فیکشن
𝐽𝑒𝑜𝑛 𝐽𝑢𝑛𝑔𝑘𝑜𝑜𝑘
#ℙ𝔸ℝ𝕋2
خودش رو به اتاق رسوندو با این صحنه رو به رو شد.
دخترغرق خون شده و چشماشو بسته شلاق خونی دست لی رانگ هست.
سریع سمتش رفت و نبض دختر رو گرفت.خیلی اروم میزد... خیلی!
+برای چی؟
/خودتون گفتید ارباب.
+چند تا شلاق زدی؟
/نزدیکای چهل شلاق.
+دوبرابرشو تیهون میزنی بهش!
~چشم.
دختر را به اتاقش برد.لباس دختر را از پشت در اورد و پانسمان کرد.رو تختش دختر را خوابوند و به بیرون رفت.فکر این که دختر را از دست بده اذیتش می کرد.برای سوالاش به کنار برای اینکه داشت باور می کرد که عاشق شده.ایا واقعا عاشق شده؟
گوشیش زنگ خورد پدرخوانده یعنی ته هان بود.
+سلام ارباب بزرگ.
§پسرم بهت گفتم که منو ارباب صدا نکن من پدربزرگتم.
+چشم پدربزرگ.
§فردا جشن داریم همه با هر کسی می تونن بیان.بعضی ها با زنشون خدمتکارشون یا بردشون.
+اوهوم.
§خواستم بگم تورو دعوت کزدم که بیای... می تونی؟
+اره!
§پس...فردا میبینمت.
+حتمی.
ویو لیها
چشمامو باز کردم.یه تیشرت نازک تا زانو تنم بود و پشتم با پانسمان بسته شده بود.در رو باز کردم و از پله ها پایین اومدم.جونگ کوک با کت شلوار مشکی و موهای خامه ای وایساده بود و داشت با تلفن حرف می زد.
کت شلوار ابهتش رو به هرکسی نشون می داد.حتی لیها.. از نظر لیها جونگ کوک مردی نامرد و دلسنگ بود.از نظرش چهار شونه و قدبلند بود و دلی از جنس سنگ داشت و احساسی از بی رحمی!
شاید درست فکز نمی کرد.بی رحمی شاید ولی سنگ دل بودنو نه!
جونگ کوک سنگ دل نبود.برای لیها اره ولی برای عزیز تریناش چرا.
روزی قراره لیها عزیز ترینش شه.معلوم نیست کی ولی میشه چه زود و چه دیر!
اروم از پله ها پایین اومد ولی پشتش یه دردی گرفت که نشست و اهی کشید.اهی از درد که تا گوش جونگ کوک که پایین پله بود رسید.
جونگ کوک با شوک به لیها نگاه کرد و به سمتش رفت.
اروم رو پله ها نشست و...
+خـوبی؟
_اره(مغرور)
+الانم مغرور بودنتو کنار نزاشتی!
_اره چون خودت دستور میدی شلاق بزنن بعد میای پانسمان می کنی نگران حال منی.
بلند شد و رفت به اتاقی که خدمتکارا گفته بودند.
یه نگاهی کرد و دید اتاقی که توش به هوش اومده برای جونگ کوکه.
تو کتابایی که خونده بود می دونست که کسی اجازه ی وارد شدن تو اتاق مافیا هارو نداره.ولی چجوری تو اون اتاق بود.همه ی سوال ها تو مغزش بودند.
_نه امکان نداره!نمیشه!نمیشه!نمیشه اون عاشق شده باشه!
تو کتابا درباره ی عشق مافیا ها هم بود.مافیا ها فقط کسی که دوست دارن رو تو اتاقشون میبرن یا میزارن.
_اگه عاشقم بود اون دستورو نمی داد!
لیها نمی دونست که بخاطرش سر بهترین خدمتکارش چه بلایی اورده و خودش دستور نداده... برای همین قضاوت می کرد!
هر اشتباه تایپی ای که بود معذرت می خوام
#ℙ𝔸ℝ𝕋2
خودش رو به اتاق رسوندو با این صحنه رو به رو شد.
دخترغرق خون شده و چشماشو بسته شلاق خونی دست لی رانگ هست.
سریع سمتش رفت و نبض دختر رو گرفت.خیلی اروم میزد... خیلی!
+برای چی؟
/خودتون گفتید ارباب.
+چند تا شلاق زدی؟
/نزدیکای چهل شلاق.
+دوبرابرشو تیهون میزنی بهش!
~چشم.
دختر را به اتاقش برد.لباس دختر را از پشت در اورد و پانسمان کرد.رو تختش دختر را خوابوند و به بیرون رفت.فکر این که دختر را از دست بده اذیتش می کرد.برای سوالاش به کنار برای اینکه داشت باور می کرد که عاشق شده.ایا واقعا عاشق شده؟
گوشیش زنگ خورد پدرخوانده یعنی ته هان بود.
+سلام ارباب بزرگ.
§پسرم بهت گفتم که منو ارباب صدا نکن من پدربزرگتم.
+چشم پدربزرگ.
§فردا جشن داریم همه با هر کسی می تونن بیان.بعضی ها با زنشون خدمتکارشون یا بردشون.
+اوهوم.
§خواستم بگم تورو دعوت کزدم که بیای... می تونی؟
+اره!
§پس...فردا میبینمت.
+حتمی.
ویو لیها
چشمامو باز کردم.یه تیشرت نازک تا زانو تنم بود و پشتم با پانسمان بسته شده بود.در رو باز کردم و از پله ها پایین اومدم.جونگ کوک با کت شلوار مشکی و موهای خامه ای وایساده بود و داشت با تلفن حرف می زد.
کت شلوار ابهتش رو به هرکسی نشون می داد.حتی لیها.. از نظر لیها جونگ کوک مردی نامرد و دلسنگ بود.از نظرش چهار شونه و قدبلند بود و دلی از جنس سنگ داشت و احساسی از بی رحمی!
شاید درست فکز نمی کرد.بی رحمی شاید ولی سنگ دل بودنو نه!
جونگ کوک سنگ دل نبود.برای لیها اره ولی برای عزیز تریناش چرا.
روزی قراره لیها عزیز ترینش شه.معلوم نیست کی ولی میشه چه زود و چه دیر!
اروم از پله ها پایین اومد ولی پشتش یه دردی گرفت که نشست و اهی کشید.اهی از درد که تا گوش جونگ کوک که پایین پله بود رسید.
جونگ کوک با شوک به لیها نگاه کرد و به سمتش رفت.
اروم رو پله ها نشست و...
+خـوبی؟
_اره(مغرور)
+الانم مغرور بودنتو کنار نزاشتی!
_اره چون خودت دستور میدی شلاق بزنن بعد میای پانسمان می کنی نگران حال منی.
بلند شد و رفت به اتاقی که خدمتکارا گفته بودند.
یه نگاهی کرد و دید اتاقی که توش به هوش اومده برای جونگ کوکه.
تو کتابایی که خونده بود می دونست که کسی اجازه ی وارد شدن تو اتاق مافیا هارو نداره.ولی چجوری تو اون اتاق بود.همه ی سوال ها تو مغزش بودند.
_نه امکان نداره!نمیشه!نمیشه!نمیشه اون عاشق شده باشه!
تو کتابا درباره ی عشق مافیا ها هم بود.مافیا ها فقط کسی که دوست دارن رو تو اتاقشون میبرن یا میزارن.
_اگه عاشقم بود اون دستورو نمی داد!
لیها نمی دونست که بخاطرش سر بهترین خدمتکارش چه بلایی اورده و خودش دستور نداده... برای همین قضاوت می کرد!
هر اشتباه تایپی ای که بود معذرت می خوام
- ۲۳۳
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط