𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶

𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بود

کافه‌ی کوچکی نزدیک دانشگاه، پاتوق دانشجوها بود.

ا/ت گوشه‌ای از کافه نشسته بود و لپ‌تاپش را باز کرده بود.

تهیونگ روبه‌رویش نشست و دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.

«یکی برای تو.»

ا/ت به لیوان نگاه کرد.

«این چیه؟»

«لاته.»

«من قهوه نمی‌خورم.»

تهیونگ مکث کرد.

«پس چرا سه روز پیش قهوه دستت بود؟»

«اون مال تو بود.»

تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.

«درسته.»

ا/ت ابرو بالا انداخت.

«تو خیلی فراموشکاری.»

«من اسم‌ها رو یادم می‌مونه. نوشیدنی‌ها نه.»

ا/ت چیزی نگفت و لپ‌تاپش را به سمت خودش کشید.

«باید آهنگ رو شروع کنیم.»

تهیونگ جدی شد.

«باشه.»

چند دقیقه هر دو مشغول نوشتن ایده‌ها شدند.

تهیونگ گفت:

«سبک مورد علاقه‌ات چیه؟»

«پاپ.»

«دیگه؟»

«بالاد.»

«دیگه؟»

«موسیقی آروم.»

تهیونگ لبخند زد.

«همه‌شون غمگینن.»

ا/ت دست از تایپ کردن کشید.

«نه.»

«هستن.»

«نه.»

«باشه، پس آهنگ شاد بسازیم.»

ا/ت با تردید نگاهش کرد.

«چه سبکی؟»

تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.

«مثلاً... آهنگی درباره‌ی بستنی.»

ا/ت خیره نگاهش کرد.

«بستنی؟»

«آره.»

«ما برای پروژه‌ی دانشگاه باید آهنگ بسازیم.»

«بستنی هم بخشی از زندگیه.»

ا/ت نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

خنده‌ی کوتاهی از دهانش خارج شد.

تهیونگ فوراً ساکت شد.

ا/ت هم متوجه شد.

دستش را جلوی دهانش گذاشت.

«چیه؟»

تهیونگ با لبخند گفت:

«هیچی.»

«پس چرا اینطوری نگاه می‌کنی؟»

«هیچی.»

«تهیونگ.»

«گفتم هیچی.»

ا/ت دوباره به لپ‌تاپ نگاه کرد.

«ادامه بده.»

تهیونگ زیر لب گفت:

«بالاخره خندیدی.»

ا/ت شنید.

اما چیزی نگفت.

---

چند ساعت بعد، نسخه‌ی اولیه‌ی آهنگ آماده شد.

تهیونگ هدفون را روی گوشش گذاشت.

«خب...»

موسیقی شروع شد.

پیانو آرام.

بعد گیتار.

و در نهایت صدای ضبط‌شده‌ی ا/ت.

تهیونگ همان لحظه سرش را بلند کرد.

«این صدای توئه؟»

ا/ت کمی مضطرب شد.

«آره.»

«خودت خوندی؟»

«آره.»

تهیونگ دوباره گوش داد.

این بار هیچ شوخی‌ای نکرد.

وقتی آهنگ تمام شد، هدفون را برداشت.

«چرا تا حالا به کسی نشونش ندادی؟»

ا/ت شانه بالا انداخت.

«خوب نیست.»

تهیونگ آهسته گفت:

«هست.»

ا/ت نگاهش کرد.

«چی؟»

«خوبه.»

سکوت.

تهیونگ ادامه داد:

«خیلی خوبه.»

ا/ت نگاهش را پایین انداخت.

«فقط چون دوستمی اینو می‌گی.»

تهیونگ لبخند زد.

«ما سه روزه همدیگه رو می‌شناسیم.»

ا/ت برای اولین بار لبخند زد.

«پس هنوز دوست نیستیم.»

«پس باید بیشتر تلاش کنم.»

---

آن شب، وقتی ا/ت به خانه برگشت، لپ‌تاپش را روی میز گذاشت.

هدفونش را روی گوشش گذاشت و همان آهنگ را دوباره پخش کرد.

اما این بار چیزی متفاوت بود.

برای اولین بار، هنگام شنیدن صدای خودش، به جای اینکه دنبال ایراد بگردد...

لبخند زد.

گوشی‌اش لرزید.

پیام از تهیونگ بود:

تهیونگ:
«راستی، برای فردا ایده دارم.»

ا/ت جواب داد:

ا/ت:
«چی؟»

چند ثانیه بعد:

تهیونگ:
«بستنی.»

ا/ت گوشی را کنار گذاشت.

«احمق.»

اما لبخندش تا مدت‌ها روی صورتش ماند.
دیدگاه ها (۰)

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟺 | یک قدم نزدیک‌ترروز بعد، ساعت چهار عصر.ا/ت جلو...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

پارت آخر

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط