مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part22
......
وقتی بهوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم
پرستاری رو دیدم که داره سرمم رو میبنده
وقتی همین طوری به اطرافم نگاه میکردم یادم افتاد یکی من گرفت
یهو ترسیدم
که صدای پرستار اومد"
+عزیزم حالت خوبه؟
_بله
+وایسا دکتر رو صدا کنم
رفت دکتر رو صدا کرد دکترو جونگکوک اومدن تو
یهو ترسیدم"
+سلام دخترم حالت خوبه؟
_.ا..ره..ار.ه
+خب دخترم حاملهای باید بیشتر مراقب باشی
چون الان تو یکم ضعیفی برا حاملگی سنتم کمه باید بیشتر مراقب باشی
یه بله ای تحویل دکتر دادم
اونم روشو به جونگکوک کرد و گفت"
+خب اقای جعون لطفا بیشتر مراقب خانوم تون باشین براش بده که استرس داشته باشه
اونم به خوش روی جواب شو داد
اونام رفتن بیرون
یهو نگاه سنگینی رو خودم حس کردم
رومو به جونگکوک کردم که داره با اعصبانیت نگاهم میکنه
نگاهمو ازش گرفتم
اومد نزدیک مچ دست مو گرفت و غرزید"
+هرزه ببینم یه بار دیگه فرار کنی یه جوری میزنمت که خودتو اون بچت باهام برین جهنم
_اون بچت؟
مگه بچه توام نیستتت ها؟
+ببند ا/ت ببندددد
چیزی نگفتم
سرمم تموم شد بلند شدم راه افتادیم به سمت خونه
تو راه جلو یه خونه وایساد و بوق زد
یه دختره از تو خونه امد بیرون اومد سمت ماشین اومد جلو سوار شه که دید من جلوم رفت عقب نشست"
+سلام
_سلام
من چیزی نگفتم
که دختره گفت"
+این دختره رو معرفی نمیکنی جونگکوک؟
_چرا ایشون زنمه
+زنته اها خوشبختم
منم یه اهوم تحویلش دادم
که جونگکوک گفت"
+خب عزیزم ایشونم دختر خالمه
_من نگفتم معرفیش کنی
از اونورم داشتم دیونه میشدم بفهمم کیه"
+خب باش عشقم چرا خودتو عصبی میکنی
چیزی نگفتم
یهو دوباره وایساد
دختره پیاده شد و خداحافظی کرد
منم فقط چسبیده بودم به شیشه
راه افتاد هیچ حرفی بین مون رد بدل نشد
رسیدم اومدم پیاده بشم که مچ دست مو گرفت"
+دختره احمق فک کردی عاشقتم اینجوری میکنی به خودت
_نبودی الان ازت حامله نبودم اشغال
+ یبار دیگه اینجوری با من صحبت کنی دهن نفهم تو میبرم
دست مو از دستش کشیدم بیرون
گفتم"
_یه اشغال به تمام عیاری
از ماشین پیاده شدم رفتم تو خونه بدو بدو رفتم تو اتاقم زار زدم
به همون حالت خوابم برد
وقتی بیدار شدم
یه دست سنگینی رو کمرم هس کردم
نگاه کردم دست جونگکوک بود
دست شو تند کنار زدم از تخت رفتم پایین
اونم بیدار شد
تند غرید"
+ا/ت میشه دیگه رو مخ من نرییییی
خیلی عصبی بود
منم بخاطر این بنزین بریزم روش بیشتر عصبی بشه
گفتم"
_خب اقای جونگکوک من از شما خوشم نمیاد و دیگه نمیخوام پیش هم بخوابیم
درجا از اتاق رفتم بیرون مهلت ندادم حرف بزنه
خیلی ازش میترسم مرتیکه دیوث
رفتم پایین براش صبونه درست کردم
خودمم نشستم یکم خوردم
اونم اومده بود پایین
روبه روم نشسته بود
داشت صبونه رو زهرمارش میکرد
چند دقیقه اول هیچ حرفی بین مو رد بدل نشد
که یهو نالید"
+فردا وقت گرفتم میبرمت بچه رو بندازی
_با اجازه کی؟
رفتی وقت گرفتی؟
+کسی رو نمیبینم ازش اجازه بگیرم
_منم نیازی نبینم بچه رو بندازم
+ا/ت با من کل کل نکن
اون بچه نباید به دنیا بیاد
_جونگکوک اون بچه من و منم براش تصمیم میگیرم
+نکنه رفتی با یکی دیگه رابطه داشتی؟
_حرف دهن تو بفهم مرتیکه ناجور
+خب بچه منم هستش منم اون بچه رو نمیخوام
_من میخوام تو نخا به درک
+ا/ت...
نزاشتم حرف شو ادامه بده پریدم وسط حرفش و گفتم"
_جونگکوک من حرف خودمو زدم تموم
بلند شدم به سمت پله ها راه افتادم تند تند قدم بی میداشتم
رسیدم بالا نشستم تو فکر فرو رفتم
.......
《ویو جونگکوک》
ا/ت بلند شد رفت بالا
نمیدونم چم شده بود چرا اینجوری باهاش رفتار میکنم
تصمیم گرفتم برم باهاش اشتی کنم
بهش اعتراف کنم
نه
فقط باهاش خوب میشم.......
(ادامه دارد...)
---------
شرطا:
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part22
......
وقتی بهوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم
پرستاری رو دیدم که داره سرمم رو میبنده
وقتی همین طوری به اطرافم نگاه میکردم یادم افتاد یکی من گرفت
یهو ترسیدم
که صدای پرستار اومد"
+عزیزم حالت خوبه؟
_بله
+وایسا دکتر رو صدا کنم
رفت دکتر رو صدا کرد دکترو جونگکوک اومدن تو
یهو ترسیدم"
+سلام دخترم حالت خوبه؟
_.ا..ره..ار.ه
+خب دخترم حاملهای باید بیشتر مراقب باشی
چون الان تو یکم ضعیفی برا حاملگی سنتم کمه باید بیشتر مراقب باشی
یه بله ای تحویل دکتر دادم
اونم روشو به جونگکوک کرد و گفت"
+خب اقای جعون لطفا بیشتر مراقب خانوم تون باشین براش بده که استرس داشته باشه
اونم به خوش روی جواب شو داد
اونام رفتن بیرون
یهو نگاه سنگینی رو خودم حس کردم
رومو به جونگکوک کردم که داره با اعصبانیت نگاهم میکنه
نگاهمو ازش گرفتم
اومد نزدیک مچ دست مو گرفت و غرزید"
+هرزه ببینم یه بار دیگه فرار کنی یه جوری میزنمت که خودتو اون بچت باهام برین جهنم
_اون بچت؟
مگه بچه توام نیستتت ها؟
+ببند ا/ت ببندددد
چیزی نگفتم
سرمم تموم شد بلند شدم راه افتادیم به سمت خونه
تو راه جلو یه خونه وایساد و بوق زد
یه دختره از تو خونه امد بیرون اومد سمت ماشین اومد جلو سوار شه که دید من جلوم رفت عقب نشست"
+سلام
_سلام
من چیزی نگفتم
که دختره گفت"
+این دختره رو معرفی نمیکنی جونگکوک؟
_چرا ایشون زنمه
+زنته اها خوشبختم
منم یه اهوم تحویلش دادم
که جونگکوک گفت"
+خب عزیزم ایشونم دختر خالمه
_من نگفتم معرفیش کنی
از اونورم داشتم دیونه میشدم بفهمم کیه"
+خب باش عشقم چرا خودتو عصبی میکنی
چیزی نگفتم
یهو دوباره وایساد
دختره پیاده شد و خداحافظی کرد
منم فقط چسبیده بودم به شیشه
راه افتاد هیچ حرفی بین مون رد بدل نشد
رسیدم اومدم پیاده بشم که مچ دست مو گرفت"
+دختره احمق فک کردی عاشقتم اینجوری میکنی به خودت
_نبودی الان ازت حامله نبودم اشغال
+ یبار دیگه اینجوری با من صحبت کنی دهن نفهم تو میبرم
دست مو از دستش کشیدم بیرون
گفتم"
_یه اشغال به تمام عیاری
از ماشین پیاده شدم رفتم تو خونه بدو بدو رفتم تو اتاقم زار زدم
به همون حالت خوابم برد
وقتی بیدار شدم
یه دست سنگینی رو کمرم هس کردم
نگاه کردم دست جونگکوک بود
دست شو تند کنار زدم از تخت رفتم پایین
اونم بیدار شد
تند غرید"
+ا/ت میشه دیگه رو مخ من نرییییی
خیلی عصبی بود
منم بخاطر این بنزین بریزم روش بیشتر عصبی بشه
گفتم"
_خب اقای جونگکوک من از شما خوشم نمیاد و دیگه نمیخوام پیش هم بخوابیم
درجا از اتاق رفتم بیرون مهلت ندادم حرف بزنه
خیلی ازش میترسم مرتیکه دیوث
رفتم پایین براش صبونه درست کردم
خودمم نشستم یکم خوردم
اونم اومده بود پایین
روبه روم نشسته بود
داشت صبونه رو زهرمارش میکرد
چند دقیقه اول هیچ حرفی بین مو رد بدل نشد
که یهو نالید"
+فردا وقت گرفتم میبرمت بچه رو بندازی
_با اجازه کی؟
رفتی وقت گرفتی؟
+کسی رو نمیبینم ازش اجازه بگیرم
_منم نیازی نبینم بچه رو بندازم
+ا/ت با من کل کل نکن
اون بچه نباید به دنیا بیاد
_جونگکوک اون بچه من و منم براش تصمیم میگیرم
+نکنه رفتی با یکی دیگه رابطه داشتی؟
_حرف دهن تو بفهم مرتیکه ناجور
+خب بچه منم هستش منم اون بچه رو نمیخوام
_من میخوام تو نخا به درک
+ا/ت...
نزاشتم حرف شو ادامه بده پریدم وسط حرفش و گفتم"
_جونگکوک من حرف خودمو زدم تموم
بلند شدم به سمت پله ها راه افتادم تند تند قدم بی میداشتم
رسیدم بالا نشستم تو فکر فرو رفتم
.......
《ویو جونگکوک》
ا/ت بلند شد رفت بالا
نمیدونم چم شده بود چرا اینجوری باهاش رفتار میکنم
تصمیم گرفتم برم باهاش اشتی کنم
بهش اعتراف کنم
نه
فقط باهاش خوب میشم.......
(ادامه دارد...)
---------
شرطا:
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۳۰۳
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط