بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۷"
ویو شب
شب، سکوت عجیبی تمام عمارت رو فرا گرفته بود...
من کنار پنجره وایستاده بودم و به چراغهای حیاط خیره شده بودم..
جونگکوک هم روی مبل روبهرو نشسته بود؛ یک دستش روی دستهی مبل و دست دیگرش فنجان قهوهای که هنوز بخار ازش بلند میشد...
هیچکس چیزی نمیگفتیم ..
سکوت بینمون سنگینتر از همیشه بود.
با بیحوصلگی از کنار پنجره فاصله گرفتم ...
& واقعاً قراره هر شب اینقدر ساکت باشی؟
جونگکوک بدون اینکه نگام کنه ...جرعهای از قهوهاش نوشید.
- سکوت از حرفهای بیهوده بهتره..
چشمهام رو چرخوندم...
& پس معلومه چرا این عمارت همیشه مثل قبرستونه..
سرش رو بلند کرد و مستقیم نگام کرد..
- اگه از سکوت خوشت نمیاد، لازم نیست حرف بزنی..
خواستم جوابش رو بدم که ناگهان...
تق!
تمام چراغهای عمارت خاموش شد....
اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...
& چی شد؟!
بیاختیار یک قدم به عقب برداشتم...
همون لحظه جونگکوک هم از روی مبل بلند شد...
در تاریکی، هیچکدوم مسیر رو درست نمیدیدید...
⭐️ادامه دارد.....
"پارت ۲۷"
ویو شب
شب، سکوت عجیبی تمام عمارت رو فرا گرفته بود...
من کنار پنجره وایستاده بودم و به چراغهای حیاط خیره شده بودم..
جونگکوک هم روی مبل روبهرو نشسته بود؛ یک دستش روی دستهی مبل و دست دیگرش فنجان قهوهای که هنوز بخار ازش بلند میشد...
هیچکس چیزی نمیگفتیم ..
سکوت بینمون سنگینتر از همیشه بود.
با بیحوصلگی از کنار پنجره فاصله گرفتم ...
& واقعاً قراره هر شب اینقدر ساکت باشی؟
جونگکوک بدون اینکه نگام کنه ...جرعهای از قهوهاش نوشید.
- سکوت از حرفهای بیهوده بهتره..
چشمهام رو چرخوندم...
& پس معلومه چرا این عمارت همیشه مثل قبرستونه..
سرش رو بلند کرد و مستقیم نگام کرد..
- اگه از سکوت خوشت نمیاد، لازم نیست حرف بزنی..
خواستم جوابش رو بدم که ناگهان...
تق!
تمام چراغهای عمارت خاموش شد....
اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...
& چی شد؟!
بیاختیار یک قدم به عقب برداشتم...
همون لحظه جونگکوک هم از روی مبل بلند شد...
در تاریکی، هیچکدوم مسیر رو درست نمیدیدید...
⭐️ادامه دارد.....
- ۲۴۲
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط