نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_سوم
چشماش برام آشنا بود..
درسته؛همون پسری بود که در طیِ این چند وقتی که اینجا کار میکنه بهش علاقه مند شدم..
یعنی چیکارم داشت؟چی میخواست بگه؟
جونگکوک:س_سلام..آقایِ..کیم...میتونم چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟
ویو تهیونگ*
من از خدام بود یک کلمه باهاش حرف بزنم..اما تا الان جرعت نداشتم حتی واسه سلام کردن پيش قدم بشم..
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا این قلب لعنتیم آروم بگیره..
اما انگار فایده نداشت..هر لحظه که توی چشماش نگاه میکردم انگار تویِ یه اقیانوس از خوشبختی و آرامش نگاه میکردم..
حتی فککردن به اینکه اون پسر به عنوان رئیس منو دوست داشته باشه باعث میشد پروانه هایِ تو قلبم پرواز کنن...
تهیونگ:اهم*گلوشو صاف میکنه،
بله؟میتونم کمکتون کنم؟
جونگکوک:خب..عام...اینجا نمیشه آقای کیم...لطفا بریم یجا که کسی نباشه..
ویو ذهن جونگکوک*
نکنه راجبم فکرای بد کنه؟من فقط میخام باهاش حرف بزنم تا بلکه اون وامِ کوفتی رو بگیرم...
به سختی خودمو قانع کردم که بهش رو بزنم..یعنی جوابش چیه؟
تهیونگ:اوه..بله البته،لطفا به اتاقم بیاید.
ویو تهیونگ*
نمیدونم راجب به چی میخواست باهام حرف بزنه..اما همین که چند لحظه فرصت هم صحبت شدن باهاشو دارم به اندازه ی یه دنیا برام ارزش داره..
بعد از چند دقیقه همه ی اون راهی رو که با خشم و ناراحتی طی کرده بودم با ذوق و خوشحالی برگشتم...
چون قرار بود با کسی حرف بزنم که حاضرم جونمم براش بدم..
وقتی به اتاق رسیدم با جین حرف زدم تا از اتاق بره..تا بلکه معشوقه ی زیبایِ من بتونه حرفشو بزنه..
تهیونگ:خب..آقای جئون،چیزی که میخاستید بگید رو..الان میتونید بگید.
ویو ذهن جونگکوک*
استرس داشت تمامِ وجودمو میبلعید..اگه خواستمو رد میکرد دیگه کسی برامنمیموند تا بتونم ازش درخواست پول کنم..
جونگکوک:آ_آقای کیم...من..راستش..یه مشکل مالی..توی خانوادمون هست..که باعث شده...من..ازتون یه درخواست داشته باشم..
تهیونگ:خب..بگو
جونگکوک:من بشدت نیاز به وام دارم..یه وام با مبلغِ بشدت بالا...
ویو تهیونگ*
میخواستم بگم ایرادی نداره، وام که هیچ...تو جونمو بخواه..من بهت میدم
اما یک دفعه یادم افتاد هر وقت بدون فکر حرف زدم بعدش پشیمون شدم..
پس تصمیم گرفتم ازش وقت بخوام تا فکر کنم..
تهیونگ:خب..آقای جئون؛لطفا تا فردا بهم فرصت بدید تا راجب به این موضوع فکر کنم..بهتون خبر میدم.
ویو جونگکوک*
بغض کردم...مشخصه هیچکس حاضر نبود به کسی که پدرش به علت نزول کردن پول افتاده زندان وام بده..اونم یه وام،با مبلغ بالا..
بهش حق دادم..
جونگکوک:ب_باشه،ایرادی نداره..خداحافظ.
ویو تهیونگ*
خواستم جوابشو بدم که برگشت و از اتاق بیرون رفت..
نکنه از دستم ناراحت شده بود؟
اگه حتی یک درصد از دستم ناراحت شده بود هیچوقت خودمو نمیبخشم...
اون چشمایِ زیباش..بازم تونسته بودم با اون چشما ملاقات کنم..
خیلی زیبا بودن...
__
بعد از اینکه رسیدم خونه...
با همون لباسا پخشِ کاناپه شدم...عوضشون نکردم..
میخواستم هرچه زودتر یه فکری به حالِ جونگکوک کنم..
میخواستم به فکر وام براش باشم..که فکر چشماش نزاشت مث آدم فک کنم..
چهار ساعت تمام روی کاناپه با فکر اون چشما وارد یه دنیایِ دیگه شدم...
غروب شده بود و نورِ خورشید از لایِ پرده ها به چشام خورد..
صاف تویِ چشمام بود...
مجبور شدم از فکر اون چشمایِ رویایی بیام بیرون و برم یه چیزی درست کنم بخورم..
هیچ جوره جونگکوک از تو ذهنم بیرون نمیومد...
شب شد..ساعت ۱۲ شب...
و من اون لحظه بود که فهمیدم نمیتونم تا آخر عمرم فقط بهش فکر کنم..اینجوری میمیرم..
برای همین فهمیدن باید بهش اعتراف کنم..
باید یه فکری به حال خودم بکنم..اینجوری از اینی که هست بیشتر دیوونه میشم.
سخت ترین تصمیم عمرمو گرفتم؛
باید براش شرط میزاشتم.
ادامه دارد..
#پارت_سوم
چشماش برام آشنا بود..
درسته؛همون پسری بود که در طیِ این چند وقتی که اینجا کار میکنه بهش علاقه مند شدم..
یعنی چیکارم داشت؟چی میخواست بگه؟
جونگکوک:س_سلام..آقایِ..کیم...میتونم چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟
ویو تهیونگ*
من از خدام بود یک کلمه باهاش حرف بزنم..اما تا الان جرعت نداشتم حتی واسه سلام کردن پيش قدم بشم..
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا این قلب لعنتیم آروم بگیره..
اما انگار فایده نداشت..هر لحظه که توی چشماش نگاه میکردم انگار تویِ یه اقیانوس از خوشبختی و آرامش نگاه میکردم..
حتی فککردن به اینکه اون پسر به عنوان رئیس منو دوست داشته باشه باعث میشد پروانه هایِ تو قلبم پرواز کنن...
تهیونگ:اهم*گلوشو صاف میکنه،
بله؟میتونم کمکتون کنم؟
جونگکوک:خب..عام...اینجا نمیشه آقای کیم...لطفا بریم یجا که کسی نباشه..
ویو ذهن جونگکوک*
نکنه راجبم فکرای بد کنه؟من فقط میخام باهاش حرف بزنم تا بلکه اون وامِ کوفتی رو بگیرم...
به سختی خودمو قانع کردم که بهش رو بزنم..یعنی جوابش چیه؟
تهیونگ:اوه..بله البته،لطفا به اتاقم بیاید.
ویو تهیونگ*
نمیدونم راجب به چی میخواست باهام حرف بزنه..اما همین که چند لحظه فرصت هم صحبت شدن باهاشو دارم به اندازه ی یه دنیا برام ارزش داره..
بعد از چند دقیقه همه ی اون راهی رو که با خشم و ناراحتی طی کرده بودم با ذوق و خوشحالی برگشتم...
چون قرار بود با کسی حرف بزنم که حاضرم جونمم براش بدم..
وقتی به اتاق رسیدم با جین حرف زدم تا از اتاق بره..تا بلکه معشوقه ی زیبایِ من بتونه حرفشو بزنه..
تهیونگ:خب..آقای جئون،چیزی که میخاستید بگید رو..الان میتونید بگید.
ویو ذهن جونگکوک*
استرس داشت تمامِ وجودمو میبلعید..اگه خواستمو رد میکرد دیگه کسی برامنمیموند تا بتونم ازش درخواست پول کنم..
جونگکوک:آ_آقای کیم...من..راستش..یه مشکل مالی..توی خانوادمون هست..که باعث شده...من..ازتون یه درخواست داشته باشم..
تهیونگ:خب..بگو
جونگکوک:من بشدت نیاز به وام دارم..یه وام با مبلغِ بشدت بالا...
ویو تهیونگ*
میخواستم بگم ایرادی نداره، وام که هیچ...تو جونمو بخواه..من بهت میدم
اما یک دفعه یادم افتاد هر وقت بدون فکر حرف زدم بعدش پشیمون شدم..
پس تصمیم گرفتم ازش وقت بخوام تا فکر کنم..
تهیونگ:خب..آقای جئون؛لطفا تا فردا بهم فرصت بدید تا راجب به این موضوع فکر کنم..بهتون خبر میدم.
ویو جونگکوک*
بغض کردم...مشخصه هیچکس حاضر نبود به کسی که پدرش به علت نزول کردن پول افتاده زندان وام بده..اونم یه وام،با مبلغ بالا..
بهش حق دادم..
جونگکوک:ب_باشه،ایرادی نداره..خداحافظ.
ویو تهیونگ*
خواستم جوابشو بدم که برگشت و از اتاق بیرون رفت..
نکنه از دستم ناراحت شده بود؟
اگه حتی یک درصد از دستم ناراحت شده بود هیچوقت خودمو نمیبخشم...
اون چشمایِ زیباش..بازم تونسته بودم با اون چشما ملاقات کنم..
خیلی زیبا بودن...
__
بعد از اینکه رسیدم خونه...
با همون لباسا پخشِ کاناپه شدم...عوضشون نکردم..
میخواستم هرچه زودتر یه فکری به حالِ جونگکوک کنم..
میخواستم به فکر وام براش باشم..که فکر چشماش نزاشت مث آدم فک کنم..
چهار ساعت تمام روی کاناپه با فکر اون چشما وارد یه دنیایِ دیگه شدم...
غروب شده بود و نورِ خورشید از لایِ پرده ها به چشام خورد..
صاف تویِ چشمام بود...
مجبور شدم از فکر اون چشمایِ رویایی بیام بیرون و برم یه چیزی درست کنم بخورم..
هیچ جوره جونگکوک از تو ذهنم بیرون نمیومد...
شب شد..ساعت ۱۲ شب...
و من اون لحظه بود که فهمیدم نمیتونم تا آخر عمرم فقط بهش فکر کنم..اینجوری میمیرم..
برای همین فهمیدن باید بهش اعتراف کنم..
باید یه فکری به حال خودم بکنم..اینجوری از اینی که هست بیشتر دیوونه میشم.
سخت ترین تصمیم عمرمو گرفتم؛
باید براش شرط میزاشتم.
ادامه دارد..
- ۸۴۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط