✨On the way to liberation{ part ۶۲ }🌷
✨On the way to liberation{ part ۶۲ }🌷
یک ساعت بعد :
ویو ات:
کل پاساژ رو زیر رو کرده بود ...
هر یک دقیقه وارد یک مغازه ای میشید و با لباسی بیرون می اومد...
اون همه لباس برای کی بود...
پسرا مگه انقدر لباس میخرند....؟!
کلافه نگاهی بهش انداختم...
داشت با اعتماد به نفس جلو تر از من راه می رفت...
دستاشو توی جیب شلوارش گذاشته بود ...
پاهام درد میکرد و نمیتونستم بیشتر از این راه برم...
× تهیونگ ....
-........
×هی با تویم...
جوابی از جانبش دریافت نکردم ....
قدم هامو تند کردم و خودمو بهش رسوندم...
× هی آقای کیم تهیونگ....
- هوم....
× من خسته شدم دیگه نمی تونم بیشتر راه برم....
- خوب...؟
× خوب... یک جا وایسا من استراحت کنم...
- بعد این میتونی استراحت کنی....
با دستش به تابلو بالا مغازه اشاره کرد ....
× رد جایی که بهش اشاره کرده بود رو دنبال کردم که رسیدم به تابلو بزرگی ....
× لباس زیر....
- بیا داخل..
× بدون اینکه ادامه متن روی تابلو رو بخونم وارد اون مغازه شدم...
نگاهی به اطراف کردم که متوجه یک عالمه زن در گوشه کنار مغازه ایستاده بودند شدم...
یک دونه مرد هم اونجا نبود ... مگه لباس زیر فروشی (مردانه )نیست...
- چند تارو انتخاب کن ....
× با دیدن لباس زیر های زنانه سر جام خشکم زد....
راستش توقعه اینو نداشتم...
× نگاهی بهش انداختم که خیلی ریلکس به لباس زیر ها نگاه میکرد...
- نمیخوای انتخاب کنی...
× ......
چیزی برای گفتند نداشتم فقدر سکوت کرده بودم...
تهیونگ که از سکوت من خسته شده بود به سمت قفسه ای رفت...
چند تارو برداشت و به سمتم اومد...
- اینا خوشگلند...
× چی... نه ... اینا خیلی بازند...
نگاهی سرد بهم انداخت و به سمت خانمی رفت...
- اینارو برام حساب کن....
× مثل مترسک یکجا ایستاده بودم ...
حرکتی نمیکردم و فقدر با بهت و تعجب بهش نگاه میکردم...
- بیا بیرون...
× پشت سرش از مغازه بیرون اومدم...
به سمت صندلی
رفت و روش نشست...
پاهام خیلی درد میکرد...
دلیلشم راه رفتن زیادی بود...
به سمت صندلی رفتم و کنارش که جای خالی بود نشستم...
× چقد.....
- اینو بگیر الان میام....
حرفمو نذاشت کامل بگم ....
کیسه پلاستیک لباس زیر رو بهم داد و از روی صندلی بلند شد...
با تعجب بهش نگاه میکردم که به سمت مغازه اسباب بازی فروشی رفت...
× مگه اون بچه داره....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
یک ساعت بعد :
ویو ات:
کل پاساژ رو زیر رو کرده بود ...
هر یک دقیقه وارد یک مغازه ای میشید و با لباسی بیرون می اومد...
اون همه لباس برای کی بود...
پسرا مگه انقدر لباس میخرند....؟!
کلافه نگاهی بهش انداختم...
داشت با اعتماد به نفس جلو تر از من راه می رفت...
دستاشو توی جیب شلوارش گذاشته بود ...
پاهام درد میکرد و نمیتونستم بیشتر از این راه برم...
× تهیونگ ....
-........
×هی با تویم...
جوابی از جانبش دریافت نکردم ....
قدم هامو تند کردم و خودمو بهش رسوندم...
× هی آقای کیم تهیونگ....
- هوم....
× من خسته شدم دیگه نمی تونم بیشتر راه برم....
- خوب...؟
× خوب... یک جا وایسا من استراحت کنم...
- بعد این میتونی استراحت کنی....
با دستش به تابلو بالا مغازه اشاره کرد ....
× رد جایی که بهش اشاره کرده بود رو دنبال کردم که رسیدم به تابلو بزرگی ....
× لباس زیر....
- بیا داخل..
× بدون اینکه ادامه متن روی تابلو رو بخونم وارد اون مغازه شدم...
نگاهی به اطراف کردم که متوجه یک عالمه زن در گوشه کنار مغازه ایستاده بودند شدم...
یک دونه مرد هم اونجا نبود ... مگه لباس زیر فروشی (مردانه )نیست...
- چند تارو انتخاب کن ....
× با دیدن لباس زیر های زنانه سر جام خشکم زد....
راستش توقعه اینو نداشتم...
× نگاهی بهش انداختم که خیلی ریلکس به لباس زیر ها نگاه میکرد...
- نمیخوای انتخاب کنی...
× ......
چیزی برای گفتند نداشتم فقدر سکوت کرده بودم...
تهیونگ که از سکوت من خسته شده بود به سمت قفسه ای رفت...
چند تارو برداشت و به سمتم اومد...
- اینا خوشگلند...
× چی... نه ... اینا خیلی بازند...
نگاهی سرد بهم انداخت و به سمت خانمی رفت...
- اینارو برام حساب کن....
× مثل مترسک یکجا ایستاده بودم ...
حرکتی نمیکردم و فقدر با بهت و تعجب بهش نگاه میکردم...
- بیا بیرون...
× پشت سرش از مغازه بیرون اومدم...
به سمت صندلی
رفت و روش نشست...
پاهام خیلی درد میکرد...
دلیلشم راه رفتن زیادی بود...
به سمت صندلی رفتم و کنارش که جای خالی بود نشستم...
× چقد.....
- اینو بگیر الان میام....
حرفمو نذاشت کامل بگم ....
کیسه پلاستیک لباس زیر رو بهم داد و از روی صندلی بلند شد...
با تعجب بهش نگاه میکردم که به سمت مغازه اسباب بازی فروشی رفت...
× مگه اون بچه داره....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
- ۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط