سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
یه اهنگ رندوم گذاشتم پیدا نکردم اهنگ مناسبش 🥸
Part 1
اولین هفتهی سال تحصیلی.
استاد اسلاگهورن اسم دو نفر رو برای پروژهی معجون اعلام کرد.
«تام ریدل... و (ا/ت).»
کل کلاس ساکت شد.
تو همون لحظه زیر لب گفتی:
«واقعاً؟»
تام بدون اینکه حتی بهت نگاه کنه، کتابش رو بست.
«اعتراض داری؟»
اخم کردی.
«به خودت نه... به بدشانسیم.»
چند نفر خندیدن.
تام فقط یه نگاه سرد بهت انداخت.
«احساس دوطرفهست.»
از اون روز به بعد...
هر بار که همدیگه رو میدیدین، یه بحث جدید شروع میشد.
کتابخونه
تام: «داری اون کتاب رو اشتباه میخونی.»
تو: «نه، تو اشتباه میخونی.»
تام: «غیرممکنه.»
تو: «این دقیقاً چیزیه که یه آدم اشتباه میگه.»
راهرو
تام: «از سر راهم برو.»
تو: «اول تو.»
تام: «من اول اینجا بودم.»
تو: «خب مبارکت باشه.»
کمکم...
کل هاگوارتز مطمئن شد شما دوتا از هم متنفرین.
یه روز بارتی با خنده گفت:
«قسم میخورم اگه این دوتا یه روز همدیگه رو طلسم نکنن، تعجب میکنم.»
بلیز سری تکون داد.
«من روی (اسم تو) شرط میبندم.»
دراکو خندید.
«نه... ریدل برنده میشه.»
همون لحظه تو از کنار میز اسلایترین رد شدی.
نگاهت با تام تلاقی کرد.
دو ثانیه...
سه ثانیه...
هیچکدومتون نگاهتون رو برنداشتین.
بعد هر دو همزمان اخم کردین و رد شدین.
همون شب...
تو توی کتابخونه دنبال یه کتاب کمیاب میگشتی.
کتاب از بالای قفسه سر خورد.
قبل از اینکه روی سرت بیفته...
یه دست گرفتش.
برگشتی.
تام بود.
کتاب رو آروم روی قفسه گذاشت.
«دفعهی بعد مواظب باش.»
اخم کردی.
«لازم نیست نجاتم بدی.»
بدون اینکه حتی لبخند بزنه، گفت:
**«اشتباه برداشت نکن.»
«اگه کتاب آسیب میدید، پیدا کردن یه نسخهی دیگهش سخت بود.»**
کتاب رو از دستش کشیدی.
«حتماً.»
از کنارش رد شدی.
اما درست وقتی دور شدی...
برای اولین بار...
گوشهی لب تام، خیلی خیلی کم، بالا رفت.
پایان پارت ۱ 🎀
یه اهنگ رندوم گذاشتم پیدا نکردم اهنگ مناسبش 🥸
Part 1
اولین هفتهی سال تحصیلی.
استاد اسلاگهورن اسم دو نفر رو برای پروژهی معجون اعلام کرد.
«تام ریدل... و (ا/ت).»
کل کلاس ساکت شد.
تو همون لحظه زیر لب گفتی:
«واقعاً؟»
تام بدون اینکه حتی بهت نگاه کنه، کتابش رو بست.
«اعتراض داری؟»
اخم کردی.
«به خودت نه... به بدشانسیم.»
چند نفر خندیدن.
تام فقط یه نگاه سرد بهت انداخت.
«احساس دوطرفهست.»
از اون روز به بعد...
هر بار که همدیگه رو میدیدین، یه بحث جدید شروع میشد.
کتابخونه
تام: «داری اون کتاب رو اشتباه میخونی.»
تو: «نه، تو اشتباه میخونی.»
تام: «غیرممکنه.»
تو: «این دقیقاً چیزیه که یه آدم اشتباه میگه.»
راهرو
تام: «از سر راهم برو.»
تو: «اول تو.»
تام: «من اول اینجا بودم.»
تو: «خب مبارکت باشه.»
کمکم...
کل هاگوارتز مطمئن شد شما دوتا از هم متنفرین.
یه روز بارتی با خنده گفت:
«قسم میخورم اگه این دوتا یه روز همدیگه رو طلسم نکنن، تعجب میکنم.»
بلیز سری تکون داد.
«من روی (اسم تو) شرط میبندم.»
دراکو خندید.
«نه... ریدل برنده میشه.»
همون لحظه تو از کنار میز اسلایترین رد شدی.
نگاهت با تام تلاقی کرد.
دو ثانیه...
سه ثانیه...
هیچکدومتون نگاهتون رو برنداشتین.
بعد هر دو همزمان اخم کردین و رد شدین.
همون شب...
تو توی کتابخونه دنبال یه کتاب کمیاب میگشتی.
کتاب از بالای قفسه سر خورد.
قبل از اینکه روی سرت بیفته...
یه دست گرفتش.
برگشتی.
تام بود.
کتاب رو آروم روی قفسه گذاشت.
«دفعهی بعد مواظب باش.»
اخم کردی.
«لازم نیست نجاتم بدی.»
بدون اینکه حتی لبخند بزنه، گفت:
**«اشتباه برداشت نکن.»
«اگه کتاب آسیب میدید، پیدا کردن یه نسخهی دیگهش سخت بود.»**
کتاب رو از دستش کشیدی.
«حتماً.»
از کنارش رد شدی.
اما درست وقتی دور شدی...
برای اولین بار...
گوشهی لب تام، خیلی خیلی کم، بالا رفت.
پایان پارت ۱ 🎀
- ۷۹۱
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط