+جونگکوک میخوام باهات حرف بزنم
+جونگکوک میخوام باهات حرف بزنم
_اوم بگو و برو حوصلتو ندارم
همین جمله کافی بود تا قلب ات رو به هزار تیکه بکنه
+جونگکوک راجب بارداریمه بیا دو...
_آه بس کن دیگه تو نمیتونی باردار بشی پس خودتو خسته نکن(داد)
+ولی خودم چی؟ من برات مهم نیستم
_نه(سرد و داد)
+ولی...
جونگکوک سیلی به صورت ات زد و گفت: از اتاق گمشو بیرون وگرنه همینجا چالت میکنم گورتو گم کن
ات با گریه و از اتاق بیرون رفت
نشستم روی زمین و گریه کردم.
آخه مگه من چیکار کردم؟
رفتم یکم آب خوردم؛مسواک زدم و لباس خواب پوشیدم نشستم رو تخت و خوابیدم.
صبح که بلند شدم جونگکوک خواب بود.
آروم گونشو بوسیدم
به خودم میگفتم که چقدر زیبا و خوشگله و مثل فرشته ها میمونه
آروم از تخت بلند شدم و پتورو درست کردم و روی جونگکوک انداختم.
رفتم صبحونه درست کردم تا جونگکوک بیدار شد باهم بخوریم
"نیم ساعت بعد"
جونگکوک از خواب بیدار شد و رفت دست و صورتشو شست و رفت پایین
_اوم بگو و برو حوصلتو ندارم
همین جمله کافی بود تا قلب ات رو به هزار تیکه بکنه
+جونگکوک راجب بارداریمه بیا دو...
_آه بس کن دیگه تو نمیتونی باردار بشی پس خودتو خسته نکن(داد)
+ولی خودم چی؟ من برات مهم نیستم
_نه(سرد و داد)
+ولی...
جونگکوک سیلی به صورت ات زد و گفت: از اتاق گمشو بیرون وگرنه همینجا چالت میکنم گورتو گم کن
ات با گریه و از اتاق بیرون رفت
نشستم روی زمین و گریه کردم.
آخه مگه من چیکار کردم؟
رفتم یکم آب خوردم؛مسواک زدم و لباس خواب پوشیدم نشستم رو تخت و خوابیدم.
صبح که بلند شدم جونگکوک خواب بود.
آروم گونشو بوسیدم
به خودم میگفتم که چقدر زیبا و خوشگله و مثل فرشته ها میمونه
آروم از تخت بلند شدم و پتورو درست کردم و روی جونگکوک انداختم.
رفتم صبحونه درست کردم تا جونگکوک بیدار شد باهم بخوریم
"نیم ساعت بعد"
جونگکوک از خواب بیدار شد و رفت دست و صورتشو شست و رفت پایین
- ۱.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط