نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_پنجم
ویو تهیونگ*
اون شب به سختی خوابم برد..از یه طرف جونگکوک..از یه طرف پدرم و اون طرح های مزخرفش..
فقط وقت کردم چند ساعت بخوابم..
ساعت ۷:۳۰ بلند شدم و با یه صبحانه ی سرِ پایی به سمت شرکت راه افتادم..
امیدوار بودم جین و نامجون اونجا باشن تا کمکم کنن...
وقتی به شرکت رسیدم و رفتم تویِ اتاق نامجون رو اونجا دیدم..
تهیونگ:.نام..سلام*سرد
نامجون:هوفف..سلام
تهیونگ:جین کجاست؟*سرد
نامجون:اومده...تویِ شرکته..منم فقط اومدم بگم عذر میخوام که دیروز نیومدم شرکت..اخه،خیلی سرم درد میکرد..
تهیونگ:ایرادی نداره..میتونی بری سرِ کارت*سرد
نامجون:....اوکی
ویو نامجون*
از اتاق بیرون رفتم و اونو تنها گذاشتم..تقصیر خودش نبود..اون همیشه همینجوری بود..به سختی میشد لبخند رو رویِ لباش دید..افسردگی تمامِ وجودشو بلعیده بود..زندگیش به رنگ آبی بود...آبیه آبی..
اون تنها ترین آدمِ رویِ زمین بود..درست مثلِ نهنگ ۵۲ هرتز..تنهایِ تنها..
ویو تهیونگ*
روی صندلی نشستم..دستامو مشت کردم و روی پیشونیم گذاشتم و به فکر فرو رفتم..هر لحظه ممکن بود یونگ هو و پسرش از راه برسن و انتظار داشته باشن من اجازه رو براشون صادر کرده باشم..
دلم میخواست مادرماینجا بود..دستشو رویِ سرم میکشید و نوازشم میکرد..میگفت پسرم..اروم باش..من پیشتم..اما چه فایده..مادرم از منمتنفر بود..
نه تنها اون..بلکه پدر،برادر و دوتا خواهرام ام ازممتنفر بودن..
وقتی به این فکر میکردم که یون جون(*مادر تهیونگ)چقدر جلوی من به گیونگ،جون وو و ها-یون محبت میکرد..ولی سهم من از محبت مادرم فقط کتک بود..اشکام سرازیر میشدن..واسه اون بچه ای که هیچکسو نداشت..تنها تویِ زیر زمینِ تاریک و سرد گریه میکرد..
اشکام روی برگه های زیر دستم میریخت و خیسشون میکرد..
تو همین فکرا بودم که در زده شد..
جونگکوک:اجازه دارم بیام داخل؟
ویو تهیونگ*
وقتی صداشو شنیدم قلبم برای یک صدم ثانیه از تپش افتاد...
اشکامو پاک کردم
تهیونگ:بله..میتونی بیای.
خودم رو یه آدم جدی و خشن جلوه میدادم...ولی واقعیت این نبود..
جونگکوک:اومدم..راجب به قضیه ی دیروز حرف بزنیم.
ویو جونگکوک*
سرمو بالا گرفتم؛چون از اینکه ضعیف دیده بشم متنفر بودم
تهیونگ:بسیار خب..آقای جئون...
____
ویو جونگکوک*
بعد از دوساعت رانندگی رسیدم خونه
وقتی رفتم تو با خواهرم و مادرم صحبت نکردم و مستقیم رفتم تویِ اتاق..
خودمو پرت کردم رویِ تخت و شروع کردم به گریه کردن..
جونگکوک:ع_عوضی...*گریه
چه_چه فکری...هق..راجب به.. هق...من کرده..هق...
زانو هامو بغل کردم و بی صدا گریه کردم..
از خودم مطمئن بودم که درخواست مزخرفشو رد میکنم..
ویو یورا*
وقتی جونگکوکو دیدم که با بغض سرشو انداخته پایین و داره میره تو اتاق نگران شدم..
واسه همین رفتم ببینم این بچه چشه..
*صدای در زدن
یورا:کوک...میتونم بیامداخل؟
ویو جونگکوک*
جونگکوک:چیزی نیست یورا...لطفا برو
یورا:با_باشه..
___
ویو جونگکوک*
شب شده بود و مامان و یورا خواب بودن..
منم داشتم به تهیونگ فک میکردم..اون مردی که فکر میکردم یه آدم شریفه..ولی یه آدمِ عوضی بود..یه آدم عوضی...
چطور روش شد ازم درخواست کنه که به مدت ۹ ماه هم خونه ش بشم؟...
هربار بهش فکر میکنم فحشش میدم و گریه میکنم...
ولی...چاره ای نداشتم..داشتم؟
اگه درخواستشو رد میکردم پدرمو اعداممیکردن...طلبکارا ام که هر روز میومدن دم در خونه...
اوضاع داشت روز به روز بدتر میشد...
___
ویو تهیونگ *
فلش بک.وقتی جونگکوک از شرکت خارج شد*
جونگکوک با عصبانیت و بغض از شرکت خارج شد..
میدونم درخواست اشتباهی دادم..
ولی چیکار میتونستم بکنم؟نه طاقت دیدن اشکاشو داشتم...نه طاقت دوریشو...
چند ساعت گذشت و من منتظر بودم جونگکوک بیاد و تف کنه رو صورتم...بگه من حاضر نیستم همخونه ی تو بشم..
ولی بخدا قسم من اونو بخاطر خودش میخوام،بخاطر اینکه نوازشش کنم..بخاطر اینکه تو بغلش گریه کنم و اشک بریزم..نه هیج چیزِ دیگه ای..
سال ها بود که از ته دل خوشحال نبودم..نخندیده بودم..شاید اگه جونگکوک درخواستمو قبول میکرد...مزه ی خوشحالی رو میچشیدم..
ادامه دارد..
#پارت_پنجم
ویو تهیونگ*
اون شب به سختی خوابم برد..از یه طرف جونگکوک..از یه طرف پدرم و اون طرح های مزخرفش..
فقط وقت کردم چند ساعت بخوابم..
ساعت ۷:۳۰ بلند شدم و با یه صبحانه ی سرِ پایی به سمت شرکت راه افتادم..
امیدوار بودم جین و نامجون اونجا باشن تا کمکم کنن...
وقتی به شرکت رسیدم و رفتم تویِ اتاق نامجون رو اونجا دیدم..
تهیونگ:.نام..سلام*سرد
نامجون:هوفف..سلام
تهیونگ:جین کجاست؟*سرد
نامجون:اومده...تویِ شرکته..منم فقط اومدم بگم عذر میخوام که دیروز نیومدم شرکت..اخه،خیلی سرم درد میکرد..
تهیونگ:ایرادی نداره..میتونی بری سرِ کارت*سرد
نامجون:....اوکی
ویو نامجون*
از اتاق بیرون رفتم و اونو تنها گذاشتم..تقصیر خودش نبود..اون همیشه همینجوری بود..به سختی میشد لبخند رو رویِ لباش دید..افسردگی تمامِ وجودشو بلعیده بود..زندگیش به رنگ آبی بود...آبیه آبی..
اون تنها ترین آدمِ رویِ زمین بود..درست مثلِ نهنگ ۵۲ هرتز..تنهایِ تنها..
ویو تهیونگ*
روی صندلی نشستم..دستامو مشت کردم و روی پیشونیم گذاشتم و به فکر فرو رفتم..هر لحظه ممکن بود یونگ هو و پسرش از راه برسن و انتظار داشته باشن من اجازه رو براشون صادر کرده باشم..
دلم میخواست مادرماینجا بود..دستشو رویِ سرم میکشید و نوازشم میکرد..میگفت پسرم..اروم باش..من پیشتم..اما چه فایده..مادرم از منمتنفر بود..
نه تنها اون..بلکه پدر،برادر و دوتا خواهرام ام ازممتنفر بودن..
وقتی به این فکر میکردم که یون جون(*مادر تهیونگ)چقدر جلوی من به گیونگ،جون وو و ها-یون محبت میکرد..ولی سهم من از محبت مادرم فقط کتک بود..اشکام سرازیر میشدن..واسه اون بچه ای که هیچکسو نداشت..تنها تویِ زیر زمینِ تاریک و سرد گریه میکرد..
اشکام روی برگه های زیر دستم میریخت و خیسشون میکرد..
تو همین فکرا بودم که در زده شد..
جونگکوک:اجازه دارم بیام داخل؟
ویو تهیونگ*
وقتی صداشو شنیدم قلبم برای یک صدم ثانیه از تپش افتاد...
اشکامو پاک کردم
تهیونگ:بله..میتونی بیای.
خودم رو یه آدم جدی و خشن جلوه میدادم...ولی واقعیت این نبود..
جونگکوک:اومدم..راجب به قضیه ی دیروز حرف بزنیم.
ویو جونگکوک*
سرمو بالا گرفتم؛چون از اینکه ضعیف دیده بشم متنفر بودم
تهیونگ:بسیار خب..آقای جئون...
____
ویو جونگکوک*
بعد از دوساعت رانندگی رسیدم خونه
وقتی رفتم تو با خواهرم و مادرم صحبت نکردم و مستقیم رفتم تویِ اتاق..
خودمو پرت کردم رویِ تخت و شروع کردم به گریه کردن..
جونگکوک:ع_عوضی...*گریه
چه_چه فکری...هق..راجب به.. هق...من کرده..هق...
زانو هامو بغل کردم و بی صدا گریه کردم..
از خودم مطمئن بودم که درخواست مزخرفشو رد میکنم..
ویو یورا*
وقتی جونگکوکو دیدم که با بغض سرشو انداخته پایین و داره میره تو اتاق نگران شدم..
واسه همین رفتم ببینم این بچه چشه..
*صدای در زدن
یورا:کوک...میتونم بیامداخل؟
ویو جونگکوک*
جونگکوک:چیزی نیست یورا...لطفا برو
یورا:با_باشه..
___
ویو جونگکوک*
شب شده بود و مامان و یورا خواب بودن..
منم داشتم به تهیونگ فک میکردم..اون مردی که فکر میکردم یه آدم شریفه..ولی یه آدمِ عوضی بود..یه آدم عوضی...
چطور روش شد ازم درخواست کنه که به مدت ۹ ماه هم خونه ش بشم؟...
هربار بهش فکر میکنم فحشش میدم و گریه میکنم...
ولی...چاره ای نداشتم..داشتم؟
اگه درخواستشو رد میکردم پدرمو اعداممیکردن...طلبکارا ام که هر روز میومدن دم در خونه...
اوضاع داشت روز به روز بدتر میشد...
___
ویو تهیونگ *
فلش بک.وقتی جونگکوک از شرکت خارج شد*
جونگکوک با عصبانیت و بغض از شرکت خارج شد..
میدونم درخواست اشتباهی دادم..
ولی چیکار میتونستم بکنم؟نه طاقت دیدن اشکاشو داشتم...نه طاقت دوریشو...
چند ساعت گذشت و من منتظر بودم جونگکوک بیاد و تف کنه رو صورتم...بگه من حاضر نیستم همخونه ی تو بشم..
ولی بخدا قسم من اونو بخاطر خودش میخوام،بخاطر اینکه نوازشش کنم..بخاطر اینکه تو بغلش گریه کنم و اشک بریزم..نه هیج چیزِ دیگه ای..
سال ها بود که از ته دل خوشحال نبودم..نخندیده بودم..شاید اگه جونگکوک درخواستمو قبول میکرد...مزه ی خوشحالی رو میچشیدم..
ادامه دارد..
- ۸۰۴
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط