بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۱۶"

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود...


سکوت تمام عمارت رو گرفته بود ..


با خستگی به تخت بزرگ وسط اتاق نگاه کردم، بعد نگاهم روی جونگ‌کوک ثابت موند....



اون مشغول بررسی چند پرونده روی میزش بود؛ انگار خستگی براش معنی نداشت ..


با کلافگی گفتم:
& تا کی می‌خوای کار کنی؟


بدون اینکه سرش رو بلند کنه، جواب داد:
- هر وقت کارم تموم بشه..


چشمامو چرخوندم.
& پس معلومه امشب خوابت نمی‌بره..


چند لحظه بعد پرونده رو بست و از پشت میز بلند شد.


چراغ مطالعه رو خاموش کرد.


- بخواب

اخم کردم.
& روی اون تخت؟


نگاهش کوتاهی بهم انداخت..


- مگه تخت برای چیه؟


با حرص بالشی از روی تخت برداشتم...


& خیلی خب، من روی مبل می‌خوابم..


هنوز دو قدم برنداشته بودم که صداش بلند شد..


- لازم نیست.

برگشتم سمتش.

& ..چی؟


با همون لحن جدی و خشن گفت:
- تخت به اندازه‌ی دو نفر جا داره...  هر کس سمت خودش می‌خوابه..

چند ثانیه مردد موندم.


آخر با بی‌میلی بالش رو دوباره روی تخت گذاشتم..


رفتم روی لبه‌ی تخت نشستم و تا جای ممکن به کناره‌ی تخت چسبیدم ...


جونگ‌کوک هم از سمت دیگه دراز کشید


بینمون فاصله‌ی زیادی بود.


چراغ اتاق خاموش شد..
فقط نور کم‌رنگ ماه از لای پرده‌ها داخل اتاق می‌اومد ..


با صورتی که به سمت پنجره بود، زیر لب غر زدم:
& امیدوارم فردا از این بدتر نباشه...



چند ثانیه سکوت برقرار شد ...


بعد صدای خشن جونگ‌کوک از تاریکی شنیده شد:
- با این اخلاقی که داری، بعید می‌دونم .

چشمامو بستم و با حرص گفتم:
& شب بخیر... البته اگه بلد باشی جوابش رو بدی..


چند لحظه سکوت شد..


بعد فقط یک جمله‌ی کوتاه از سمت اون اومد:
- بخواب، ا.ت ..


برای اولین بار، اتاقی که تا چند ساعت پیش برای هر دومون غریبه بود، در سکوت شب فرو رفت...



🌠 ادامه دارد ....
دیدگاه ها (۲)

بوسه مرگ "پارت ۱۵"ویو ا.ت چند دقیقه از رفتن جونگ‌کوک گذشته ب...

بوسه مرگ "پارت ۱۴"ویو کوکنگاهم روی صورت تک‌تک افرادم چرخید.ه...

پلیس من...p8

پارت ۱۸۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط