خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
#تکست_خاص #تکست #تکست_ناب
#حقیت #خاص #حقیت_تلخ #تنهایی
دیدگاه ها (۴)

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟ گذری کن که ز غم راهگذر نیس...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط