╭──────────────╮
╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه³
اُدِت...
این کلمه مدام تو ذهنم تکرار میشد... حتی نمیدونستم یعنی چی، ولی واسه یه لحظه هم که شده، حس کردم انگار میتونم بخشی از این تاریکی باشم.
بدون اینکه صورتمو برگردونم، گفتم:
- اگه قبول کنم، چی گیرِ من میاد؟
+ هر چیزی که بخوای.
- اول دستامو باز کن، شاید بهش فکر کردم.
نیشخندی زد و با سر به یکی از افرادش اشاره کرد. همون کسی بود که منو آورده بود اینجا... چشماش خیلی آشنا میزد. اومد جلو و دستامو باز کرد. وقتی دستام آزاد شد، دورِ مچِ زخمیم رو ماساژ دادم. اومد که طنابِ پاهامو باز کنه، هنوز کامل بلند نشده بود که با پاشنهیِ کفشم محکم کوبیدم تو شکمش!
*آخ...
- اینم برای اینکه اینجوری دستامو محکم بستی و منو دزدیدی!
رئیسش فقط یه نیشخندِ کوتاه زد و گفت:
+ دنیل...
پس اسمش دنیل بود. دنیل سرشو گرفت و چند قدم عقب رفت. نگامو چرخوندم سمتِ رئسش:
- ولی هنوز یه چیزی رو نمیفهمم.
+ هوم؟
- چرا یه مافیا باید به وکیل نیاز داشته باشه؟
+ یه مجموعه هتل زیرِ دستِ منه. حالا چندتا عوضی میخوان ادعا کنن همهش از راهِ فساد به دست اومده.
- خب... فساد نیست؟ (نیشخند)
+ هست... اما اونا سندی برای اثباتش ندارن و اسنادِ جعلی ساختن. یه شاهد هم دارن...
- اون شاهد کیه؟
+ وکیلِ سابقم.
خندهیِ عصبیای کردم:
- واقعاً انتخابهات حرف ندارن...
گابریل به دنیل اشاره کرد و اون یه پرونده رو گرفت سمتم. پرونده رو برداشتم و از جام بلند شدم:
- پرونده رو میخونم و بهش فکر میکنم.
خواستم از در برم بیرون که دنیل بازوشو گذاشت جلویِ راهم. نفسمو با عصبانیت دادم بیرون و گفتم:
- این دفعه کفشمو میزنم تو صورتت، امتحانش کن!
گابریل از پشتِ میز گفت:
+ اصلاً میدونی کجایی که میخوای برگردی؟
- جنابِ...
+ گابریل وُلف.
- هرچی... هر جایی بهتر از اینجاست.
+ دنیل... خانم رو برسون.
یه نگاهِ تحقیرآمیز به دنیل انداختم:
- آفرین پسرِ خوب، منو برسون.
دنیل کلافه نفسشو بیرون داد:
*چشم قربان.
دستشو کشید کنار و سرشو خم کرد تا راه باز بشه. چند قدم برداشتم، اما یهو وسطِ راه متوقف شدم. برگشتم عقب، خیره شدم به اون مرتیکهی وُلف و پرسیدم:
- راستی... اُدِت... یعنی چی؟
گابریل مکثی کرد، نگاهش عمیق شد و آروم گفت:
+ تو زبانِ فرانسوی... یعنی قو.
سرمو به نشونهیِ فهمیدن تکون دادم و به راهم ادامه دادم. دنیل هم پشتِ سرم میومد. اونجا عمارت نبود، رسماً یه قصرِ بزرگ بود! انقدر بزرگ که اگه ول میشدی توش، گم میشدی. همهجا سیاه بود... حتی یه پرده هم نکشیده بودن. زیرِ لب زمزمه کردم:
- مگه خونآشامه؟
تا از خونه بیرون بیایم، فکر کنم نیم ساعتی پیادهروی کردیم. وقتی رسیدیم حیاط، دنیل درِ ماشین رو برام باز کرد. سوار شدم و اون هم پشتِ رول نشست و ماشین رو روشن کرد. از پنجرهیِ ماشین یه نگاهِ آخر به عمارت انداختم... چشمم افتاد به گابریل که از پنجره داشت بهم نگاه میکرد و همزمان پکی به سیگارش میزد.
گابریل دیگه از کجا اومد؟ هنوز هم حسِ سنگینیِ نگاهش رو رویِ تنم حس میکردم...
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫
╰──────────────╯
قــو در لــبــهی مــاشــه³
اُدِت...
این کلمه مدام تو ذهنم تکرار میشد... حتی نمیدونستم یعنی چی، ولی واسه یه لحظه هم که شده، حس کردم انگار میتونم بخشی از این تاریکی باشم.
بدون اینکه صورتمو برگردونم، گفتم:
- اگه قبول کنم، چی گیرِ من میاد؟
+ هر چیزی که بخوای.
- اول دستامو باز کن، شاید بهش فکر کردم.
نیشخندی زد و با سر به یکی از افرادش اشاره کرد. همون کسی بود که منو آورده بود اینجا... چشماش خیلی آشنا میزد. اومد جلو و دستامو باز کرد. وقتی دستام آزاد شد، دورِ مچِ زخمیم رو ماساژ دادم. اومد که طنابِ پاهامو باز کنه، هنوز کامل بلند نشده بود که با پاشنهیِ کفشم محکم کوبیدم تو شکمش!
*آخ...
- اینم برای اینکه اینجوری دستامو محکم بستی و منو دزدیدی!
رئیسش فقط یه نیشخندِ کوتاه زد و گفت:
+ دنیل...
پس اسمش دنیل بود. دنیل سرشو گرفت و چند قدم عقب رفت. نگامو چرخوندم سمتِ رئسش:
- ولی هنوز یه چیزی رو نمیفهمم.
+ هوم؟
- چرا یه مافیا باید به وکیل نیاز داشته باشه؟
+ یه مجموعه هتل زیرِ دستِ منه. حالا چندتا عوضی میخوان ادعا کنن همهش از راهِ فساد به دست اومده.
- خب... فساد نیست؟ (نیشخند)
+ هست... اما اونا سندی برای اثباتش ندارن و اسنادِ جعلی ساختن. یه شاهد هم دارن...
- اون شاهد کیه؟
+ وکیلِ سابقم.
خندهیِ عصبیای کردم:
- واقعاً انتخابهات حرف ندارن...
گابریل به دنیل اشاره کرد و اون یه پرونده رو گرفت سمتم. پرونده رو برداشتم و از جام بلند شدم:
- پرونده رو میخونم و بهش فکر میکنم.
خواستم از در برم بیرون که دنیل بازوشو گذاشت جلویِ راهم. نفسمو با عصبانیت دادم بیرون و گفتم:
- این دفعه کفشمو میزنم تو صورتت، امتحانش کن!
گابریل از پشتِ میز گفت:
+ اصلاً میدونی کجایی که میخوای برگردی؟
- جنابِ...
+ گابریل وُلف.
- هرچی... هر جایی بهتر از اینجاست.
+ دنیل... خانم رو برسون.
یه نگاهِ تحقیرآمیز به دنیل انداختم:
- آفرین پسرِ خوب، منو برسون.
دنیل کلافه نفسشو بیرون داد:
*چشم قربان.
دستشو کشید کنار و سرشو خم کرد تا راه باز بشه. چند قدم برداشتم، اما یهو وسطِ راه متوقف شدم. برگشتم عقب، خیره شدم به اون مرتیکهی وُلف و پرسیدم:
- راستی... اُدِت... یعنی چی؟
گابریل مکثی کرد، نگاهش عمیق شد و آروم گفت:
+ تو زبانِ فرانسوی... یعنی قو.
سرمو به نشونهیِ فهمیدن تکون دادم و به راهم ادامه دادم. دنیل هم پشتِ سرم میومد. اونجا عمارت نبود، رسماً یه قصرِ بزرگ بود! انقدر بزرگ که اگه ول میشدی توش، گم میشدی. همهجا سیاه بود... حتی یه پرده هم نکشیده بودن. زیرِ لب زمزمه کردم:
- مگه خونآشامه؟
تا از خونه بیرون بیایم، فکر کنم نیم ساعتی پیادهروی کردیم. وقتی رسیدیم حیاط، دنیل درِ ماشین رو برام باز کرد. سوار شدم و اون هم پشتِ رول نشست و ماشین رو روشن کرد. از پنجرهیِ ماشین یه نگاهِ آخر به عمارت انداختم... چشمم افتاد به گابریل که از پنجره داشت بهم نگاه میکرد و همزمان پکی به سیگارش میزد.
گابریل دیگه از کجا اومد؟ هنوز هم حسِ سنگینیِ نگاهش رو رویِ تنم حس میکردم...
#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبهی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
- ۵۹۱
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط