عشق ممنوعه

~~~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~~
*part 3*
~~~~~~~~~~~~~~~~
(ویو ا/ت)
بله خانم مدیر اومد
خیلی از دستش ناراحت بودم ولی
اونم حق داشت چون اون عوضی (عوضی عمته)با جونش بازی کرد.
مدیر تا منو دیدم اومد سمتم و لپ رو بوسید
(ویو خانم مدیر)
داشتم میرفتم تو اتاق ا/ت تا در رو باز کردم دیدم به هوش اومده خیلی خوشحال شدم رفتم سمتش و لپ شو بوسیدم و گفتم
خانم مدیر:ا/ت عزیزم حالت خوبههه
ا/ت:اوهوم (سرد)
خانم مدیر:ا/ت می‌دونم از دستم ناراحتی واقعا متاسفم مجبور بودم
ا/ت هیچی نمی گفت خوب آخه بچه حق داره فک کن یه مافیا تو رو به زور بخره
حتی فک کرد بهش هم خیلی بده
یه بوسه ای روی روی سر ا/ت گذاشتم و اومد بیرون
(ویو کوک)
°پرش زمان به فردا°
اخیشش
امروز پرنسسم رو میبینم
ساعت حدود یک بود رفتم تا آماده شم یه حموم چهل مین گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و رفتم سمت لباسم (اسلاید دوم)
یه کت شلوار مشکی پوشیدم و ساعت و بلک کارتم رو برداشتم و اما اسلحه
به سمت ماشین حرکت کردم تا اونجا ³ساعت راهه
به بادیگاردم دستور دادم که حرکت کنه
توی راه فکرم مشغول یچی بود
(ذهن کوک)
من اون دختر رو سه ساله زیر نظر دارم چون عاشقش شدم
ولی چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که اون دختره کیمه همونی که چند سال پیش کشتم
واقعا نمیدونم چیکار کنم
برم بهش بگم من قاتل خانوادتم
(ویو کوک)
از افکارم اومدم بیرون هنوز ¹ساعت راه بود ولی ذهنم بد جور درگیر بود فک کن اون مافیای سرد و خشن عاشق یه دختر شده
هرچی چشامو بستم که
................سیاهی
(ویوا/ت)
اهههههه
امروز قرار برای همیشه اینجا رو ترک کنم دلم خیلی برای اینجا تنگ میشه ولی چه کار میشه کرد سرنوشته دیگه اینم سرنوشت منه
داشتم لباس و وسایل هامو جمع میکردم که دیدم نوار ندارم بعد چی برای اولین بار پریود شدم اعصابم خورد شد
که یکی اومد تو اتاقم
خانم مدیر :ا/ت (با گریه)
ا/ت : بله
خانم مدیر: دلم واست تنگ میشه بیا این هدیه رو از طرف من یاد گاری بگیر
ا/ت :منم همین طور خانم،ممنونم بابت هدیه و همچی
(عکس کادو رو می‌زارم اسلاید سوم)
کادو رو باز کردم دیدم یه گردن بند خیلی خوشگله
پریدم بغلش و لب زدم:
ا/ت: وای خدااااا چقدر قشنگهههههه
خانم مدیر: آخی من فدای تو بشم
من دیگه برم توهم کاراتو کن یه ساعت دیگه میرسن بعد چیزع بعد از اینکه سوار ماشین شدین میرین یه مهمونی
ا/ت : چی.... باشه
آخه خانم رفت و من موندم و خاطراتم
دقیقا همه وسایل ها جمع شده بود
رفتم سمت حموم یه نیم ساعتی گذشته بود حموم بودم.....
( ادامه دارد🎀)
#تهیونگ
#جونگکوک
دیدگاه ها (۹)

~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~~~*part⁴* ...

~~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~*part ⁵* ...

~~~{عشق ممنوعه}~~~~ *part 2*. ...

~~~~{عشق ممنوعه}~~~*part 1* ...

P¹زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/ت از خواب بیدار شدم بدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط