ادامه پارت
ادامه پارت ۳۲
بریم خونه." ایزابل گفت.
تهیونگ دستش رو فشرد. "آره. بریم خونه."
و هر سه سوار بر اسب شدند و توی تاریکی ناپدید شدند. نمیدونستن که توی قصر، یه نفر بیدار شده. پادشاه فرانسه از خواب پریده بود. دستش رو برد سمت جام خالی. فهمیده بود. ولی نمیتونست حرف بزنه. فقط میتونست نگاه کنه. در باز شد. برادر دومینیک وارد شد و لبخند زد.
"پادشاه جان... بهت گفتم دخترت زرنگتر از توئه."
پادشاه فقط نگاهش کرد. با چشمانی پر از اشک و حسرت...
---
ادامه دارد...
بریم خونه." ایزابل گفت.
تهیونگ دستش رو فشرد. "آره. بریم خونه."
و هر سه سوار بر اسب شدند و توی تاریکی ناپدید شدند. نمیدونستن که توی قصر، یه نفر بیدار شده. پادشاه فرانسه از خواب پریده بود. دستش رو برد سمت جام خالی. فهمیده بود. ولی نمیتونست حرف بزنه. فقط میتونست نگاه کنه. در باز شد. برادر دومینیک وارد شد و لبخند زد.
"پادشاه جان... بهت گفتم دخترت زرنگتر از توئه."
پادشاه فقط نگاهش کرد. با چشمانی پر از اشک و حسرت...
---
ادامه دارد...
- ۸۳۲
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط