نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 14
جونگ کوک تازه متوجه ی حرف می سو شد و گفت:
_ممنونم*سرد
می سو از کلام سرد جونگ کوک بغضش گرفت ولی چرا باید بغضش میگرفت؟ اون زندگیه خودشو داره نباید دیگه به جونگ کوک فکر کنه اما نمیتونست با هر بار دیدن جونگ کوک بدجوری دودل میشد.
با سان ها از اونجا دور شدن و جونگ کوک به دور شدن می سو نگا میکرد.
€جونگکوک*رفت سمتش
_چیزی نیست*بلند شد و نگاهی به می هو کرد
£تسلیت میگم
_هوم..ممنون..خوشحالم که خواهرتو دیدی*بغض مخفی
£.. ممنون
می سو و سان ها به سمت ماشین رفتن و سوار ماشین شدند.
می هو و مین سو جونگ کوک و جونگ سو و اقای پارک رو بردن خونه و خودشون هم به خونه ی خودشون رفتن..
می سو سرشو به پنجره تکیه داده بود و توی فکر بود.
σمیسو؟
+...
σمیسو؟ *کمی بلند تر
+ب.بله؟ *نگاش کرد
σبه چی فکر میکنی؟
+سان ها میشه یکاری بکنی؟
σچیکار؟
+من میخوام از کره بریم و بریم فرانسه*اروم
σچرا؟
+اگر اینجا باشم نمیتونم جونگ کوک رو فراموش کنم
σخب کی بریم؟
+اخر هفته(یعنی چهارشنبه ست که اخر هفته شون میشه یکشنبه. اگر متوجه نشدید توی کامنتا بپرسید میگم)
σباشه اوکی میکنم
+ممنون
+ولی یچیزی
σجانم
+میخوام که ی مهمونی بگیری و اعلام کنی که میخوای باهام عقد کنی.. جونگ کوک هم دعوت باشه*نگا به سان ها کرد
σخب یعنی واقعا عقد کنیم؟
+نه.بهشون بگو که داریم میریم برای همیشه از کره و در فرانسه عقد میکنیم و..
σ..اوکی
σخواهرت چی؟
+من با اون حرف میزنم
σحالا واقعا میخوای عقد کنی؟
+نه.
σچرا؟
+چون امادگیشو ندارم ی چند هفته ای رو در اونجا بگذرونیم و بتونیم جونگ کوک رو فراموش کنم، اونوقت میتونم باهات ازدواج کنم
σباشه. نمیخوام اذیتت کنم
+خب مهمونی رو کی میگیری؟
σشنبه
+اووه خوبه*لبخند
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 14
جونگ کوک تازه متوجه ی حرف می سو شد و گفت:
_ممنونم*سرد
می سو از کلام سرد جونگ کوک بغضش گرفت ولی چرا باید بغضش میگرفت؟ اون زندگیه خودشو داره نباید دیگه به جونگ کوک فکر کنه اما نمیتونست با هر بار دیدن جونگ کوک بدجوری دودل میشد.
با سان ها از اونجا دور شدن و جونگ کوک به دور شدن می سو نگا میکرد.
€جونگکوک*رفت سمتش
_چیزی نیست*بلند شد و نگاهی به می هو کرد
£تسلیت میگم
_هوم..ممنون..خوشحالم که خواهرتو دیدی*بغض مخفی
£.. ممنون
می سو و سان ها به سمت ماشین رفتن و سوار ماشین شدند.
می هو و مین سو جونگ کوک و جونگ سو و اقای پارک رو بردن خونه و خودشون هم به خونه ی خودشون رفتن..
می سو سرشو به پنجره تکیه داده بود و توی فکر بود.
σمیسو؟
+...
σمیسو؟ *کمی بلند تر
+ب.بله؟ *نگاش کرد
σبه چی فکر میکنی؟
+سان ها میشه یکاری بکنی؟
σچیکار؟
+من میخوام از کره بریم و بریم فرانسه*اروم
σچرا؟
+اگر اینجا باشم نمیتونم جونگ کوک رو فراموش کنم
σخب کی بریم؟
+اخر هفته(یعنی چهارشنبه ست که اخر هفته شون میشه یکشنبه. اگر متوجه نشدید توی کامنتا بپرسید میگم)
σباشه اوکی میکنم
+ممنون
+ولی یچیزی
σجانم
+میخوام که ی مهمونی بگیری و اعلام کنی که میخوای باهام عقد کنی.. جونگ کوک هم دعوت باشه*نگا به سان ها کرد
σخب یعنی واقعا عقد کنیم؟
+نه.بهشون بگو که داریم میریم برای همیشه از کره و در فرانسه عقد میکنیم و..
σ..اوکی
σخواهرت چی؟
+من با اون حرف میزنم
σحالا واقعا میخوای عقد کنی؟
+نه.
σچرا؟
+چون امادگیشو ندارم ی چند هفته ای رو در اونجا بگذرونیم و بتونیم جونگ کوک رو فراموش کنم، اونوقت میتونم باهات ازدواج کنم
σباشه. نمیخوام اذیتت کنم
+خب مهمونی رو کی میگیری؟
σشنبه
+اووه خوبه*لبخند
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۵۰۸
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط