هو امروز باز_

نامجون نزاشت حرفِ جین‌تموم بشه که جینو از تو بغلش بیرون کشید و زد پرید وسط حرفش..

نامجون:چی؟*فریاد
اون عوضی بازم اومده بود تهیونگو تحقیر کنه؟فاک..

جین:عزیزم..اروم باش..

ویو جین*
صورتشو با دستام قاب کردم و تو چشماش زل زدم..

جین:عشقم..آروم باش..تهیونگ دیگه یه آدم بالغِ..اون حتی قوی و پر زوره..پس چرا_

نامجون پرید وسط حرفش

نامجون:جین..عشقمم..عزیزمم..بفهم..
تهیونگ هرچقدرم از لحاظ بدنی قوی باشه بازم ضعف داره..
از کسی که تو بچگی وقتی میره پیشِ مامانش تا بغلش کنه..ولی مامانش اونو..

ویو جین*
اجازه ندادم حرفش تموم شه..

جین:بس کننن*فریاد
نامجون لطفا تمومش کن*گریه
چطوری تونستن اینکارو باهاش بکنن؟..فقط یه بچه بود..*گریه

اشکای جین روی دستای همسرش می‌ریخت..

نامجون طاقت دیدن اشکای جینشو نداشت..
براید استایل بغلش کرد و بردش تو اتاق رویِ تخت..نوازشش کرد،بوسیدش،حالشو خوب کرد..با عشق..با کلمات..با حرکات..

کلِ اون شب...جین رو پرستش کرد و عشق بازی کردن..

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۲)

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_پنجمویو تهیونگ*اون شب به سختی خواب...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز  🐋#پارت_ششمویو تهیونگ*داشتم پرونده هارو ...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_سومچشماش برام آشنا بود..درسته؛همون...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز 🐋#پارتِ_اولتنها صدای که به گوش می‌رسید.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط