𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶

𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نت

دو سال گذشت.

دو سال از روزی که ا/ت برای اولین بار جلوی جمع آواز خوانده بود.

دو سال از روزی که تهیونگ وارد زندگی‌اش شده بود.

و حالا...

آخرین روز دانشگاه بود.

ا/ت روی همان پله‌هایی نشسته بود که دو سال قبل، بعد از اولین اجرای‌شان، سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشته بود.

هدفون دور گردنش بود.

اما این بار موسیقی پخش نمی‌کرد.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

لازم نبود برگردد.

«بازم زود اومدی.»

تهیونگ کنار او نشست.

«و تو هنوز دیر می‌کنی.»

ا/ت لبخند زد.

«ده دقیقه دیر کردم.»

«برای تو یعنی بیست دقیقه.»

«اغراق نکن.»

چند لحظه هر دو ساکت ماندند.

محوطه‌ی دانشگاه پر از دانشجوهایی بود که برای آخرین بار از کنار ساختمان‌ها عبور می‌کردند.

تهیونگ پرسید:

«بعد از امروز چی؟»

ا/ت به روبه‌رو نگاه کرد.

«نمی‌دونم.»

«می‌ترسی؟»

ا/ت کمی فکر کرد.

«یکم.»

«ولی؟»

لبخند زد.

«این بار از ترس فرار نمی‌کنم.»

تهیونگ هم لبخند زد.

دو سال پیش، ا/ت حتی نمی‌توانست درباره‌ی آینده فکر کند.

اما حالا برای خودش برنامه داشت.

می‌خواست موسیقی را ادامه دهد.

می‌خواست آهنگ‌های خودش را منتشر کند.

و برای اولین بار...

می‌خواست زندگی کند.

نه برای جبران گذشته.

نه برای خوشحال کردن دیگران.

فقط برای خودش.

---

آن عصر، ا/ت به خانه‌ی قدیمی‌شان رفت.

اتاق پدرش هنوز تقریباً همان‌طور بود.

چند دقیقه جلوی در ایستاد.

بعد وارد شد.

روی میز، قاب عکسی قرار داشت.

عکس پدرش.

ا/ت قاب را برداشت.

سال‌ها بود که هر بار به آن عکس نگاه می‌کرد، یک سؤال در ذهنش تکرار می‌شد.

اگر آن روز من...

اما این بار جمله را تمام نکرد.

اشک‌هایش آرام روی صورتش جاری شدند.

«بابا...»

صدایش لرزید.

«خیلی وقت بود می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.»

لبخند تلخی زد.

«من خیلی وقته خودمو بابت اون روز تنبیه می‌کنم.»

چشم‌هایش را بست.

«ولی دیگه نمی‌خوام.»

اشک‌هایش را پاک کرد.

«دلم برات تنگ می‌شه.»

مکث کرد.

«خیلی.»

بعد قاب را دوباره سر جایش گذاشت.

«ولی می‌خوام زندگی کنم.»

---

شب شده بود.

ا/ت از خانه بیرون آمد.

تهیونگ آن طرف خیابان منتظرش بود.

«چقدر منتظر بودی؟»

«به اندازه‌ی یه عمر.»

ا/ت خندید.

«باز شروع کردی.»

تهیونگ جلو آمد.

«حالت خوبه؟»

ا/ت سر تکان داد.

«آره.»

«مطمئنی؟»

این بار ا/ت خودش را عقب نکشید.

دستش را جلو برد.

دست تهیونگ را گرفت.

«آره.»

تهیونگ چند لحظه به دست‌هایشان نگاه کرد.

بعد لبخند زد.

«بالاخره.»

ا/ت خندید.

«چی بالاخره؟»

«هیچی.»

«تهیونگ.»

«خب... دو سال طول کشید.»

ا/ت خندید.

«برای چی؟»

تهیونگ مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

«برای اینکه بفهمی دوستت دارم.»

لبخند ا/ت آرام شد.

قلبش تند می‌زد.

اما این بار از ترس نبود.

«فکر می‌کنی من نمی‌دونستم؟»

تهیونگ با تعجب گفت:

«می‌دونستی؟»

ا/ت شانه بالا انداخت.

«از سال دوم.»

«و هیچی نگفتی؟!»

«تو هم نگفتی.»

«من داشتم شجاعت جمع می‌کردم!»

ا/ت خندید.

«دو سال؟»

تهیونگ با اعتراض گفت:

«خب تو سخت بودی!»

ا/ت سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

«شاید.»

تهیونگ آرام دستش را گرفت.

و هر دو راه افتادند.

---

چند ماه بعد...

یک کافه‌ی کوچک در سئول.

صدای موسیقی از بلندگوها پخش می‌شد.

روی یکی از میزها، پوستر کوچکی قرار داشت:

KIM A/T — FIRST ORIGINAL SINGLE

ا/ت پشت صحنه ایستاده بود.

تهیونگ کنارش بود.

«آماده‌ای؟»

ا/ت نفس عمیقی کشید.

«آره.»

«استرس نداری؟»

«دارم.»

«می‌ترسی؟»

ا/ت لبخند زد.

«یکم.»

تهیونگ دستش را گرفت.

«پس بریم.»

ا/ت به او نگاه کرد.

بعد به صحنه.

و قدم برداشت.

نورها روشن شدند.

میکروفون را گرفت.

و برای اولین بار، آهنگی را خواند که خودش نوشته بود.

آهنگی درباره‌ی پدرش.

درباره‌ی گناه.

درباره‌ی بخشیدن خود.

و درباره‌ی پسری که به او یاد داده بود گاهی برای شنیدن موسیقی جدید...

باید آهنگ قدیمی زندگی را تمام کرد.

وقتی آخرین نت نواخته شد، ا/ت لبخند زد.

تهیونگ از میان جمعیت برایش دست زد.

و ا/ت همان لحظه فهمید:

پدرش را فراموش نکرده بود.

گذشته‌اش را پاک نکرده بود.

فقط دیگر اجازه نمی‌داد گذشته، آینده‌اش را بنویسد.

او بالاخره خودش آهنگ زندگی‌اش را می‌نوشت.

و این بار...

قرار نبود آخرین نت، پایان باشد.

قرار بود شروع باشد.

پایان. 🎶❤️
دیدگاه ها (۰)

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط