اوای فنوت
اوای فنوت
part =۳۰
(چهار روز بعد، دروازههای قصر ورسای، فرانسه)
آفتاب داشت غروب میکرد. آسمون نارنجی و بنفش شده بود، انگار خودش هم میدونست که قراره امشب چه اتفاقی بیفته. ایزابل سوار بر اسبش ایستاده بود جلوی دروازههای قصر ورسای. قصر محل تولدش، جاییکه توش بزرگ شده بود، جایی که حالا براش تبدیل شده بود به لانه مار.
لوسین کنارش بود، نقاب زده بود تا کسی نشناسدش. با صدای آروم گفت: "آمادهای؟"
ایزابل نفس عمیقی کشید. دلش داشت میزد بیرون. نه از ترس، از خشم.
"آمادهام."
دروازه باز شد. دو ردیف سرباز فرانسوی صف کشیده بودن، هرکدوم نیزهای توی دستشون، نگاههاشون سرد و بیاحساس. انگار نه به ملکه خودشون، که به یه دشمن نگاه میکردند.
ایزابل از اسب پیاده شد. لباس ساده سفرش خاکی و خیس بود، موهاش به هم ریخته، صورتش خسته و رنگپریده. ولی توی چشماش آتشی بود که هیچکس ندیده بود.
توی راهروهای قصر قدم زد. همه چی فرق کرده بود. پردهها سیاه شده بودند، شمعدانها کم نور، و بوی عجیبی توی هوا پیچیده بود. بوی مرگ. بوی خیانت. بوی پدری که داشت آروم آروم میپوسید.
تالار بزرگ - حضور در برابر پادشاه
تالاری که روزگاری پر از نور و موسیقی بود، حالا تاریک و سرد شده بود. پادشاه فرانسه، پدر ایزابل، روی تخت نشسته بود. ولی چه فرقی کرده بود! صورتش زرد و کشیده شده بود، چشماش توی کاسه فرو رفته بود، دستاش میلرزید. هنوز هم تاج به سر داشت، ولی دیگه شبیه پادشاه نبود. شبیه یه روح بود.
ایزابل جلو رفت. زانو نزد. تعظیم نکرد. فقط ایستاد و به چشمای پدرش خیره شد.
"پدر."
پادشاه با صدای نحیف و شکسته گفت: "ایزابل... خوش اومدی دخترم."
دخترم؟ این چه کلمهای بود؟ از دهان کسی که سعی کرد خودش رو نابود کنه؟
ایزابل سرد گفت: "تهیونگ کجاست؟"
پادشاه خندید. یه خنده خشک و ترکخورده. "اول سلام کن به پدرت. بعد بپرس."
"سلام بر پدری که پشت سر دخترش خنجر زد؟ سلام بر پادشاهی که به دشمن سفارش کشتن دختر خودش رو داد؟ سلام بر..."
"بسه!" پادشاه فریاد زد. بلند شد، ولی بدنش نلرزید و دوباره نشست. سرفه کرد. خون توی دستمالش ریخت.
"تهیونگ توی زندان جنوبیه. اگه میخوای ببینیش، باید یه کاری برام انجام بدی."
ایزابل قلبش فشرده شد. "چه کاری؟"
پادشاه دستش رو تکون داد. یه سرباز اومد جلو و یه طومار به ایزابل داد. ایزابل باز کرد و خوند.
صورت مثل گچ سفید شد.
"این... این یعنی..."
"یعنی باید از سلطنت کنارهگیری کنی به نفع عموزادهات شارل. بعد تو و اون پادشاه احمقت، میتونید برید توی یه دهکده گمشده و تا آخر عمر گاو بچرانید."
ایزابل طومار رو مچاله کرد توی مشتش. نگاه به پدر کرد. نگاه به سربازها کرد. نگاه به لوسین کرد که پشت ستون قایم شده بود.
"اگه نه چی؟"
پادشاه لبخند زد. لبخند مرگ.
"اگه نه... فردا صبح، سر تهیونگ رو برات میفرستم توی یه سینی طلایی."
---
زندان جنوبی - همون شب
لوسین با کمک چندتا از آدمهاش، ایزابل رو از راهرو مخفی برد به زندان جنوبی. زندانی که تهیونگ توش بود.
راهرو تاریک و مرطوب بود. آب از سقف میچکید، موشها میدویدند، بوی گند و تعفن پیچیده بود. ایزابل قلبش داشت میزد بیرون.
رسیدند به یه سلول سنگی. پشت میلهها، سایهای نشسته بود. ایزابل نفسش بند اومد.
"تهیونگ؟"
سایه بلند شد. نزدیک آمد. زیر نور کم شمع، صورت تهیونگ رو دید. کبود بود، زخمی بود، لباسش پاره بود، دستاش بسته بود. ولی چشماش هنوز برق میزد.
"ایزابل... چرا اومدی؟ گفتم نری..."
ایزابل دستش رو از لای میلهها برد سمتش. اشک توی چشماش جمع شده بود.
"مگه میتونستم تنها بذارمت؟ تو که باهات قول دادم تا آخرش باهات باشم."
تهیونگ دستش رو گرفت. دستاش سرد و زخمی بود. پیشونیش رو گذاشت روی دستای ایزابل.
"برو از اینجا. خودمو نجات میدم. فقط تو برو."
ایزابل گریه میکرد: "نه. یا باهم میریم، یا باهم میمیریم."
تهیونگ سرش رو بلند کرد. نگاه به چشمان اشکآلود ایزابل کرد. لبخند زد. همون لبخندی که ایزابل عاشقش بود.
"قول میدی اگه راهی باشه، باهم بریم؟"
"قول."
لوسین از پشت سر گفت: "ملکه، وقت کمه. باید بریم."
ایزابل دست تهیونگ رو بوسید و ول کرد. رفت. ولی توی دلش گفت: "برمیگردم. قول میدم."
---
part =۳۰
(چهار روز بعد، دروازههای قصر ورسای، فرانسه)
آفتاب داشت غروب میکرد. آسمون نارنجی و بنفش شده بود، انگار خودش هم میدونست که قراره امشب چه اتفاقی بیفته. ایزابل سوار بر اسبش ایستاده بود جلوی دروازههای قصر ورسای. قصر محل تولدش، جاییکه توش بزرگ شده بود، جایی که حالا براش تبدیل شده بود به لانه مار.
لوسین کنارش بود، نقاب زده بود تا کسی نشناسدش. با صدای آروم گفت: "آمادهای؟"
ایزابل نفس عمیقی کشید. دلش داشت میزد بیرون. نه از ترس، از خشم.
"آمادهام."
دروازه باز شد. دو ردیف سرباز فرانسوی صف کشیده بودن، هرکدوم نیزهای توی دستشون، نگاههاشون سرد و بیاحساس. انگار نه به ملکه خودشون، که به یه دشمن نگاه میکردند.
ایزابل از اسب پیاده شد. لباس ساده سفرش خاکی و خیس بود، موهاش به هم ریخته، صورتش خسته و رنگپریده. ولی توی چشماش آتشی بود که هیچکس ندیده بود.
توی راهروهای قصر قدم زد. همه چی فرق کرده بود. پردهها سیاه شده بودند، شمعدانها کم نور، و بوی عجیبی توی هوا پیچیده بود. بوی مرگ. بوی خیانت. بوی پدری که داشت آروم آروم میپوسید.
تالار بزرگ - حضور در برابر پادشاه
تالاری که روزگاری پر از نور و موسیقی بود، حالا تاریک و سرد شده بود. پادشاه فرانسه، پدر ایزابل، روی تخت نشسته بود. ولی چه فرقی کرده بود! صورتش زرد و کشیده شده بود، چشماش توی کاسه فرو رفته بود، دستاش میلرزید. هنوز هم تاج به سر داشت، ولی دیگه شبیه پادشاه نبود. شبیه یه روح بود.
ایزابل جلو رفت. زانو نزد. تعظیم نکرد. فقط ایستاد و به چشمای پدرش خیره شد.
"پدر."
پادشاه با صدای نحیف و شکسته گفت: "ایزابل... خوش اومدی دخترم."
دخترم؟ این چه کلمهای بود؟ از دهان کسی که سعی کرد خودش رو نابود کنه؟
ایزابل سرد گفت: "تهیونگ کجاست؟"
پادشاه خندید. یه خنده خشک و ترکخورده. "اول سلام کن به پدرت. بعد بپرس."
"سلام بر پدری که پشت سر دخترش خنجر زد؟ سلام بر پادشاهی که به دشمن سفارش کشتن دختر خودش رو داد؟ سلام بر..."
"بسه!" پادشاه فریاد زد. بلند شد، ولی بدنش نلرزید و دوباره نشست. سرفه کرد. خون توی دستمالش ریخت.
"تهیونگ توی زندان جنوبیه. اگه میخوای ببینیش، باید یه کاری برام انجام بدی."
ایزابل قلبش فشرده شد. "چه کاری؟"
پادشاه دستش رو تکون داد. یه سرباز اومد جلو و یه طومار به ایزابل داد. ایزابل باز کرد و خوند.
صورت مثل گچ سفید شد.
"این... این یعنی..."
"یعنی باید از سلطنت کنارهگیری کنی به نفع عموزادهات شارل. بعد تو و اون پادشاه احمقت، میتونید برید توی یه دهکده گمشده و تا آخر عمر گاو بچرانید."
ایزابل طومار رو مچاله کرد توی مشتش. نگاه به پدر کرد. نگاه به سربازها کرد. نگاه به لوسین کرد که پشت ستون قایم شده بود.
"اگه نه چی؟"
پادشاه لبخند زد. لبخند مرگ.
"اگه نه... فردا صبح، سر تهیونگ رو برات میفرستم توی یه سینی طلایی."
---
زندان جنوبی - همون شب
لوسین با کمک چندتا از آدمهاش، ایزابل رو از راهرو مخفی برد به زندان جنوبی. زندانی که تهیونگ توش بود.
راهرو تاریک و مرطوب بود. آب از سقف میچکید، موشها میدویدند، بوی گند و تعفن پیچیده بود. ایزابل قلبش داشت میزد بیرون.
رسیدند به یه سلول سنگی. پشت میلهها، سایهای نشسته بود. ایزابل نفسش بند اومد.
"تهیونگ؟"
سایه بلند شد. نزدیک آمد. زیر نور کم شمع، صورت تهیونگ رو دید. کبود بود، زخمی بود، لباسش پاره بود، دستاش بسته بود. ولی چشماش هنوز برق میزد.
"ایزابل... چرا اومدی؟ گفتم نری..."
ایزابل دستش رو از لای میلهها برد سمتش. اشک توی چشماش جمع شده بود.
"مگه میتونستم تنها بذارمت؟ تو که باهات قول دادم تا آخرش باهات باشم."
تهیونگ دستش رو گرفت. دستاش سرد و زخمی بود. پیشونیش رو گذاشت روی دستای ایزابل.
"برو از اینجا. خودمو نجات میدم. فقط تو برو."
ایزابل گریه میکرد: "نه. یا باهم میریم، یا باهم میمیریم."
تهیونگ سرش رو بلند کرد. نگاه به چشمان اشکآلود ایزابل کرد. لبخند زد. همون لبخندی که ایزابل عاشقش بود.
"قول میدی اگه راهی باشه، باهم بریم؟"
"قول."
لوسین از پشت سر گفت: "ملکه، وقت کمه. باید بریم."
ایزابل دست تهیونگ رو بوسید و ول کرد. رفت. ولی توی دلش گفت: "برمیگردم. قول میدم."
---
- ۱.۲k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط