سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
Part 12
چند روز بعد...
هوا از همیشه سردتر بود.
بعد از آخرین کلاس، بیشتر دانشآموزها به سمت خوابگاهها رفتن.
تو هنوز توی کتابخونه بودی.
بین قفسههای بلند، دنبال یه کتاب قدیمی دربارهی جادوی باستانی میگشتی.
همین که دستت رو بالا بردی.
یه کتاب از بالاترین قفسه بیرون کشیده شد.
قبل از اینکه حتی برگردی.
صداش رو شناختی.
«این دنبالش بودی؟»
تام.
کتاب رو به سمتت گرفت.
لبخند زدی.
«داری زیادی کمکم میکنی، ریدل.»
بدون اینکه لبخند بزنه، گفت:
«عادت نکن.»
کتاب رو از دستش گرفتی.
اما وقتی خواستی عقب بری.
فهمیدی راه بین قفسهها اونقدر باریکه که مجبورین خیلی نزدیک هم از کنار رد بشین. چند ثانیه.
هیچکدومتون تکون نخوردین.
تو بالاخره گفتی:
«خب... کنار میری؟»
تام آروم نگاهت کرد.
«مگه عجله داری؟»
ابروت بالا رفت.
«این سؤال بود یا بهونه؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«شاید هر دو.»
قلبت یه ضربه محکم زد.
برای اینکه حواست پرت بشه، سرت رو پایین انداختی و کتاب رو باز کردی.
اما قبل از اینکه حتی یه کلمه بخونی.
تام خیلی آروم کتاب رو بست.
«الان نه.»
متعجب نگاهش کردی.
«چرا؟»
نگاهش از چشمات پایین اومد، روی لبت ایستاد بعد اومد روی جلد کتاب.
بعد دوباره به چشمات.
«چون میدونم حتی یه خطشم نمیخونی.»
با خنده گفتی:
«از کجا انقدر مطمئنی؟»
یه قدم آروم بهت نزدیکتر شد.
«چون از وقتی اومدم... حتی یه بار هم به کتاب نگاه نکردی.»
برای چند ثانیه.
هیچکدومتون چیزی نگفتین. فقط به هم نگاه میکردین.
تو آروم گفتی:
«داری خیره نگام میکنی.»
«میدونم.»
«معمولاً این کارو نمیکنی.»
یه نفس آروم کشید.
«معمولاً سعی میکنم نکنم.»
نفست بند اومد.
این بار تو نگاهت رو ازش دزدیدی.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
«بالاخره.»
اخم کردی.
«چی؟»
«این اولین باره که تو زودتر نگاهتو برمیگردونی.»
«فکر نکن برنده شدی.»
خیلی آروم خم شد...
اونقدر که فقط صدای نفسش رو میشنیدی.
«مطمئن نیستم اصلاً این مسابقه باشه.»
در همین لحظه صدای بسته شدن درِ کتابخونه توی سکوت پیچید.
کتابدار با صدای بلند گفت:
«کتابخونه داره بسته میشه!»
هر دوتون همزمان از هم فاصله گرفتین.
انگار تازه یادتون افتاده بود کجا ایستادین.
وقتی از کتابخونه بیرون اومدین، برف آرومی میبارید.
چند دقیقه بدون حرف کنار هم راه رفتین.
بعد تام ایستاد.
«فردا...»
بهش نگاه کردی.
«هوم؟»
چند ثانیه مکث کرد.
انگار برای گفتن همون یک جمله هم داشت با خودش میجنگید.
بعد خیلی آروم گفت:
«بعد از کلاس...»
یه نفس عمیق کشید.
«پنج دقیقه وقت داری؟»
لبخند زدی.
«فقط پنج دقیقه؟»
نگاهش رو ازت نگرفت.
«فعلاً...»
و بدون اینکه منتظر جوابت بمونه، برگشت و رفت.
تو همونجا، وسط برف، ایستاده بودی.
پایان پارت ۱۲ 💮
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
Part 12
چند روز بعد...
هوا از همیشه سردتر بود.
بعد از آخرین کلاس، بیشتر دانشآموزها به سمت خوابگاهها رفتن.
تو هنوز توی کتابخونه بودی.
بین قفسههای بلند، دنبال یه کتاب قدیمی دربارهی جادوی باستانی میگشتی.
همین که دستت رو بالا بردی.
یه کتاب از بالاترین قفسه بیرون کشیده شد.
قبل از اینکه حتی برگردی.
صداش رو شناختی.
«این دنبالش بودی؟»
تام.
کتاب رو به سمتت گرفت.
لبخند زدی.
«داری زیادی کمکم میکنی، ریدل.»
بدون اینکه لبخند بزنه، گفت:
«عادت نکن.»
کتاب رو از دستش گرفتی.
اما وقتی خواستی عقب بری.
فهمیدی راه بین قفسهها اونقدر باریکه که مجبورین خیلی نزدیک هم از کنار رد بشین. چند ثانیه.
هیچکدومتون تکون نخوردین.
تو بالاخره گفتی:
«خب... کنار میری؟»
تام آروم نگاهت کرد.
«مگه عجله داری؟»
ابروت بالا رفت.
«این سؤال بود یا بهونه؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«شاید هر دو.»
قلبت یه ضربه محکم زد.
برای اینکه حواست پرت بشه، سرت رو پایین انداختی و کتاب رو باز کردی.
اما قبل از اینکه حتی یه کلمه بخونی.
تام خیلی آروم کتاب رو بست.
«الان نه.»
متعجب نگاهش کردی.
«چرا؟»
نگاهش از چشمات پایین اومد، روی لبت ایستاد بعد اومد روی جلد کتاب.
بعد دوباره به چشمات.
«چون میدونم حتی یه خطشم نمیخونی.»
با خنده گفتی:
«از کجا انقدر مطمئنی؟»
یه قدم آروم بهت نزدیکتر شد.
«چون از وقتی اومدم... حتی یه بار هم به کتاب نگاه نکردی.»
برای چند ثانیه.
هیچکدومتون چیزی نگفتین. فقط به هم نگاه میکردین.
تو آروم گفتی:
«داری خیره نگام میکنی.»
«میدونم.»
«معمولاً این کارو نمیکنی.»
یه نفس آروم کشید.
«معمولاً سعی میکنم نکنم.»
نفست بند اومد.
این بار تو نگاهت رو ازش دزدیدی.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
«بالاخره.»
اخم کردی.
«چی؟»
«این اولین باره که تو زودتر نگاهتو برمیگردونی.»
«فکر نکن برنده شدی.»
خیلی آروم خم شد...
اونقدر که فقط صدای نفسش رو میشنیدی.
«مطمئن نیستم اصلاً این مسابقه باشه.»
در همین لحظه صدای بسته شدن درِ کتابخونه توی سکوت پیچید.
کتابدار با صدای بلند گفت:
«کتابخونه داره بسته میشه!»
هر دوتون همزمان از هم فاصله گرفتین.
انگار تازه یادتون افتاده بود کجا ایستادین.
وقتی از کتابخونه بیرون اومدین، برف آرومی میبارید.
چند دقیقه بدون حرف کنار هم راه رفتین.
بعد تام ایستاد.
«فردا...»
بهش نگاه کردی.
«هوم؟»
چند ثانیه مکث کرد.
انگار برای گفتن همون یک جمله هم داشت با خودش میجنگید.
بعد خیلی آروم گفت:
«بعد از کلاس...»
یه نفس عمیق کشید.
«پنج دقیقه وقت داری؟»
لبخند زدی.
«فقط پنج دقیقه؟»
نگاهش رو ازت نگرفت.
«فعلاً...»
و بدون اینکه منتظر جوابت بمونه، برگشت و رفت.
تو همونجا، وسط برف، ایستاده بودی.
پایان پارت ۱۲ 💮
- ۳۰۲
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط