#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۷۱: شاهزاده در آستانه مرگ
پشت در سکوت سنگینی حاکم شد.
سوآ هنوز داشت تلاش میکرد نخندد.
ولی قیافه جونگکوک…
موهایش بههم ریخته بود، لباسش چروک شده بود و آن نگاه وحشتزدهاش دقیقاً شبیه دانشآموزی بود که سر جلسه امتحان با برگه تقلب گیر افتاده.
هوسوک دوباره پشت در گفت:
— «من تا سه میشمرم.»
جونگکوک زیر لب:
— «چرا میخواد بشمره؟!»
سوآ از خنده شانههایش لرزید.
هوسوک:
— «یک…»
جونگکوک فوری گفت:
— «یه کاری بکن!»
سوآ با شیطنت گفت:
— «مثلاً چی؟ غیب بشی؟»
— «سوآ، الان وقت انتقام نیست!»
— «دو…»
جونگکوک با وحشت اطراف را نگاه کرد.
بعد چشمش به پنجره افتاد.
سوآ مسیر نگاهش را دنبال کرد و چشمانش گرد شد.
— «نه.»
جونگکوک خیلی جدی گفت:
— «آره.»
— «طبقه سومی احمق!»
— «ترجیح میدم بمیرم تا هوسوک منو اینجا ببینه.»
پشت در:
— «سه—»
جونگکوک بدون معطلی دوید سمت پنجره.
سوآ با شوک پرید پایین تخت.
— «جونگکوک وایسااا!»
در همان لحظه هوسوک دستگیره را پایین کشید.
جونگکوک نصف بدنش از پنجره بیرون بود.
سوآ وحشتزده یقهاش را گرفت.
— «دیوونه شدی؟!»
جونگکوک با جدیت کامل گفت:
— «اگه زنده موندم فردا دوباره میبوسمت.»
سوآ:
— «الان وقت این حرفاست؟!»
در اتاق باز شد.
هوسوک وارد شد.
و همان لحظه خشکش زد.
چون چیزی که دید واقعاً عجیب بود.
سوآ وسط اتاق ایستاده بود و یقه جونگکوک را گرفته بود.
و جونگکوک؟
نصفه از پنجره آویزان بود.
سه ثانیه سکوت مطلق*
بعد هوسوک خیلی آرام گفت:
— «…من حتی نمیخوام بدونم اینجا چه خبره.»
جونگکوک فوری گفت:
— «خودم هم دقیق نمیدونم.»
سوآ دوباره زد زیر خنده.
هوسوک با چشمهای باریک به جونگکوک نگاه کرد.
— «تو چرا از پنجره آویزونی؟»
جونگکوک خیلی جدی جواب داد:
— «هوا خوبه.»
هوسوک در را بست و دست به سینه ایستاد.
— «شاهزاده، با احترام… فکر کردی من احمقم؟»
جونگکوک زیر لب:
— «امیدوار بودم.»
— «چی گفتی؟»
— «گفتم شب قشنگیه.»
هوسوک نفس عمیقی کشید.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— «خوبی؟»
سوآ هنوز خندهاش بند نیامده بود.
— «آره…»
هوسوک چند ثانیه نگاهش کرد.
و وقتی دید واقعاً حالش بهتر شده، نگاهش نرمتر شد.
بعد دوباره برگشت سمت جونگکوک.
— «تو. بیا پایین.»
جونگکوک آرام برگشت داخل اتاق.
خیلی مؤدب.
خیلی ساکت.
طوری که انگار اصلاً همان آدمی نبود که وزیرها را میترساند.
هوسوک با طعنه گفت:
— «عجیبه. چند دقیقه پیش خیلی شجاع بودی.»
سوآ:
«اووف… شروع شد.»
جونگکوک زیر لب غر زد:
— «من هنوزم شجاعم.»
هوسوک:
— «پس چرا رنگت پریده؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی صادقانه گفت:
— «چون تو الان بیشتر از پادشاه ترسناکی.»
سوآ پرید از خنده.
حتی هوسوک هم یک لحظه خواست نخندد…
ولی گوشه لبش تکان خورد.
و جونگکوک همان لحظه فهمید:
زنده میماند.
احتمالاً.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۷۱: شاهزاده در آستانه مرگ
پشت در سکوت سنگینی حاکم شد.
سوآ هنوز داشت تلاش میکرد نخندد.
ولی قیافه جونگکوک…
موهایش بههم ریخته بود، لباسش چروک شده بود و آن نگاه وحشتزدهاش دقیقاً شبیه دانشآموزی بود که سر جلسه امتحان با برگه تقلب گیر افتاده.
هوسوک دوباره پشت در گفت:
— «من تا سه میشمرم.»
جونگکوک زیر لب:
— «چرا میخواد بشمره؟!»
سوآ از خنده شانههایش لرزید.
هوسوک:
— «یک…»
جونگکوک فوری گفت:
— «یه کاری بکن!»
سوآ با شیطنت گفت:
— «مثلاً چی؟ غیب بشی؟»
— «سوآ، الان وقت انتقام نیست!»
— «دو…»
جونگکوک با وحشت اطراف را نگاه کرد.
بعد چشمش به پنجره افتاد.
سوآ مسیر نگاهش را دنبال کرد و چشمانش گرد شد.
— «نه.»
جونگکوک خیلی جدی گفت:
— «آره.»
— «طبقه سومی احمق!»
— «ترجیح میدم بمیرم تا هوسوک منو اینجا ببینه.»
پشت در:
— «سه—»
جونگکوک بدون معطلی دوید سمت پنجره.
سوآ با شوک پرید پایین تخت.
— «جونگکوک وایسااا!»
در همان لحظه هوسوک دستگیره را پایین کشید.
جونگکوک نصف بدنش از پنجره بیرون بود.
سوآ وحشتزده یقهاش را گرفت.
— «دیوونه شدی؟!»
جونگکوک با جدیت کامل گفت:
— «اگه زنده موندم فردا دوباره میبوسمت.»
سوآ:
— «الان وقت این حرفاست؟!»
در اتاق باز شد.
هوسوک وارد شد.
و همان لحظه خشکش زد.
چون چیزی که دید واقعاً عجیب بود.
سوآ وسط اتاق ایستاده بود و یقه جونگکوک را گرفته بود.
و جونگکوک؟
نصفه از پنجره آویزان بود.
سه ثانیه سکوت مطلق*
بعد هوسوک خیلی آرام گفت:
— «…من حتی نمیخوام بدونم اینجا چه خبره.»
جونگکوک فوری گفت:
— «خودم هم دقیق نمیدونم.»
سوآ دوباره زد زیر خنده.
هوسوک با چشمهای باریک به جونگکوک نگاه کرد.
— «تو چرا از پنجره آویزونی؟»
جونگکوک خیلی جدی جواب داد:
— «هوا خوبه.»
هوسوک در را بست و دست به سینه ایستاد.
— «شاهزاده، با احترام… فکر کردی من احمقم؟»
جونگکوک زیر لب:
— «امیدوار بودم.»
— «چی گفتی؟»
— «گفتم شب قشنگیه.»
هوسوک نفس عمیقی کشید.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— «خوبی؟»
سوآ هنوز خندهاش بند نیامده بود.
— «آره…»
هوسوک چند ثانیه نگاهش کرد.
و وقتی دید واقعاً حالش بهتر شده، نگاهش نرمتر شد.
بعد دوباره برگشت سمت جونگکوک.
— «تو. بیا پایین.»
جونگکوک آرام برگشت داخل اتاق.
خیلی مؤدب.
خیلی ساکت.
طوری که انگار اصلاً همان آدمی نبود که وزیرها را میترساند.
هوسوک با طعنه گفت:
— «عجیبه. چند دقیقه پیش خیلی شجاع بودی.»
سوآ:
«اووف… شروع شد.»
جونگکوک زیر لب غر زد:
— «من هنوزم شجاعم.»
هوسوک:
— «پس چرا رنگت پریده؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی صادقانه گفت:
— «چون تو الان بیشتر از پادشاه ترسناکی.»
سوآ پرید از خنده.
حتی هوسوک هم یک لحظه خواست نخندد…
ولی گوشه لبش تکان خورد.
و جونگکوک همان لحظه فهمید:
زنده میماند.
احتمالاً.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۳.۴k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط