مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part23
نه
فقط باهاش خوب میشم
نه این کافی نیست
باید باهاش صحبت کنم بگم ببخشید این مدت خیلی اعصابم خراب بود
بیخیال فکر خیال شدم بلند شدم رفتم بالا سمت اتاقش رفتم
درو باز کردم دیدم نشسته یه پنجره خیره شده بود
رفتم کنارش نشستم و گفتم"
+ا/ت
_بله
+فقط میخوام یکم صحبت کنیم نمیخوام دعوا کنیم
_بگو
+ا/ت این مدت یکم اعصبانی بودم
برای یه سری مسائل اینجوری بودم
_خب الان چکار کنم؟
+خب میخوام منو ببخشی
واقعا
_جونگکوک اصلا کاری به اخلاقت ندارم
ولی تو الان کاری کردی که من تو این سن حاملم قراره مادر بشم
+خب ببخش لطفا
_باش
+قربونت برم من
_هوم
+خب باشه من برم شب یکی از رفیقام با زنش میان اینجا
_باش
+من رفتم خداحافظ
......
《ویو ا/ت》
ناگهانی اخلاقش خوب شد حس میکنم این پسره دو قطبی
بیخیال میبخشمش ببینم چه دست گلی به اب میده
رفتم پایین برا شام تنقلات اماده کردم
شب شده بود
مهمون ها رسیدن
زنش خیلی مهربون بود
اسمش مین هی بود
باهاش خیلی صمیمی شدم
شوهرش شم همون...
دیگه چیزی نگفتم رفتن
منو جونگکوک موندیم
هیچ حرفی بین مون رد بدل نشد
رفتم بالا دراز کشیدم
یهو یکی از پشت بغلم کرد چسبیده بود بهم
خب مطمئن بودم جونگکوک هس
اومدم دست شو بردارم که گفت"
+بشین بچه اروم بگیر من یبار نمیومدم پیشت تو فرار نکنی
_خب اذیت میشم
+چرا اذیت میشی؟
_نمیدونم خب
+باشه چص ناله نیا
ببینم فردا با بچه ها بریم بیرون؟
_با کیا؟
+مین هی و مایک؟
_بریم خب
+باشه پس بخواب برا فردا انرژی داشته باشی
_باش شب بخیر
خوابمون برد
صبح شده بود یعنی فک کنم ظهر بود هنوز هیچ کدوم مون بیدار نشده بودیم
چرخیدم سمت جونگکوک و صداش کردم"
+جونگکوک جونگکوک
_بلههه
+بیدار شو دیر شده برو سر کار
_ببینم احمقی؟
+چرا خو
_امروز روز تعطیلی
+عه راست میگی ببخشید
پتو رو کشید رو خودشو یه چیزی زم زمه کرد نشنیدم چی گفت ولش کردم
رفتم پایین
خونه رو تمیز کردم
یه چیزی درست کردم و خوردم نصف شم گذاشتم برا جونگکوک
نزدیک ساعتای 3 بود جونگکوک هنوز بیدار نشده بود
با اعصبانیت...
(ادامه دارد...)
------------
شرطا:
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part23
نه
فقط باهاش خوب میشم
نه این کافی نیست
باید باهاش صحبت کنم بگم ببخشید این مدت خیلی اعصابم خراب بود
بیخیال فکر خیال شدم بلند شدم رفتم بالا سمت اتاقش رفتم
درو باز کردم دیدم نشسته یه پنجره خیره شده بود
رفتم کنارش نشستم و گفتم"
+ا/ت
_بله
+فقط میخوام یکم صحبت کنیم نمیخوام دعوا کنیم
_بگو
+ا/ت این مدت یکم اعصبانی بودم
برای یه سری مسائل اینجوری بودم
_خب الان چکار کنم؟
+خب میخوام منو ببخشی
واقعا
_جونگکوک اصلا کاری به اخلاقت ندارم
ولی تو الان کاری کردی که من تو این سن حاملم قراره مادر بشم
+خب ببخش لطفا
_باش
+قربونت برم من
_هوم
+خب باشه من برم شب یکی از رفیقام با زنش میان اینجا
_باش
+من رفتم خداحافظ
......
《ویو ا/ت》
ناگهانی اخلاقش خوب شد حس میکنم این پسره دو قطبی
بیخیال میبخشمش ببینم چه دست گلی به اب میده
رفتم پایین برا شام تنقلات اماده کردم
شب شده بود
مهمون ها رسیدن
زنش خیلی مهربون بود
اسمش مین هی بود
باهاش خیلی صمیمی شدم
شوهرش شم همون...
دیگه چیزی نگفتم رفتن
منو جونگکوک موندیم
هیچ حرفی بین مون رد بدل نشد
رفتم بالا دراز کشیدم
یهو یکی از پشت بغلم کرد چسبیده بود بهم
خب مطمئن بودم جونگکوک هس
اومدم دست شو بردارم که گفت"
+بشین بچه اروم بگیر من یبار نمیومدم پیشت تو فرار نکنی
_خب اذیت میشم
+چرا اذیت میشی؟
_نمیدونم خب
+باشه چص ناله نیا
ببینم فردا با بچه ها بریم بیرون؟
_با کیا؟
+مین هی و مایک؟
_بریم خب
+باشه پس بخواب برا فردا انرژی داشته باشی
_باش شب بخیر
خوابمون برد
صبح شده بود یعنی فک کنم ظهر بود هنوز هیچ کدوم مون بیدار نشده بودیم
چرخیدم سمت جونگکوک و صداش کردم"
+جونگکوک جونگکوک
_بلههه
+بیدار شو دیر شده برو سر کار
_ببینم احمقی؟
+چرا خو
_امروز روز تعطیلی
+عه راست میگی ببخشید
پتو رو کشید رو خودشو یه چیزی زم زمه کرد نشنیدم چی گفت ولش کردم
رفتم پایین
خونه رو تمیز کردم
یه چیزی درست کردم و خوردم نصف شم گذاشتم برا جونگکوک
نزدیک ساعتای 3 بود جونگکوک هنوز بیدار نشده بود
با اعصبانیت...
(ادامه دارد...)
------------
شرطا:
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۲.۲k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط