بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۶"
همین که نگاهش با نگاه من گره خورد، سریع صورتم رو برگردوندم...
& ای وای...
خواستم آروم از جلوی سالن رد بشم که درِ جلسه باز شد..
مینجائه بیرون اومد.
«خانم ا.ت.»
ایستادم..
& بله؟
با احترام گفت:
«قربان گفتن اگه کاری با شما ندارن، میتونید به اتاقتون برگردید.»
اخم کردم.
& خودش نمیتونست اینو بگه؟
مینجائه فقط لبخند کوتاهی زد.
«قربان وسط جلسه هستن.»
زیر لب غر زدم:
& همیشه هم وسط یه کاریه...
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، راه افتادم.
وقتی وارد اتاق شدم، خودم رو روی مبل انداختم ...
حوصلهام سر رفته بود..
گوشیم هم هنوز دستم نبود..
تلویزیون هم روشن نکردم..
فقط به سقف خیره شدم..
& یعنی این آدم هیچ تفریحی نداره؟ فقط کار... کار... کار...
نفهمیدم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در اومد.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک وارد اتاق شد...
کراواتش رو شل کرد و پروندهای که دستش بود رو روی میز گذاشت..
نگاهی کوتاه به من انداخت.
- هنوز بیداری؟
چشمامو چرخوندم..
& نه، خوابم. اینم روحمه.
برای اولین بار، مینجائه که پشت سرش ایستاده بود، لبخندش گرفت اما سریع سرش رو پایین انداخت ..
جونگکوک بیتفاوت از کنارش رد شد.
- شوخی کردن رو بلدی..
دستبهسینه نشستم.
& حداقل یکی از ما بلده.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک پرونده رو بست و رو به مینجائه گفت:
- فردا هیچ جلسهای برام نذار.
مینجائه با تعجب پرسید:
«قربان؟»
- گفتم هیچ جلسهای..
«چشم.»
مینجائه از اتاق خارج شد و در رو بست...
با تعجب به جونگکوک نگاه کردم.
& تو که بدون کار زنده نمیمونی.
کتش رو درآورد و روی صندلی انداخت.
- یه روز استراحت میکنم..
اخم کردم.
& از کی تا حالا؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- از فردا...
نمیدونستم چرا...
اما حس میکردم این تصمیمش، بیدلیل نبود..
⭐️ادامه دارد....
"پارت ۲۶"
همین که نگاهش با نگاه من گره خورد، سریع صورتم رو برگردوندم...
& ای وای...
خواستم آروم از جلوی سالن رد بشم که درِ جلسه باز شد..
مینجائه بیرون اومد.
«خانم ا.ت.»
ایستادم..
& بله؟
با احترام گفت:
«قربان گفتن اگه کاری با شما ندارن، میتونید به اتاقتون برگردید.»
اخم کردم.
& خودش نمیتونست اینو بگه؟
مینجائه فقط لبخند کوتاهی زد.
«قربان وسط جلسه هستن.»
زیر لب غر زدم:
& همیشه هم وسط یه کاریه...
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، راه افتادم.
وقتی وارد اتاق شدم، خودم رو روی مبل انداختم ...
حوصلهام سر رفته بود..
گوشیم هم هنوز دستم نبود..
تلویزیون هم روشن نکردم..
فقط به سقف خیره شدم..
& یعنی این آدم هیچ تفریحی نداره؟ فقط کار... کار... کار...
نفهمیدم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در اومد.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک وارد اتاق شد...
کراواتش رو شل کرد و پروندهای که دستش بود رو روی میز گذاشت..
نگاهی کوتاه به من انداخت.
- هنوز بیداری؟
چشمامو چرخوندم..
& نه، خوابم. اینم روحمه.
برای اولین بار، مینجائه که پشت سرش ایستاده بود، لبخندش گرفت اما سریع سرش رو پایین انداخت ..
جونگکوک بیتفاوت از کنارش رد شد.
- شوخی کردن رو بلدی..
دستبهسینه نشستم.
& حداقل یکی از ما بلده.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک پرونده رو بست و رو به مینجائه گفت:
- فردا هیچ جلسهای برام نذار.
مینجائه با تعجب پرسید:
«قربان؟»
- گفتم هیچ جلسهای..
«چشم.»
مینجائه از اتاق خارج شد و در رو بست...
با تعجب به جونگکوک نگاه کردم.
& تو که بدون کار زنده نمیمونی.
کتش رو درآورد و روی صندلی انداخت.
- یه روز استراحت میکنم..
اخم کردم.
& از کی تا حالا؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- از فردا...
نمیدونستم چرا...
اما حس میکردم این تصمیمش، بیدلیل نبود..
⭐️ادامه دارد....
- ۳۰۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط