عشق ممنوعه
~~~~{عشق ممنوعه}~~~
*part 1*
(نویسنده )
روز ها و سال ها از اون اتفاق میگذره ا/ت الان بزرگ شده و میفهمه چی به صلاح خودشه زندگی عالی داشت ولی داخل یه روز همه ی زندگیش نابود شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
(ویو ا/ت)
هعیـــی چند سال از مرگ خانوادم میگذره ولی من هنوز دنبال قاتلم ..
هعــــــــــــــــــــــی
توی فکر خودم روی تخت بودم که صدام کردن
عجیب بود که صدام میکردن
خانم مدیر:خانم کیم ا/ت به دفتر من بیا
من رفتم کفش هامو پوشیدم و یه سوشرت مشکی برداشتم و پوشیدم رفتم سمت دفتر مدیر تقه ی به در زدم
تق تق تق
صدای نیومد دوباره زدم ،
تق تق تق تق
که جواب داد
خانم مدیر :بله !!
ا/ت :خانم منم ا/ت
خانم مدیر: آها تویی ا/ت بیا داخل
رفتم روی صندلی که خانم با دست بهش اشاره کرده بود نشستم
ا/ت:بله خانم کارم داشتین صدام کردین ؟؟؟
خانم مدیر یه لبخند تلخی زد و لب زد:
خانم مدیر:هعیی ا/ت من متاسفم که اینو میگم ........
ا/ت : خانم چیزی شده انگار یه اتفاقی افتاده (با نگرانی و یه زره اشک)
خانم مدیر:نه نه نه چیزه خاصی نشده و...ول..ی ...ولی ا/ت تو باید از اینجا بری (با یه زره گریه )
ا/ت :چییییی چراااا م....من..من نمیتونم برم (با گریه )
خانم مدیر:ا/ت متاسفم ولی یکی تو رو از ما خرید و منم نمیتونستم نه بگم چون...............
پریدم وسط حرفش و گفتم
ا/ت :چرا چون پول خیلی زیادی بهتون داد ....هوممم بگو (با گریه و بغض)
خانم مدیر:ا/ت اصلا اونجوری که فکر میکنی نیست من ....م..من اگه نه میگفتم با جونم تموم میشد چو..چون...آخه چه جور بگم ایگووو....(با بغض و ترس )
ا/ت : چون چی هاااااااااا (گریه و داد)
خانم مدیر: چون ....اون فرد م....ما.....ماف...مافیاس (با ترس زیاد )
با گفتن کلمه ی مافیا یه لحظه قلبم وایساد اون ..اون چه جور تونست این کار رو بکنههه
ا/ت : م......ما....مافیا ... ههه بگو که دوربین مخفیه (گریه)
خانم مدیر: ا/ت متاسفم واقعیه فردا ساعت پنج میان دنبالت وسایلتو جمع کن (اشک هاشو پاک کرد )
شروع کردم به گریه کردن جوری که چشام شده بود کاسه خون نفسم بالا نیومد و.............
شت سیاهییییی
(ادامه دارد)
شرطا
۵۰ تا لایک
۳۰ تا کامنت
°°°(شرطا انجام شد پارت بعد. رو میزارم )°°°
(قشنگام اینم پارت اول تقدیم به روی ماهتون
منتظر پارت بعد باشین💗🎀✨ )
#تهیونگ
#جونگکوک
#فیک جونگکوک
*part 1*
(نویسنده )
روز ها و سال ها از اون اتفاق میگذره ا/ت الان بزرگ شده و میفهمه چی به صلاح خودشه زندگی عالی داشت ولی داخل یه روز همه ی زندگیش نابود شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
(ویو ا/ت)
هعیـــی چند سال از مرگ خانوادم میگذره ولی من هنوز دنبال قاتلم ..
هعــــــــــــــــــــــی
توی فکر خودم روی تخت بودم که صدام کردن
عجیب بود که صدام میکردن
خانم مدیر:خانم کیم ا/ت به دفتر من بیا
من رفتم کفش هامو پوشیدم و یه سوشرت مشکی برداشتم و پوشیدم رفتم سمت دفتر مدیر تقه ی به در زدم
تق تق تق
صدای نیومد دوباره زدم ،
تق تق تق تق
که جواب داد
خانم مدیر :بله !!
ا/ت :خانم منم ا/ت
خانم مدیر: آها تویی ا/ت بیا داخل
رفتم روی صندلی که خانم با دست بهش اشاره کرده بود نشستم
ا/ت:بله خانم کارم داشتین صدام کردین ؟؟؟
خانم مدیر یه لبخند تلخی زد و لب زد:
خانم مدیر:هعیی ا/ت من متاسفم که اینو میگم ........
ا/ت : خانم چیزی شده انگار یه اتفاقی افتاده (با نگرانی و یه زره اشک)
خانم مدیر:نه نه نه چیزه خاصی نشده و...ول..ی ...ولی ا/ت تو باید از اینجا بری (با یه زره گریه )
ا/ت :چییییی چراااا م....من..من نمیتونم برم (با گریه )
خانم مدیر:ا/ت متاسفم ولی یکی تو رو از ما خرید و منم نمیتونستم نه بگم چون...............
پریدم وسط حرفش و گفتم
ا/ت :چرا چون پول خیلی زیادی بهتون داد ....هوممم بگو (با گریه و بغض)
خانم مدیر:ا/ت اصلا اونجوری که فکر میکنی نیست من ....م..من اگه نه میگفتم با جونم تموم میشد چو..چون...آخه چه جور بگم ایگووو....(با بغض و ترس )
ا/ت : چون چی هاااااااااا (گریه و داد)
خانم مدیر: چون ....اون فرد م....ما.....ماف...مافیاس (با ترس زیاد )
با گفتن کلمه ی مافیا یه لحظه قلبم وایساد اون ..اون چه جور تونست این کار رو بکنههه
ا/ت : م......ما....مافیا ... ههه بگو که دوربین مخفیه (گریه)
خانم مدیر: ا/ت متاسفم واقعیه فردا ساعت پنج میان دنبالت وسایلتو جمع کن (اشک هاشو پاک کرد )
شروع کردم به گریه کردن جوری که چشام شده بود کاسه خون نفسم بالا نیومد و.............
شت سیاهییییی
(ادامه دارد)
شرطا
۵۰ تا لایک
۳۰ تا کامنت
°°°(شرطا انجام شد پارت بعد. رو میزارم )°°°
(قشنگام اینم پارت اول تقدیم به روی ماهتون
منتظر پارت بعد باشین💗🎀✨ )
#تهیونگ
#جونگکوک
#فیک جونگکوک
- ۲۶.۷k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط