سناریو اسلیترین
ادامه سناریو اسلیترین/ پارت آخرررر
تئودور نات
وقتی مادرت گفت:
« هفتهی آینده برات خواستگار میاد.»
چند لحظه فقط نگاهش کردی.
«چی؟ کیا هستن؟»
پدرت سر تکون داد.
«خانوادهی محترمی هستن.»
نفست رو آروم بیرون دادی.
«اما...»
پدرت:
《اما نداره》
اما همون شب، مستقیم رفتی سراغ تئودور.
کنار دریاچهی هاگوارتز، مثل همیشه روی نیمکت چوبی نشسته بود و کتاب میخوند.
کنارش نشستی.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
«امروز زیادی ساکتی.»
لبخند کمرنگی زدی.
«خانوادهم برام خواستگار پیدا کردن.»
این بار کتاب رو بست.
چند ثانیه سکوت کرد.
«...میدونی کیه؟»
«نه.»
نگاهش رو ازت گرفت.
«پس امیدوارم آدم خوبی باشه.»
با تعجب نگاهش کردی.
«همین؟»
لبخند خیلی کوچیکی زد.
«اگه ناراحتیم چیزی رو عوض میکرد... الان ناراحت میشدم.»
بعد خیلی آروم اضافه کرد:
«فقط دلم میخواست... انتخاب با خودت بود.»
...
یک هفته بعد.
روز خواستگاری.
با بیحوصلگی وارد سالن شدی.
صدای صحبت بزرگترها میاومد.
سرت رو بالا آوردی...
و خشکت زد.
تئودور.
اون هم همون لحظه تو رو دید.
ابروهاش از تعجب بالا رفت؛ شاید برای اولین بار احساساتش اینقدر واضح روی صورتش دیده میشد.
آروم زیر لب گفت:
«...غیرممکنه.»
تو هم خندهی کوتاهی کردی.
«منم دقیقاً همینو گفتم.»
پدرت لبخند زد.
«ظاهراً همدیگه رو از هاگوارتز میشناسین.»
تئودور با همون آرامش همیشگی جواب داد:
«بله، هممدرسهای هستیم.»
...
چند دقیقه بعد، وقتی خانوادهها سرگرم صحبت بودن، هر دوتون کنار کتابخونهی بزرگ عمارت ایستادین.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردین.
بعد تئودور آروم گفت:
«تمام این مدت داشتم خودمو قانع میکردم که باید ولت کنم.»
بهش نگاه کردی.
«سخت بود؟»
لبخند خیلی محوی زد.
«بدتر از چیزی بود که فکر میکردم.»
آروم خندیدی.
«و حالا؟»
این بار، برای اولین بار اون روز، لبخندش واقعی شد.
«حالا باید وانمود کنم خیلی متعجبم که خانوادههامون این تصمیم رو گرفتن...»
تو خندیدی.
«در حالی که ته دلم فقط میخوام از خوشحالی داد بزنم.»
تئودور خیلی آروم، وقتی مطمئن شد کسی حواسش نیست، نوک انگشتش رو برای یک لحظه به دستت زد.
«فقط یه کم دیگه صبر کن...»
نگاهش گرمتر از همیشه بود.
«وقتی مهمونی تموم شد، بالاخره میتونم تورو خانم نات معرفی کنم .»
ریگولوس بلک
وقتی پدرت گفت:
«برات خواستگار اصیل زاده پیدا کردیم.»
دیگه ادامهی حرفهاش رو نشنیدی.
خشکت زد...
اون شب ریگولوس رو کنار دریاچه پیدا کردی.
مثل همیشه آروم نشسته بود و به آب خیره شده بود.
کنارش نشستی.
چند دقیقه هیچکدومتون حرفی نزدین.
بعد آروم گفتی:
«خانوادهم برام خواستگار پیدا کردن.»
ریگولوس سرش رو برگردوند.
«کی؟»
«یه خانوادهی اصیل.»
نگاهش دوباره روی آب ثابت موند.
چند لحظه بعد، خیلی آروم پرسید:
«...اسمشونو گفتن؟»
«نه.»
یه نفس عمیق کشید.
«پس هنوز امید هست.»
لبخند تلخی زدی.
«فکر نکنم.»
ریگولوس چیزی نگفت.
فقط آروم دستت رو گرفت.
انگار میخواست از همون چند ثانیه هم استفاده کنه.
...
روز خواستگاری رسید.
تمام راه با خودت فکر میکردی قراره با یه غریبه روبهرو بشی.
وقتی وارد سالن شدی...
اول چشمات به والبرگا بلک افتاد.
نفست بند اومد.
بعد...
ریگولوس.
اون هم همون لحظه تو رو دید.
چشمهاش برای اولین بار از تعجب باز شد.
زیر لب، بیاختیار گفت:
«...تو؟»
تو هم فقط خندیدی.
خندهای که از ناباوری بود.
پدرت با لبخند گفت:
«ظاهراً همدیگه رو میشناسین.»
ریگولوس خیلی سریع خودش رو جمعوجور کرد.
مثل همیشه مؤدب و آروم جواب داد:
«بله... هاگوارتز.»
...
چند دقیقه بعد، وقتی بزرگترها سرگرم صحبت بودن، کنار بالکن برای چند لحظه تنها شدین.
تو با لبخند گفتی:
«تمام هفته فکر میکردم قراره از دستت بدم.»
ریگولوس آروم خندید.
از اون خندههای خیلی کمرنگی که فقط تو دیده بودی.
«من حتی خودمو مجبور کرده بودم بهش فکر نکنم...»
بهش نگاه کردی.
«واقعاً؟»
سرش رو تکون داد.
«فکر میکردم اگه از الان قبولش کنم، روزی که از هم جدا شدیم کمتر درد میکشه.»
دستش رو آروم گرفتی.
«دیگه لازم نیست.»
این بار خودش دستت رو محکمتر گرفت.
برای چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد خیلی آروم، با لبخندی که این بار واقعی بود، گفت:
«فکر کنم... برای اولین بار، خانوادههامون بدون اینکه بدونن، چیزی رو انتخاب کردن که خودمون مدتها پیش انتخاب کرده بودیم.»
تو لبخند زدی.
«شاید یه بار هم شانس طرف ما بوده.»
ریگولوس خیلی آروم سرت رو بوسید.
ببخشید دیر شد واقعن حال نداشتم🤓
تئودور نات
وقتی مادرت گفت:
« هفتهی آینده برات خواستگار میاد.»
چند لحظه فقط نگاهش کردی.
«چی؟ کیا هستن؟»
پدرت سر تکون داد.
«خانوادهی محترمی هستن.»
نفست رو آروم بیرون دادی.
«اما...»
پدرت:
《اما نداره》
اما همون شب، مستقیم رفتی سراغ تئودور.
کنار دریاچهی هاگوارتز، مثل همیشه روی نیمکت چوبی نشسته بود و کتاب میخوند.
کنارش نشستی.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
«امروز زیادی ساکتی.»
لبخند کمرنگی زدی.
«خانوادهم برام خواستگار پیدا کردن.»
این بار کتاب رو بست.
چند ثانیه سکوت کرد.
«...میدونی کیه؟»
«نه.»
نگاهش رو ازت گرفت.
«پس امیدوارم آدم خوبی باشه.»
با تعجب نگاهش کردی.
«همین؟»
لبخند خیلی کوچیکی زد.
«اگه ناراحتیم چیزی رو عوض میکرد... الان ناراحت میشدم.»
بعد خیلی آروم اضافه کرد:
«فقط دلم میخواست... انتخاب با خودت بود.»
...
یک هفته بعد.
روز خواستگاری.
با بیحوصلگی وارد سالن شدی.
صدای صحبت بزرگترها میاومد.
سرت رو بالا آوردی...
و خشکت زد.
تئودور.
اون هم همون لحظه تو رو دید.
ابروهاش از تعجب بالا رفت؛ شاید برای اولین بار احساساتش اینقدر واضح روی صورتش دیده میشد.
آروم زیر لب گفت:
«...غیرممکنه.»
تو هم خندهی کوتاهی کردی.
«منم دقیقاً همینو گفتم.»
پدرت لبخند زد.
«ظاهراً همدیگه رو از هاگوارتز میشناسین.»
تئودور با همون آرامش همیشگی جواب داد:
«بله، هممدرسهای هستیم.»
...
چند دقیقه بعد، وقتی خانوادهها سرگرم صحبت بودن، هر دوتون کنار کتابخونهی بزرگ عمارت ایستادین.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردین.
بعد تئودور آروم گفت:
«تمام این مدت داشتم خودمو قانع میکردم که باید ولت کنم.»
بهش نگاه کردی.
«سخت بود؟»
لبخند خیلی محوی زد.
«بدتر از چیزی بود که فکر میکردم.»
آروم خندیدی.
«و حالا؟»
این بار، برای اولین بار اون روز، لبخندش واقعی شد.
«حالا باید وانمود کنم خیلی متعجبم که خانوادههامون این تصمیم رو گرفتن...»
تو خندیدی.
«در حالی که ته دلم فقط میخوام از خوشحالی داد بزنم.»
تئودور خیلی آروم، وقتی مطمئن شد کسی حواسش نیست، نوک انگشتش رو برای یک لحظه به دستت زد.
«فقط یه کم دیگه صبر کن...»
نگاهش گرمتر از همیشه بود.
«وقتی مهمونی تموم شد، بالاخره میتونم تورو خانم نات معرفی کنم .»
ریگولوس بلک
وقتی پدرت گفت:
«برات خواستگار اصیل زاده پیدا کردیم.»
دیگه ادامهی حرفهاش رو نشنیدی.
خشکت زد...
اون شب ریگولوس رو کنار دریاچه پیدا کردی.
مثل همیشه آروم نشسته بود و به آب خیره شده بود.
کنارش نشستی.
چند دقیقه هیچکدومتون حرفی نزدین.
بعد آروم گفتی:
«خانوادهم برام خواستگار پیدا کردن.»
ریگولوس سرش رو برگردوند.
«کی؟»
«یه خانوادهی اصیل.»
نگاهش دوباره روی آب ثابت موند.
چند لحظه بعد، خیلی آروم پرسید:
«...اسمشونو گفتن؟»
«نه.»
یه نفس عمیق کشید.
«پس هنوز امید هست.»
لبخند تلخی زدی.
«فکر نکنم.»
ریگولوس چیزی نگفت.
فقط آروم دستت رو گرفت.
انگار میخواست از همون چند ثانیه هم استفاده کنه.
...
روز خواستگاری رسید.
تمام راه با خودت فکر میکردی قراره با یه غریبه روبهرو بشی.
وقتی وارد سالن شدی...
اول چشمات به والبرگا بلک افتاد.
نفست بند اومد.
بعد...
ریگولوس.
اون هم همون لحظه تو رو دید.
چشمهاش برای اولین بار از تعجب باز شد.
زیر لب، بیاختیار گفت:
«...تو؟»
تو هم فقط خندیدی.
خندهای که از ناباوری بود.
پدرت با لبخند گفت:
«ظاهراً همدیگه رو میشناسین.»
ریگولوس خیلی سریع خودش رو جمعوجور کرد.
مثل همیشه مؤدب و آروم جواب داد:
«بله... هاگوارتز.»
...
چند دقیقه بعد، وقتی بزرگترها سرگرم صحبت بودن، کنار بالکن برای چند لحظه تنها شدین.
تو با لبخند گفتی:
«تمام هفته فکر میکردم قراره از دستت بدم.»
ریگولوس آروم خندید.
از اون خندههای خیلی کمرنگی که فقط تو دیده بودی.
«من حتی خودمو مجبور کرده بودم بهش فکر نکنم...»
بهش نگاه کردی.
«واقعاً؟»
سرش رو تکون داد.
«فکر میکردم اگه از الان قبولش کنم، روزی که از هم جدا شدیم کمتر درد میکشه.»
دستش رو آروم گرفتی.
«دیگه لازم نیست.»
این بار خودش دستت رو محکمتر گرفت.
برای چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد خیلی آروم، با لبخندی که این بار واقعی بود، گفت:
«فکر کنم... برای اولین بار، خانوادههامون بدون اینکه بدونن، چیزی رو انتخاب کردن که خودمون مدتها پیش انتخاب کرده بودیم.»
تو لبخند زدی.
«شاید یه بار هم شانس طرف ما بوده.»
ریگولوس خیلی آروم سرت رو بوسید.
ببخشید دیر شد واقعن حال نداشتم🤓
- ۴۹۴
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط