اوای فنوت

اوای فنوت
part =۳۳

(جنگل فونتنبلو، فرانسه – ساعات اولیه صبح)

هنوز هوا روشن نشده بود. سایه‌های سیاه درختان مثل غول‌های خواب‌آلود، دو طرف جاده کشیده شده بودن. بوی خاک خیس و برگ‌های پوسیده پیچیده بود توی هوا. ایزابل، تهیونگ و لوسین سوار بر اسب‌هاشون، با حداکثر سرعت از جاده خاکی می‌دویدند.

تهیونگ روی اسبش خم شده بود، دستش به زخم‌های شکمش فشار می‌آورد. صورتش سفید بود، لبهایش ترک خورده بود، ولی دندان‌اش رو به هم فشار می‌داد و صدا از خودش در نمی‌آورد.

ایزابل نگران نگاهش می‌کرد و هر چند لحظه یکبار می‌پرسید: "تهیونگ... حالته چطوره؟"

تهیونگ بدون نگاه کردن، با صدای بریده گفت: "من... من خوبم. فقط برون."

لوسین که جلوتر می‌دوید، ناگهان اسبش رو کشت و ایستاد. دستش رو بلند کرد تا بقیه هم بایستند.

"چی شد؟" ایزابل پرسید.

لوسین گوش داد. صدای سم اسب... نه یک اسب، بلکه ده‌ها اسب... از پشت سر.

"سربازها دارن می‌یان... باید از جاده اصلی خارج بشیم."

هر سه از جاده منحرف شدند و وارد جنگل شدند. درختان بلند و انبوه، راه رو سخت کرده بود. شاخه‌ها به صورت و لباسشون می‌خورد، اسب‌ها نفس‌نفس می‌زدند. پشت سرشون، فریاد سربازها رو می‌شنیدند:

"اونا رفتند توی جنگل! دنبالشون کنید!"

مشعل‌های روشن، دود و نور توی درختان دیده می‌شد. سربازها مثل مورچه همه جا پخش شده بودن. تیر بارون می‌بارید، بعضی به درختا می‌خورد، بعضی نزدیک سرشون عبور می‌کرد.

ایزابل فریاد زد: "چقدر باید بریم؟"

لوسین جواب داد: "تا برسیم به رودخونه! اونجا می‌تونیم رد خونمون رو گم کنیم!"

اما سم اسب تهیونگ ناگهان لیز خورد. اسب به زانو درآمد و تهیونگ از روی اسب پرت شد زمین. غلت خورد توی گل و برگ.

ایزابل جیغ کشید: "تهیونگ!"

از اسب پرید پایین، دوید سمتش. تهیونگ روی زمین افتاده بود، چشماش نیمه‌باز، نفس‌هاش تند و کوتاه.

"ایزابل... برو... من نمی‌تونم..."

ایزابل دستش رو کرد زیر سرش: "نه. نه، این دفعه هم باهات می‌رم، هم مردن."

لوسین برگشت. سریع از اسب پیاده شد و آمد کمک. یه دست تهیونگ رو انداخت شونه خودش، یه دستی هم ایزابل.

"ما نمی‌تونیم هر سه بریم. اونها سواره می‌یان، ما پیاده. تا ده دقیقه می‌رسن به ما."

ایزابل با چشمانی گریان به لوسین نگاه کرد: "پس چی کار کنیم؟"

لوسین نگاهی به درختان بلند کرد و به کهنسال‌ترین بلوط اشاره کرد.

"می‌رم بالا. من تیراندازم. شاید بتونم چندتاشون رو بزنم تا شما برسید به رودخونه."

ایزابل حرف نداشت. فقط سر تکون داد. لوسین مثل ببر از درخت بالا رفت و پشت شاخه‌ها قایم شد. ایزابل و تهیونگ به راهشون ادامه دادند. دست ایزابل دور کمر تهیونگ بود، تقریباً داشت نصف وزن اون رو به دوش می‌کشید. ماهیچه‌هاش از فشار می‌سوخت، ولی نمی‌ایستاد.

صدای تیر از بالای درخت بلند شد. لوسین شروع به شلیک کرده بود.

یک سرباز از اسب افتاد. دومی... سومی...

اما بقیه ادامه می‌دادند.

---

کنار رودخونه

ایزابل و تهیونگ بالاخره رسیدند به لب رودخونه. آب سرد و تند بود، سنگ‌های بزرگ وسط آب، و هوای سرد صبحگاهی بخار روی آب نشانده بود.

تهیونگ زانو زد. ایزابل به اطراف نگاه کرد. جایی برای قایم شدن نبود. هیچی نبود.

صدای سربازها نزدیک بود.

ایزابل دستای لرزون تهیونگ رو گرفت و به چشماش نگاه کرد. صورتش خونی بود، چشمانش خسته بود، ولی هنوز برقی توش بود. همون برقی که از همون اول عاشقش شد.

"تهیونگ... گوش کن به من. من تو رو از اون زندان بیرون کشیدم. نمی‌ذارم دوباره برگردنش. می‌خوام کاری کنم که شاید احمقانه باشه ولی..."

تهیونگ با انگشت گذاشت روی لبش. "هیش... دیگه حرف نزن. اگه قراره بمیریم، باهم می‌میریم."

دستش رو گرفت و به سمت خودش کشید. پیشونیش رو گذاشت رو پیشونی ایزابل. هر دو نفسی کشیدند؛ عمیق، انگار که آخرین نفسشونه.

و از دور، شیهه اسب‌ها رو شنیدند. نزدیک... خیلی نزدیک.

اما همینطور که ایزابل چشماش رو بسته بود، صدای آب و باد رو شنید... و یه صدای دیگه. صدای لوسین، از بالای صخره:

"بپرید توی آب!"

ایزابل چشماش رو باز کرد. لوسین روی صخره ایستاده بود، کمان توی دستش، کیسه‌ای دودزا روشن کرده بود و انداخت پایین صخره. دود غلیظ همه جا رو گرفت.

ایزابل دست تهیونگ رو گرفت و فریاد زد: "بپر!"

پریدند توی آب سرد.

آب سردتر از هرچیزی بود که تا حالا حس کرده بودند. قل می‌خوردند توی تاریکی، دست از هم جدا می‌شد و دوباره به هم می‌رسید. تا اینکه بالاخره جریان آب آنها را برد تا پایین‌تر رودخونه، دور از صداها، دور از سربازها.

---

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

اوای فنوتpart=۳۴ساعت ها بعد – لب رودخانه، زیر نور خورشید صبح...

ادامه پارت ۳۲بریم خونه." ایزابل گفت.تهیونگ دستش رو فشرد. "آر...

اوای فنوتpart =۳۲(کلیسای متروکه حومه ورسای – شب)کلیسا تاریک ...

اوای فنوتpart =۲۹(جاده‌های کوهستانی بین ایتالیا و فرانسه – س...

اوای فنوتpart =۳۰(چهار روز بعد، دروازه‌های قصر ورسای، فرانسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط