╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁵
آسانسور به طبقهام رسید و پیاده شدم
کلیدمو از توی کیفم در آوردم و در خونه رو باز کردم
وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم
توی سکوت سنگین اون خونه انگاری صدای قفل در تکنوازی میکرد
کتم رو درآوردم و روی مبل انداختم
توی اتاقم رفتم و لباسمو با یه لباس راحت عوض کردم..
سر میز کارم نشستم و چراغ مطالعه رو روشن کردم
و عینکم رو هم به چشمام زدم.
و شروع کردم با دقت خوندن پرونده
انگار حتی نباید یک کلمه هم از دستم در بره..
همه چیز واقعا مسخره بود...
دوست دارم بدونم اون مارکوس وین چجوری فکر کرده میتونه این پرونده رو ببره
یا شاید هم فکر نمیکرده کسی مثل من در مقابلش ظاهر بشم
دیگه داشت خوابم میگرفت و چشمام حسابی خسته شده بودن
که صدای نوتیف گوشیم به صدا در اومد..
یه شماره ناشناس..
"فردا ساعت ۸ راننده میفرستم دنبالت ویلای حومهی شهر"
-ایشش فکر کرده کیه که اینجوری با من حرف میزنهه؟
بدون اینکه جوابشو بدم صفحه گوشی رو خاموش کردم
پرونده رو بستم
عینکمو در آوردم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم
ساعت تقریبا ساعت ۲ نصف شب رو نشون میداد
چجوری اینقدر زود زمان گذشت؟
به سمت دستشویی رفتم و مسواکمو زدم
و بعد روی تخت ولو شدم..
برای آخرین بار نگاهی به گوشیم انداختم
و همونطور که انتظار میرفت ماریا(منشیش) هزار بار زنگ زده بود...
حوصله جواب دادن به سوالاش رو نداشتم پس بیتوجه به تماساش گوشیو خاموش کردم و چشمامو بستم
اما هر چقدر که تکون میخوردم خوابم نمیبرد..
طبیعیه که بعد از اتفاقات امروز سکته کنم نخوابیدن که جیزی نیست.
باید پرونده رو قبول میکردم
اما برام اونقدرا هم تصمیم اجباریای نبود..
حداقل بعد از لینکه فهمیدم مارکوس وین عوضی شاهد پروندست به راحتی میتونم نابودش کنم
فقط باید اسناد مربوط به جعل شواهد توی دورهی دادستانیش رو ارائه بدم اونوقت هیچکس حرفشو باور نمیکنه
به خوبی یادمه که فقط برای گرفتن جایزه دادستات برتر شواهد قتل رو دستکاری کرد و یه آدم بیگناه رو اعدام کرد..
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه⁵
آسانسور به طبقهام رسید و پیاده شدم
کلیدمو از توی کیفم در آوردم و در خونه رو باز کردم
وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم
توی سکوت سنگین اون خونه انگاری صدای قفل در تکنوازی میکرد
کتم رو درآوردم و روی مبل انداختم
توی اتاقم رفتم و لباسمو با یه لباس راحت عوض کردم..
سر میز کارم نشستم و چراغ مطالعه رو روشن کردم
و عینکم رو هم به چشمام زدم.
و شروع کردم با دقت خوندن پرونده
انگار حتی نباید یک کلمه هم از دستم در بره..
همه چیز واقعا مسخره بود...
دوست دارم بدونم اون مارکوس وین چجوری فکر کرده میتونه این پرونده رو ببره
یا شاید هم فکر نمیکرده کسی مثل من در مقابلش ظاهر بشم
دیگه داشت خوابم میگرفت و چشمام حسابی خسته شده بودن
که صدای نوتیف گوشیم به صدا در اومد..
یه شماره ناشناس..
"فردا ساعت ۸ راننده میفرستم دنبالت ویلای حومهی شهر"
-ایشش فکر کرده کیه که اینجوری با من حرف میزنهه؟
بدون اینکه جوابشو بدم صفحه گوشی رو خاموش کردم
پرونده رو بستم
عینکمو در آوردم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم
ساعت تقریبا ساعت ۲ نصف شب رو نشون میداد
چجوری اینقدر زود زمان گذشت؟
به سمت دستشویی رفتم و مسواکمو زدم
و بعد روی تخت ولو شدم..
برای آخرین بار نگاهی به گوشیم انداختم
و همونطور که انتظار میرفت ماریا(منشیش) هزار بار زنگ زده بود...
حوصله جواب دادن به سوالاش رو نداشتم پس بیتوجه به تماساش گوشیو خاموش کردم و چشمامو بستم
اما هر چقدر که تکون میخوردم خوابم نمیبرد..
طبیعیه که بعد از اتفاقات امروز سکته کنم نخوابیدن که جیزی نیست.
باید پرونده رو قبول میکردم
اما برام اونقدرا هم تصمیم اجباریای نبود..
حداقل بعد از لینکه فهمیدم مارکوس وین عوضی شاهد پروندست به راحتی میتونم نابودش کنم
فقط باید اسناد مربوط به جعل شواهد توی دورهی دادستانیش رو ارائه بدم اونوقت هیچکس حرفشو باور نمیکنه
به خوبی یادمه که فقط برای گرفتن جایزه دادستات برتر شواهد قتل رو دستکاری کرد و یه آدم بیگناه رو اعدام کرد..
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۲.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط