نام فیک: مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 31
اون شب هم به خوبی و خوشی گذشت.
فردا اقای دال بدون اینکه به جونگ کوک بگه چند نفر رو فرستاد تا سان ها رو بگیرن..
جونگ کوک توی اتاقش بود داشت کاراشو انجام میداد که مین سو سریع وارد اتاقش شد و گفت:
€جونگکوک فهمیدی چیشده؟
_چیشده؟
€سان ها رو دزدیدن
_واتت.مگه من نگفتم زودتر بیارینش پیش من
€خب موقعیتش پیش اومد ولی چند نفر دیگه بردنش.. که فهمیدیم کار عمو بوده
_عمو؟ برای چی؟
€نمیدونم.
جونگ کوک از جاش بلند شد. همراه مین سو از خونه رفتن بیرون و به جایی که حدس زده بود رفتن.
همین که رسیدن گوشی جونگ کوک زنگ خورد و همونطوری که حرف میزد به سمت در رفتن و میخواستن وارد اونجا بشن.
φسلام جونگ کوک کجایی؟
_سلام عمو.. من نزدیک شما هستم
φسان ها گرفتم*لبخند
جونگ کوک در رو باز کرد و با مین سو وارد مخفیگاهی که قبلا مال جونگ کوک بوده ولی الان دیگه مال عموش بود، شد.
_خوبه*نگا کرد به دال
اقای دال برگشت و نگاش کرد. لبخند زد و گفت:
φبیا سان ها رو هم گرفتم ولی پدرش اینجا نیست مثل اینکه رفته خارج
_پس باید چند نفر رو بفرستیم دنبالش
σجونگکوک اونی که قاتل خانوادته پدر من نیست همین اقای پارک که بهش میگی عمو هست*بلند
جونگ کوک نگاهی به عموش کرد. عصبانی بود معلوم بود.
φجونگکوک تو حرف اینو باور میکنی؟ *پوزخند
€عمو واقعا کار شما بوده؟
φاخه چرا من باید این کار رو بکنم؟
σبخاطر موقعیت و ثروتشون*بلند
φدهن اونو ببندید*جدی رو به بادیگارد
_عه چرا دهنشو ببنده؟ *نگا کرد به عموش
φچون داره چرت و پرت میگه*جدی
€چرت و پرت یا حقیقت؟ *اخم
φمین سو تو هم باور کردی؟
_دهنشو باز کنید*رو به بادیگارد
بادیگارد دهن سان ها رو باز کرد.مین سو از توی گوشیش به بادیگاردش دستور داد به دنبال پدر سان ها بگردن
_خب.. مدرک نشونم بده
σمدرک دارم ولی گفتم من به ازای اینکه می سو رو بهم بدی مدارک رو بهت میدم
_خب مجبوری بهم بدی مدارک رو چون همین الان پدرت پیش ما هست یا مدارک رو میدی و ما میفهمیم اون بی گناهه یا پدرت میمیره
φجونگکوک*بلند
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 31
اون شب هم به خوبی و خوشی گذشت.
فردا اقای دال بدون اینکه به جونگ کوک بگه چند نفر رو فرستاد تا سان ها رو بگیرن..
جونگ کوک توی اتاقش بود داشت کاراشو انجام میداد که مین سو سریع وارد اتاقش شد و گفت:
€جونگکوک فهمیدی چیشده؟
_چیشده؟
€سان ها رو دزدیدن
_واتت.مگه من نگفتم زودتر بیارینش پیش من
€خب موقعیتش پیش اومد ولی چند نفر دیگه بردنش.. که فهمیدیم کار عمو بوده
_عمو؟ برای چی؟
€نمیدونم.
جونگ کوک از جاش بلند شد. همراه مین سو از خونه رفتن بیرون و به جایی که حدس زده بود رفتن.
همین که رسیدن گوشی جونگ کوک زنگ خورد و همونطوری که حرف میزد به سمت در رفتن و میخواستن وارد اونجا بشن.
φسلام جونگ کوک کجایی؟
_سلام عمو.. من نزدیک شما هستم
φسان ها گرفتم*لبخند
جونگ کوک در رو باز کرد و با مین سو وارد مخفیگاهی که قبلا مال جونگ کوک بوده ولی الان دیگه مال عموش بود، شد.
_خوبه*نگا کرد به دال
اقای دال برگشت و نگاش کرد. لبخند زد و گفت:
φبیا سان ها رو هم گرفتم ولی پدرش اینجا نیست مثل اینکه رفته خارج
_پس باید چند نفر رو بفرستیم دنبالش
σجونگکوک اونی که قاتل خانوادته پدر من نیست همین اقای پارک که بهش میگی عمو هست*بلند
جونگ کوک نگاهی به عموش کرد. عصبانی بود معلوم بود.
φجونگکوک تو حرف اینو باور میکنی؟ *پوزخند
€عمو واقعا کار شما بوده؟
φاخه چرا من باید این کار رو بکنم؟
σبخاطر موقعیت و ثروتشون*بلند
φدهن اونو ببندید*جدی رو به بادیگارد
_عه چرا دهنشو ببنده؟ *نگا کرد به عموش
φچون داره چرت و پرت میگه*جدی
€چرت و پرت یا حقیقت؟ *اخم
φمین سو تو هم باور کردی؟
_دهنشو باز کنید*رو به بادیگارد
بادیگارد دهن سان ها رو باز کرد.مین سو از توی گوشیش به بادیگاردش دستور داد به دنبال پدر سان ها بگردن
_خب.. مدرک نشونم بده
σمدرک دارم ولی گفتم من به ازای اینکه می سو رو بهم بدی مدارک رو بهت میدم
_خب مجبوری بهم بدی مدارک رو چون همین الان پدرت پیش ما هست یا مدارک رو میدی و ما میفهمیم اون بی گناهه یا پدرت میمیره
φجونگکوک*بلند
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۶۸۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط