چند پارتی جونگ کوک
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐
چند دقیقه بعد، جلوی آینه ایستاده بودم و موهام رو مرتب میکردم. لباس رسمیای که برای جلسه انتخاب کرده بودم رو پوشیده بودم و داشتم ساعت مچیمو میبستم.
از توی آینه جونگکوک رو دیدم که از حمام بیرون اومده و حوله سفید رنگش فقدر دورش بود.. و بدن ورزیدش کاملا توی دیدم بود ...
+ کت مشکیت رو بپوش
نگاهم کرد.
- چرا؟
+ جلسه مهمه. این یکی رسمیتره.
- تو حتی لباس پوشیدنم رو هم کنترل میکنی؟
برگشتم سمتش.
+ نه. فقط نمیخوام رئیس شرکت جلوی هیئتمدیره شلخته به نظر بیاد.
با خنده گفت:
- پس فقط به فکر وجههی شرکتی.
+ دقیقاً.
ولی خودم میدونستم همیشه اینطور نیست
گاهی چیزهایی که توی شرکت به اسم کار...انجام میدادم، فقط به خاطر این بود که جونگکوک برام مهم بود.
اما قرارمون این بود که وقتی وارد شرکت میشیم، این چیزها رو فراموش کنیم.
اون رئیس باشه.
و من منشی.
بدون هیچ رفتار اضافهای که باعث بشه کسی شک کنه.
رفتم سمت آشپزخونه.
صبحونه رو آماده کردم و روی میز چیدم..
دوتا قهوه درست کردم و روی میز گذاشتم روی صندلی نشستم.
و شروع کردم به خوردن قهوه...
چند دقیقه نگذشت که جونگ کوک با کت مشکی رنگش از اتاق بیرون اومد...
مثل همیشه جذاب بود..
و با این کت جذاب تر هم شده بود ..
روبهروم نشست و نگاهی به بشقابم انداخت.
- فقط قهوه و نون؟
+وقت ندارم.
- وقت داری.
+ جونگکوک...
- نیا ...
از لحنش فهمیدم بحث تمومه.
یه تکه دیگه برداشتم و گفتم:
+ راضی شدی؟
لبخند زد.
- الان بهتر شد.
گوشیم رو برداشتم و برنامهی امروز رو چک کردم.
+ ساعت هشت جلسهی داخلی داری. هشت و نیم تماس با شرکت کرهای. ساعت نه هم هیئتمدیره.
جونگکوک سر تکون داد.
- گزارش مالی؟
— توی پوشهی آبی روی میزته.
- قرارداد جدید؟
+ اونم آمادهست.
نگاهش کردم.
+ چیزی از قلم نیفتاده.
لبخند زد.
- تو همیشه عالی پرنسسم...
ساعت رو نگاه کردم.
+ باید بریم.
جونگکوک کلید ماشین رو برداشت.
قبل از خروج، برای یک لحظه نگاهمون به هم افتاد.
اینجا، توی خونه، لازم نبود چیزی رو پنهان کنیم.
اما فقط چند دقیقه دیگه، وقتی وارد شرکت میشدیم، همهچیز عوض میشد.
جونگکوک میشد مدیرعامل.
و من میشدم منشی شخصیاش.
دو نفری که همه فکر میکردن فقط رابطهی کاری دارن.
در حالی که هیچکس نمیدونست شب قبل، همین دو نفر کنار هم خوابیده بودن و صبحشون رو با هم شروع کرده بودن.
در رو باز کردم و گفتم:
+ بریم آقای رئیس.
جونگکوک لبخند کوتاهی بهم زد و بوسه ای روی لبم کاشت ...
- بعد از شرکت باهات حرف دارم، خانم منشی.
💜ادامه دارد ...🪻
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😘🥹
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐
چند دقیقه بعد، جلوی آینه ایستاده بودم و موهام رو مرتب میکردم. لباس رسمیای که برای جلسه انتخاب کرده بودم رو پوشیده بودم و داشتم ساعت مچیمو میبستم.
از توی آینه جونگکوک رو دیدم که از حمام بیرون اومده و حوله سفید رنگش فقدر دورش بود.. و بدن ورزیدش کاملا توی دیدم بود ...
+ کت مشکیت رو بپوش
نگاهم کرد.
- چرا؟
+ جلسه مهمه. این یکی رسمیتره.
- تو حتی لباس پوشیدنم رو هم کنترل میکنی؟
برگشتم سمتش.
+ نه. فقط نمیخوام رئیس شرکت جلوی هیئتمدیره شلخته به نظر بیاد.
با خنده گفت:
- پس فقط به فکر وجههی شرکتی.
+ دقیقاً.
ولی خودم میدونستم همیشه اینطور نیست
گاهی چیزهایی که توی شرکت به اسم کار...انجام میدادم، فقط به خاطر این بود که جونگکوک برام مهم بود.
اما قرارمون این بود که وقتی وارد شرکت میشیم، این چیزها رو فراموش کنیم.
اون رئیس باشه.
و من منشی.
بدون هیچ رفتار اضافهای که باعث بشه کسی شک کنه.
رفتم سمت آشپزخونه.
صبحونه رو آماده کردم و روی میز چیدم..
دوتا قهوه درست کردم و روی میز گذاشتم روی صندلی نشستم.
و شروع کردم به خوردن قهوه...
چند دقیقه نگذشت که جونگ کوک با کت مشکی رنگش از اتاق بیرون اومد...
مثل همیشه جذاب بود..
و با این کت جذاب تر هم شده بود ..
روبهروم نشست و نگاهی به بشقابم انداخت.
- فقط قهوه و نون؟
+وقت ندارم.
- وقت داری.
+ جونگکوک...
- نیا ...
از لحنش فهمیدم بحث تمومه.
یه تکه دیگه برداشتم و گفتم:
+ راضی شدی؟
لبخند زد.
- الان بهتر شد.
گوشیم رو برداشتم و برنامهی امروز رو چک کردم.
+ ساعت هشت جلسهی داخلی داری. هشت و نیم تماس با شرکت کرهای. ساعت نه هم هیئتمدیره.
جونگکوک سر تکون داد.
- گزارش مالی؟
— توی پوشهی آبی روی میزته.
- قرارداد جدید؟
+ اونم آمادهست.
نگاهش کردم.
+ چیزی از قلم نیفتاده.
لبخند زد.
- تو همیشه عالی پرنسسم...
ساعت رو نگاه کردم.
+ باید بریم.
جونگکوک کلید ماشین رو برداشت.
قبل از خروج، برای یک لحظه نگاهمون به هم افتاد.
اینجا، توی خونه، لازم نبود چیزی رو پنهان کنیم.
اما فقط چند دقیقه دیگه، وقتی وارد شرکت میشدیم، همهچیز عوض میشد.
جونگکوک میشد مدیرعامل.
و من میشدم منشی شخصیاش.
دو نفری که همه فکر میکردن فقط رابطهی کاری دارن.
در حالی که هیچکس نمیدونست شب قبل، همین دو نفر کنار هم خوابیده بودن و صبحشون رو با هم شروع کرده بودن.
در رو باز کردم و گفتم:
+ بریم آقای رئیس.
جونگکوک لبخند کوتاهی بهم زد و بوسه ای روی لبم کاشت ...
- بعد از شرکت باهات حرف دارم، خانم منشی.
💜ادامه دارد ...🪻
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😘🥹
- ۳.۵k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط