" یک هفته بعد"

" یک هفته بعد"
یک هفته گذشت و جونگکوک هنوز از بچه خبر نداره.
ات هم یاد گرفت بدون جونگکوک زندگی کنه و همیشه خوشحال باشع
"از زبان جونگ‌کوک"
داشتم با لیا غذا میخوردم که دکتر زنگ زد.
جواب دادم: بله؟
*سلام آقای جئون من به همسرتون برای سونوگرافی بچه زنگ زدم جواب ندادن گفتم به شما زنگ بزنم
جونگکوک تا اسم بچه رو شنید خون توی چشماش جمع شد
_یعنی.... وقتی گفت پشیمون میشی منظورش... بچه بود؟ ات حامله بود؟؟ یعنی... یعنی چی؟؟؟
'عا ددی ول کن الان منو دا...'
تا اومد ادامه حرفش رو بزنه از موهاش گرفتم و پرتش کردم بیرون
به ات زنگ زدم ولی بلاک بودم
وای... نه... من چیکار کردم؟ با خودم؟ با بچم؟ با زندگیم؟
الان‌ات منو میبخشع؟
حتما توی خونه مجردیشع که براش خریده بودم
رفتم لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه‌اش
دیدگاه ها (۱۰)

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

رومان روز برفی (پارت 2 )از زبان اتامروزم مثل روزایہ دیگہ رفت...

My idol

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

اسم فیک : اون واسه منهp62ویو اتسریع وسایلامو جمع کردم و بعد ...

ویو کوک ساعت 12 نصفه شب بود هنوز نیومده بود خونه گفته بود می...

پارت 2 رمان✨ عشق مدرسه ای✨که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میر...

بررادر ناتنی فصل3part 7 دلهره ی شدیدی توی دل ات به وجود اومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط